قسمت ششم
باریکلا هر قسمتی با یه قلاب جالب شروع میشه و نویسنده ریتم رو خوب جلو برده باریکلا. کارگردانی هم خیلی بهتر شده نسبت به قسمتای اول
اینکه مهندسه هی زنگ میزنه به دختره و اونم فکر میکنه مزاحم تلفنیه باگ داستانه. دختری که اینقدر حساسه و تروما داره، یه مرد دوبار بهش زنگ بزنه مزاحم بشه قطعا یادش میمونه، ولی یک ماه بعد یادش نبود. البته چیز جزئیه و باعث ضعف سریال نمیشه
بحث تکنولوژی خیلی مهمه توی اثر. چجوری این ارتباط بین دو زمان برقرار شد؟ موبایل که یه ابزار تکنولوژیه. از طرفی بارها روی آیفون استاد تاکید میشه و توی تیتراژ هم هستش. این محتوایی به شدت مثبت نسبت به تکنولوژی میسازه و حتی کارکردی متافیزیکی و عجیب و غریب (ارتباط با جهان موازی) رو به موبایل نسبت میده که محتوای خوبی نیست. محوریت تکنولوژی در مقابل معنویت از اصول مهم آثار هنری اونوریه و برای همین ترجیح تکنولوژی به اخلاق، به بمب اتم و آزمایشهای ام کی اولترا و... منجر میشه. در یک کلام ساینتیسم (Scientism) به شدت در اثر پر رنگه
یه مثال بزنم که این جایگزینی تکنولوژی با معنویت مشخصتر بشه خدمتتون. قبلا بهتون میگفتن با یه مرده صحبت کنیم و ارتباط میگیریم یاد چی میافتادین؟ احضار ارواح. حالا توی فیلم چجوری با یه مرده ارتباط گرفته؟ با موبایل :) این یعنی
اثر خیلی جذاب میشه و با همین که میخواد اثبات کنه اینا دو تا جهان و دو تا زمان هستن به خوبی داستانو جلو میبره باریکلا. بازیگران هم که شاهکارن و خصوصا موسیقی عالیه. رفیقش بهش میگه دیوونهای چجوری میشه با گذشته ارتباط گرفت، که برای ما بیشتر تاکید بشه کاری که این میکنه چیز خاصیه و فرا علمیه
بحث مرگ هم توی فیلم مهم شده که باید ببینیم باهاش چه میکنه
قسمت هفتم
خواب میبینه مرده که کابوسه، خواب تا الان کارکرد خاصی نداشته و صرفا در حد همون بازتاب درونیات بوده، یه چیز روانشناختی. بله بعضی خوابا اینطور هست اما بعضی دیگه هم کاملا مربوط به حضور ما در جهانای دیگهست و نوعی زندگی موازیه. امیدوارم در قسمتای بعدی این نوع خواب رو هم نشون بده
انصافا انگار کمپانی اپل انگار پول داده خیلی آیفون مهمه توی داستان XD
مسائل بیمارستانو خوب نشون داده و هدفش همین مقایسهی مرگ و زندگیه، باریکلا
سکانسی که یارو توی بیمارستان میمیره، خیلی ترسناک دراورده مرگ رو، اینجوری برعکس ترس مخاطب از اتاق عمل خیلی بیشتر میشه که، عجیبه. البته مرگ رو هم خیلی ترسناک نشون میده که اینم چون زندگی یارو رو نشون نداده که ببینیم نتیجهی گناهی چیزی هست یا نه، فایده محتوایی نداره
سکانسای بعد دکتر میگه ما نمیتونیم مرگ رو جلوشو بگیریم و دست ما نیست که محتوای خوبیه و ضعف انسان رو نشون میده
قسمت هشتم:
میره پیش دکتر بالادستیش و دکتر بهش میگه یه عده با شانس کم ممکنه زنده بمونن، کلا شانس یه حرف بیخود، ضد فلسفیه و بیمعنیه. توی فلسفه مفصل بحث شده از هزار سال پیش، که نظام علی-معلولی بر جهان حاکمه و هیچ چیز اتفاقی و شانسی نیستش
بلافاصله بعد از همین حرفا در مورد شانس، آیهی قرآن رو میاره که آیات سورهی عصر هست و میگه فرصتها از دست میره و دنیا فانیه. این محتوای خوبیه، ولی به خاطر سواد کم نویسنده در بحثای فلسفی، میبینیم که مفهوم بیخود شانس در کنار یه مفهوم متعالی مثل گذران بودن جهان مادی قرار گرفته. خاطرتون باشه عرض کردم مشکل اصلی نویسندگان ما التقاطه
نشون مهندس مرده که میخواد بمیره داره نماز میخونه، خوب نه سیری به ما نشون داد که چجوری این نماز خون شد چرا به دین کشیده شد، دیندار بود یا نبود، یه سکانس این وسط گذاشته که کارکرد خاصی نداره. مثلا به جاش باید حالش بده نماز میخونه آرامش پیدا کنه، یا چه میدونم کم کم به معنا برسه از زندگی پوچش. یهو نماز میخونه بیخوده
میره یکی که میدونه میمیره رو نجات بده ولی نمیتونه. بعد دختره میگه هیچ کس نمیتونه جلو اراده خدا وایسته. به خاطر مبانی اشتباهی که اثر در مورد سفر در زمان گذاشته، وقایع رو مجبوره قطعی جلوه بده. در حالی که گاهی شما خواب یک بلا میبینید و بعدا با صدقه اون بلا رفع میشه. دقت کنیم که فیلم جبرگرا نیست، نمیگه انسان اراده نداره، میگه ارادهای مافوق انسان هم هست که مضمون خوبیه
اینکه شاهچراغ میرن خوبه و از اینکه نرن بهتره، ولی باز تاثیر خاصی توی داستان نداره
قسمت نهم
اثر نقاط قوتش رو حفظ کرده و نقاط ضعفش رو داره کمتر میکنه. مثلا دیالوگهای ضعیف دیگه دیده نمیشه که خیلی خوبه
علاوه بر نکاتی که قبلا بحث کردیم چیز جدیدی نبود در این قسمت و داستان داره میره جلو. از این به بعد دیگه مطالب تکراری رو توی هر قسمت نمیگم و مطالب جدیدی اگر داشت بحث میکنیم
قسمت دهم
بحثای خوبی داشت در مورد مرگ و اینکه فرصت نداره و کلا تمرکز روی مرگش. اما هنوز هدف زندگی مشخص نیست و مهندس گیجه. باید دید هدف زندگی رو چی معرفی میکنه این بزنگاه اصلی محتوای فیلمه
قسمت یازدهم
دیالوگای خوبی در مورد خدا و پیغمبر و این حرفا داره که خوبه، اما در سکانسهای اساسی نیست، در سکانسای کناره و حاشیهای هستش
در این قسمت و قبلی بحث مرگ آگاهی پر رنگه که مضمون خوبیه، اما مرگ هنوز به معنای سکولارش هست و هیچ افق دید ماورائی در اثر دیده نمیشه، در قسمتای بعدی این فضای پسامرگ و معنای زندگی دنیوی هم باید پر رنگ بشه
فعلا معنای زندگی در فیلم، خونواده هستش. عشق بین زن و شوهر و عشق به بچهش معنای زندگی مهندس هستش که چون میخواد بمیره تازه قدرشو میدونه. اینکه معنای زندگی انسان به خونواده تقلیل داده بشه با هیچ مکتب فلسفی الهی جور نیست، خونواده مهمه اما هدف زندگی ما که تشکیل خونواده نیست. پدر خوانده هم در همین سطح هدف زندگی رو ترسیم میکرد و دائم میدیدیم که دون کورلئونه به فکر خونوادهایه که از دست داده. این نگاه ماتریالیستی به هدف زندگیه
قسمت دوازدهم:
در سکانس اول میبینیم که داداش مهندس پیکه و وقتی مشتری باهاش بد صحبت میکنه، به بدترین شکل ممکن ازش انتقام میگیره! نوشابه رو باز میکنه میریزه روش چون بهش بیاحترامی کرد و مام خوشحال میشیم چون جواب یارو رو داد. این همون اخلاق یهودیه که اگر بهت یک ضربه زدن، صد برابرشو بهش برگردون و انتقام بگیر و میونهای با اخلاق الهی نداره
گفت و گوش با دکتر فاجعه بود! کلا ادراکات ماورایی رو که گفت توهمه و وقتی بحث مرگ شد، مهندس گفت من بچهم رو نمیدونم چی کار کنم بعد مرگ و سرنوشتش چی میشه، یعنی هدف زندگیش خلاصه شده در مواظبت از بچهش و فیلم هم مرگ آگاهی رو در همین سطح باقی میذاره
جنبهی ملودرام فیلم خیلی قویه باریکلا، یکی از مهمترین علل جذابیت فیلم همینه
حرفایی که هادی (تعمیرکار) میزنه در مقابل پوچی دنیا خوبه، اما یعنی چی معنا رو درون خودت پیدا کن؟ این میتونه برسه به حرفای اومانیستی، میتونه منجر بشه به حرفای عرفان اسلامی، باید دید چه میکنه
اینکه هر چند قسمت نماز خوندن رو نشون میده خوبه، هر چند تاثیر شگرف و عجیبی نداره، ولی از نبودش بهتره
اینکه مهندس میخوابه و میافته توی دریا، یحتمل منظورش ناخودآگاهه، دریا نماد ناخودآگاهه و مهندس میره توی ناخودآگاهش غرق میشه. سکانس بدی نیست ولی خوب در راستای تایید نمادگرایی روانکاوانهست و محتوای مثبت و بدرد بخوری هم نمیسازه
قسمت سیزدهم:
دو تا شخصیت اصلی فیلم اختلالات روانشناختی دارن که جالبه و باید دید چجوری درمان میشن
از قسمت دوازدهم ریتم فیلم افتاده و خوب جا داشت یه مقدار فیلمنامه رو پر و پیمونتر میکرد. مثلا سکانسای هیجانی بیشتری قرار میداد. ولی به جاش دُز سکانسای روانشناختی رو برده بالا که عرض کردم چون فیلم نمیخواد ترسناک یا اکشن بشه، نمیتونه اونقدر جذابیت ایجاد کنه
به مهندس زنگ میزنه هاتف و میگه روز بدی داشتم، این میگه من بدبختم که نزدیکه بمیرم تو حق نداری بگی ناراحتی با چیزای کوچیکی مثل دعوا با رفیقت. یعنی مرگ باعث میشه مشکلات کوچیکتر برای انسان قابل تحمل بشه که محتوای بدی نیست. البته خوب هم نیست اونقدر، چون از مرگ یه چیز وحشتناک میسازه، در حالی که مرگ صرفا یه پُله از این جهان به جهان دیگه و زمانی ترسناک میشه که برای ورود به جهان بعدی آماده نباشیم، نه اینکه کارای دنیویمون گیر باشه و نگران دخترش باشه و...
کلا خوابهاش کابوسه و هیچ ارزش معرفتشناختی نداره توی اثر. در راستای همون که دریافتهای ماورایی رو الکی میدونه هست و محتوای خوبی نمیسازه. اما چون به مخاطب ما رو نزدیک میکنه تکنیک خوبیه و مباحث روانشناختی فیلمش رو پر و پیمون میکنه
قسمت چهاردهم
اینکه به داداشش برمیگرده یه مضمون خوب خانوادگیه و نشون میده اختلافات مسخره رو بذاریم کنار کلی میتونیم با هم عشق کنیم، باریکلا
هاتف به خوابهای صادقهش اشاره میکنه و میگه همش به وقوع میپیوست تا وقتی به کسی گفتم. بعد میگه به کسی نمیگم تا شاید این ارتباط ما قطع بشه! یه امر معنوی رو مقایسه میکنه با یه چیز تخیلی مثل سفر در زمان اونم با یه تلفن موبایل. خرافات رو با واقعیات دینی قاطی میکنه که حرفای خطرناک و اشتباهیه
چند تا سکانس هاتف رو نشون میده که توی اتاق عمله و خیره نگاه میکنه به یه جایی، کارکرد این سکانسا چیه؟ هیچی پر کرده فقط
سکانسی که مهندس فیلم زنش رو با بابک میبینه به شدت ناراحت و غیرتی میشه که سکانس خیلی خوبیه
قسمت پانزدهم
دیالوگای خوبی در مورد بیخود بودن دنیا و قدرت و... داره که باعث میشه دنیا در چشم ما کوچیک بشه. در چندین سکانس روی این موضوع تاکید میشه و مکانیکی (باخرد) هم حرفایی میزنه در مورد توکل و بیارزشی دنیا که خیلی خوبه باریکلا
اما یه مشکلی که هست اینه که میگه اگر بدونی دنیا گذراست، دیگه از مرگ نمیترسی. ببینین این حرف درست نیست برای مهندس، چون عمری پدرسوخته بازی کرده دیگه طبیعتا باید بگه از رفتارای اشتباهت توبه کن، نه اینکه خیالت تخت خدا با توئه. واقعا خدا حامی آدمای کلاهبردار نیست خوب. پس شعارای خوبی میده اما برای آدم نامناسبی این شعارا بیان میشه
هی هر دوشون (مهندس و هاتف) میگن کاش همهی این چیزا خواب بود، یعنی سختی زندگی در این دنیا باعث پوچی زندگی اینا شده، که نتیجهی مستقیم اینه که فیلم هیچ معنویتی رو نشون نمیده و خلاصه شده توی مسائل مادی. با چند تا دیالوگ حاشیهای هم نمیشه کارو درست کرد
اینکه احسان زنگ میزنه به هاتف و درد و دل میکنه محتوای خوبی نمیسازه. حرفای احساسی بین یه زن و مرد غریبه، به شدت توی فیلم جذابه و البته سرگرمکننده
روابط بابک با زن احسان به شکل عجیبی صمیمیه، کاملا لیبرال و بیقید و بند. باید دید نتیجه میگیره که همین صمیمیت اباحهگرانه باعث خیانت زنش شده یا نه، که بعیده همچین اتفاقی بیافته. پس بازم منجر به عادی سازی این روابط میشه
قسمت شانزدهم
مجموعا خوب بود، داستان داره میره جلو
قسمت هفدهم
کلا قانون توی فیلم جایگاهی نداره و مهندس و داداشش میافتن دنبال افراد و تعقیبشون میکنن. بیمعنیه دیگه چرا به پلیس نمیگن، این کارا غیرقانونیه ولی توی اثر تبلیغ میشه
مسئول دفتر حقوقی میگه به لطف خدا ایمان داشته باشین و ناامید نشین، من براتون دعا میکنم که دیالوگای خوبیه
چون نزدیک به مرگش شده، میره اطعام میکنه برای فقرا که خیلی جذابه توی فیلم و محتوای خوبی میسازه
قسمت هجدهم
بازم روی دعا تأکید میشه که دعا کنیم که نمیره مهندس، که مضمون خوبیه اگر واقعا مهندس کشته نشه
هاتف میگه دکتر چطور میشه با کسی که در شرف مرگه صحبت کرد و چی بهش بگیم، میگه من فهمیدم انسان فانیه و در نزدیکی مرگ نباید طرف رو تنها بذاریم. این همون رویکرد سکولار به زندگیه دیگه، اولا انسان فانی نیست، اتفاقا انسان یه موجود ابدیه، جسمش فانیه! ثانیا اینکه طرف رو تنها نذاریم و... بدون اینکه شخص رو نسبت به زندگی بعدیش متوجه کنیم، بازم یه راهکار سکولاره
کارگردانی خیلی خوب شده ها باریکلا، نماهای درست، موسیقی مناسب و تدوین عالی، باریکلا
هاتف میگه خدا خیلی لطف کرده بهتون که میدونین کی میمیرین و غافلگیر نمیشین برای همین. داستان رو به خدا ربط میده که بد نیست، اما در حد دیالوگه
قسمت نوزدهم
مهندس میره اطعام فقرا و نماز میخونه، اما خوب سکانسای حاشیهای اثره. تاکید میکنه که خدا چرا این چیزا رو بهش رسونده، محتوای خیلی خوبی میسازه و اینکه همه چیز رو به خدا ربط میده عالیه
از طرفی افق دید فیلم و هدف زندگی هنوز مبهمه، آیا هدف زندگیش این میشه که خونوادهش رو نگه داره یا حرف عرفانی و قوی میزنه؟ باید دید. البته جلوتر هادی میگه هدف زندگی ما اینه که یه باری رو برداریم و به انسانها کمک کنیم. بحث خوب و انسانی هستش، ولی خوب هدف زندگی انسان این نیست، انسان برای زندگی ابدی آفریده شده و البته در مسیری که داره میره باید هوای مردم رو داشته باشه. این خودش وسیلهست خلاصه هدف نیست
همش مهندس میگه وحشتزده هستم و تنهام، علی رغم اینکه سکانسای قبلی رفت سمت نماز. پس اون نماز براش کارکردی نداشت دیگه وگرنه الا بذکر الله تطمئن القلوب، بدون تکیه به وجود بینهایت اطمینان قلب حاصل نمیشه. این خوب نیست که چند تا سکانس نشون بدی که توش نماز و ایناست، بعد بازم مشکل قهرمان حل نشده باشه
قسمت بیستم
مهندس میره ارگ و هاتف میره شاهچراغ، ببینین این سکانسا خوبهها، ولی کارکرد دراماتیک نداره، دقیقا در حاشیهی داستانه. اینکه توی سریال هست خوبه، اما در داستان محوریت و فایدهای نداره
سایهی دوربین میافته روی در خونه ننه توی بم:/ حیفه دیگه حواسش باید باشه سوتی نده اینجوری
ننه خیلی شخصیت خوبی داره باریکلا. یه حرفاییم میزنه که خیلی خوبه و دیالوگاش معرکهست، اشاره میکنه حساباتم صاف کن تا اونور پاک بری. آخرشم میمیره خیلی خوب دراورده بود کلا همه چی سر جاش
ناراحت میشه میره بچههایی که تازه متولد شدن رو میبینه، این یعنی بیمارستان توی اثر کارکرد دراماتیک داره. اینکه عرض میکنم مکانهای مذهبی کارکرد دراماتیک و جذاب داشته باشه اینه. مثلا اینکه با قدیری میره حرم حضرت قرار میذاره خوبه بازم، همینقدر هم در آثار دیگه نبوده
قسمت بیست و یکم
مهندس میگه میخوام به خودشناسی برسم و مسیر از درونه. پس «خودم» یه فکری به حال کارام میکنم. این برداشت از خودشناسی غلطه خوب، دقیقا خودشناسی مقدمهی خداشناسی باید باشه دیگه، وگرنه میشه همون فضای روانکاوی و خودشناسی اومانیستی
عرض کردم رابطهی هاتف و مهندس عاطفیه، سکانسای زیادی از درد و دلشون داشت و توی این قسمت هم رسما هادی گفت هر وقت با تو صحبت میکرد گل از گلش میشکفت. همون قضیهی درد دل دو تا نامحرم با همدیگه که محور کل فیلمه و محتوای خوبی نمیسازه
خواستگاری دکتر از مریم (رفیق هاتف) چقدر سکانس زیباییه و سنت زیبای ازدواج در کشورمون رو خیلی خوب نشون میده. حیای مردونه چیزیه که در کمتر آثاری دیده میشه و به خوبی دکتر با بازی زیباش این حس رو به مخاطب منتقل کرد، باریکلا
تفاوت یه نویسنده با تفکر الهی با یه آدم سکولار اینه، که میتونست بین احسان و دکتر و هاتف مثلث عشقی بسازه و با حسادت مریم به رفیقش، درام خوبی رو جلو ببره جذاب هم بود. اما به جاش دکتر از مریم خواستگاری کرد و با خوشحال شدن مریم، یه سری سکانس جذاب و اخلاقی رو به مخاطب نشون داد. خیلی مهمه این تفاوتا رو مد نظر بگیریم که یه اثر ایرانی-اسلامی فرقش با آثار سکولار، تقلیدی و غربی چیه
قسمت بیست و دوم
عطیه توی آسانسور گیر میکنه، زنگ میزنه مهندس بهش میگه من معجزهی خدا رو توی بم دیدم و بهش اینجوری دلداری میده
مهندس میگه هاتف ناجی منه، واقعا توی فیلم هم همینه. شخصیت هاتف مطلوبه نسبتا و به نظرم اینکه اون ناجی باشه خوبه، اما خوب اینکه چرا دقیقا اون ناجیشه به نظرم هنوز توی فیلم مشخص نشده
قسمت ۲۳
بازم در مورد مرگ جوری حرف میزنن که انگار مرگ پایان زندگیه و به شدت ناامید کنندهست اگر بمیره. خوب اینکه شد همون نگاه ماتریالیستی، محوریت زندگی مادی بعد این همه بالا و پایین رفتن داستان، حیفه که
میرن خونه بگیرن، رفیق هاتف میگه انگار خونه رو فرشتهها گذاشتن جلو پای ما. ولی خوب فرشتهای در کار نیست و با سفر در زمان یه سری «انسان» همه کارا رو ردیف کردن. این قضیهی اومانیستی بودن اثر پر رنگه خیلی
قسمت ۲۴
این سکانسایی که گذشتهش رو میبینه و دیالوگا تکرار میشه جالب نیست. که چی مثلا هی یه دیالوگو میگه
بعد زنش مثلا مظلومه؟ چجور زنیه که وقتی شوهرش رو کم میبینه، با رفیق شوهرش به قدری صمیمی میشه که اون میدونه مریضه، اما شوهرش نه؟ تاکید روی زنه بیمعنیه به نظرم و اینکه زیاد کار کرده هم به نظرم توی فیلم درنیومده
چرا درنیومده؟ چون ما زمانی فروپاشی یک نظم رو باور میکنیم، که خود اون نظم رو دیده باشیم. وقتی زندگی عادی و جذاب این دو تا رو نشون نداده، فروپاشیش هم برای ما معنی نداره و حس خاصی نمیده. کارگردان هم که دوربینو گذاشته دور و هیچ نزدیک نمیشه به زنه، پس کلا سکانسا جز اینکه اطلاعات بیخود در مورد داستان بده هیچ فایدهای نداره
مهندس میگه آرزو کن یکی بهت بگه آیندهت چیه، همون مضمون مادیگرایانه که عرض کردم. دونستن آیندهی این دنیا چه ارزشی داره؟ مهم اینه که آیندهی انسان در جهانای دیگه چه سرنوشتی داره نه این دنیا، ادبیات قرآنی رو دقت بفرمایید روی سرنوشت اخروی تأکید میفرماد نه دنیوی. در مورد دنیا به سنت های الهی میپردازه که اونم در اثر هیچ وجود نداره
قسمت ۲۵
اول فیلم استاد سر سجادهست، بعد یهو موسیقی ترسناک میذاره چهرهش هم به شدت ترسیده! خوب کارکرد نماز چی بود مثلا؟! هیچی، فایدهای براش نداره
مهندس میگه یه چند روز دیگه همه چی تموم میشه. مرگ پایان همه چیزه برای استاد
تنها جایی که توی فیلم صدای اذان اومد تو قبرستون بود :/ حواسشون نیست دقت نمیکنن به این چیزا خیلی زشته، ده بار تو اثر اذان رو بذار، حالا یه بارشم تچ قبرستون باشه
بالاخره یه سکانس خوب از شاهچراغ گرفت، حالا شاهکار نبودا ولی خوب بود نشون داد پسره داره دعا میکنه برای شفای مهندس که خوبه
قسمت ۲۶
خیلی فلش بکش رو بد درآورده، توی روز چند تا بچه غرق میشن هیچ حس بدی نمیگیریم و با جیغ و داد میخواد فضاسازی کنه که بیمعنیه. بچه بودن یه اتفاقی افتاده بچه چه میفهمه کی مقصره. باید نشون میداد باباش یا مامانش همش زیر گوشش خوندن که تقصیر احسان بوده و شهسواری، یه بچه که نمیتونه بشینه هم.ین چیزایی رو بچینه کنار هم استدلال کنه بعدم نفرت چند ده ساله داشته باشه
مادرش هم دیوونه شده خوب چرا بستریش نکردن وقتی انقدر پولدارن؟ چرا تراپی نبردن؟ عجیبه اینقدر ضعیف نوشته شده
بابک هم که خیلی راوی داستان بدیه، شعاری و مسخره داستانو تعریف میکنه
زن احسان با بابک اینقدر صمیمیه میگه عین داداشمی! اینجور روابط جاست فرندی بین یه زن شوهردار و یه مرد غریبه، والا توی هالیوود هم قفله که با هم برن پارک راه برن. نمیدونم کدوم ابلهی چنین چیزی رو گفته بنویسن و فیلم ردهبندی سنی هم نداره
بدون رقیب بدترین قسمت سریاله. یارو میبینه ماشین احسان اینجا پارکه، به جای اینکه به کسی که از احسان مواظبت میکنه بگه برو دور خونه رو بگرد یکی داره میاد دنبال احسان، میگه یکی داره میاد دنبال احسان برو بیرون ماشینشو نابود کن😂 دو تا فیلم جنایی ندیده یارو سریالو خراب کرد
قسمت ۲۷
سکانس طولانی از فرار احسان که هیچ تعلیق و جذابیتی نداره
دکتر به هاتف میگه دنیا بهت ماموریت داده انسانها رو نجات بدی، دنیا کیه XD خوب بگو خدا ماموریت داده چرا خجالت میکشی چنین دیالوگ متعالی رو بنویسی، خوب نمیکنی به جاش مجبوری چرت و پرت بگی
چندین سکانس داریم که درونیات ذهن بابک رو نشون میده. که چی مثلا؟ که بگه کارای زشتی که این میکنه ریشهی روانشناختی داره؟ خوب داره که داره، چرا نویسنده اومدن طرف بابک، طرف به اندازه یه بچه پنج ساله نمیفهمه، چون برادر منو نجات ندادی و خودمم نجاتش ندادم، پس میکشمت. سکانسای بیخودیه و در بهترین حالت ما رو به بابک نزدیک میکنه که منطقی و اخلاقی نیست
قسمت ۲۸
احسان چند روز بعد از تصادف توی بیابون میچرخیده تا رسیده به یه باغ. چند روز گشنه و تشنه، ولی چهرهش عین زمانیه که تصادف کرده، عادی و معمولی. هنر یعنی ظرافتها و وقتی جزئیات رعایت نشه، اثر هنری به پختگی نمیرسه
پلیس در یک سکانس نشون داده شد اما نقش خاصی در داستان نداشت. از شخصیتهای داستان عقبتره. رانندهی بابک رو هم که داشته فرار میکرده رو میگه پلیسا گرفتن، اما نشون نمیده چجوری و این بده. سینما مدیوم تصویره نه دیالوگ. پلیسی که بازجویی میکنه هیچ جذابیتی نداره، نه خوب حرف میزنه و نه چهره و تیپ خاصی داره
بابک که هشت سال نقش بازی کرده، توی خونشه و رانندهش میاد. بابک داره فرار میکنه و پولا توی چمدونه، به جای اینکه چمدون رو مخفی کنه، میره درو وا میکنه. طرفم میاد تو پولا رو میبینه دیگه و ازش میدزدن :) چند قسمت آخر فیلم آبکی نوشته شده نمیدونم چرا
هاتف میره پیش روانشناس تا مشکلش حل بشه. روانشناس هم یه سری حرف کلیشهای میزنه و میگه خوب شد اومدی برای درمانت. هاتف هم میگه دیگه نمیخوام چنین خوابایی ببینم و فلان. اینکه توی صداسیما روانشناسی مدرن دائما به عنوان راه حل برون رفت از مشکلات روحی معرفی میشه، اتفاق عجیبیه
یه سری دیالوگ خوب توی اثر هست، مثل اینکه میگه کس و کار ما خداست و این حرفا. اما خوب راستش تاثیر خاصی نداره چون از زبون شخصیتهای کناره بیان میشه
پلیس نادون به جای اینکه بره دنبال جسد احسان یه مقدار بگرده دور و بر رو، راحت میگه مرده جسدشم افتاده توی بیابون. خوب برین بگردین ببینین چی شده یعنی چه. برای همین هاتف مجبوره بره خودش دنبالش بگرده
به شکل احمقانهای احسان میگه همه چیزو یادم رفته :) بعد یادش نرفته که بابک دنبالشه و میخواد بکشتش، کمی خلاقیت به خرج بده عزیز دل که داستان قوی پیش بره خوب
احسان یه سری دیالوگ داره در مورد امتحان شدن و نزدیکی به مرگ، اما پوچه. چرا؟ چون نمیگه خوب چرا امتحان میشیم؟ حکمت بلا چیه؟ اینا رو باید بگه وگرنه امتحان رو به تنهایی نشون دادن چه فایدهای داره. دائم میگه حتما توش یه خیریتی هست، ولی توی سی قسمت این دیالوگ کمه والا، باید کلی چیز نشون میدادی، سینما یعنی تصویر نه نمایشنامه رادیویی
قسمت ۲۹
احسان میگه میخوام زندگی دوباره با من جدیدی رو شروع کنم، ولی شک داره که این منِ جدید چی باشه. بعد هاتف رو پیدا میکنه و انگار هدف زندگیش همینه که با هاتف ازدواج کنه. صحنهای که هاتف به احسان میرسه، آهنگ سریال ترکی میذاره و قشنگ موقع وصال عاشق و معشوقه :)
قسمت ۳۰
اینکه بابای پروانه (زن مهندس) معلول میشه بیمعنیه، دخترش اشتباه کرده که بدون رضایت پدرش ازدواج کرده این چی کارهست. همچنین اینکه هاتف مادر بزرگشو ول کرده بره درس بخونه خیلی غیر اخلاقیه. پیر زن تنها، آخرشم مرد خوب. ولی فیلم این کار زشتشو نقد نمیکنه و باعث عادیسازیش میشه
آخرشم افق دید اثر همون بحثای معمولی اخلاقیه که در حد دیالوگه. یه آخونده میاد و حرفایی میزنه که بد نیست، ولی تاثیر خاصی هم نداره چون در حد دیالوگ باقی میمونه
قسمت خوبی بود از جهت فرمی، کلا اثر جزو بهترین سریالای صداسیماست و همه چیزش استاندارد و مطلوب بود از جهت زیباییشناسی سینمایی
عرض ادب و احترام خدمت دوستان عزیز. همونطور که میدونین هدف از تاسیس این کانال جدا کردن نقد فیلمای داخلی از کانال اصلی فیلموسوفیه تا نقدای منفی پیرامون آثار داخلی، صرفا برای مخاطبینی که دوست دارن باشه و دیگران رو ناامید نکنه :)
این سیری که بنده دارم میبینم در سریالسازی، مشخصه همینجور فیلما داره داغونتر، بیمحتواتر، تقلیدیتر و سکولارتر میشه. برای همین حتما ناچارم در نقدای بعدی تندتر نقد کنم. البته که دوستانی که فیلم رو دیدن ضروریه که نقدشم بخونن تا تاثیر منفی اثر کمتر بشه
ارادت دارم، اگر هر نکتهای مطلبی یا معرفی اثر خاصی مد نظرتون بود بفرمایید که اگر شد بریم سراغش🌺