رفقا اومدم دوتا نکته بگم و برم🌱
اول اینکه یه جشنواره خیلی خیلی خفن داریم😍😱
دوم اینکه از هر داستان ۱ پارت داخل کانال اصلی قرار میگیره و شما میتونید بهتر انتخاب کنید😉
#روزمرگی
#داستان_ها
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
خدایا چگونه ناامید گردم
درحالی که نسبت به من بسیار مهربانی
#روزمرگی
#حال_خوب
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
سلام سلام🌱
صبحتون بخیر هنرمندا👩🎨
#روزمرگی
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
زندگی یک داستان است
و من نویسنده اش....
من...؟ریحانه ولی اسم شناسنامه ایم نازنینه🌱
توی فضای مجازی ملقب به سایه ماه هستم❤️
و در دنیای خودم الورا که یکی از شخصیت های محبوب و فانتزی داستان هامه🫀
سیزده ساله هستم و مهرماه به دنیا اومدم☘
#روزمرگی
#درباره_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
تخیلم خیلی خیلی بالاست😅
به خرید، تفریح، خنده و زندگی در رویا وابستگی دارم🦢
اهداف زیادی دارم که دارم تک به تک تیکشون میزنم و براشون تلاش میکنم💪🤛
امسال تابستون طراحی لوگو و بنر رو شروع کردم و الان حرفه ای هستم😌
چندین ساله که نویسندگی رو شروع کردم ولی امسال به طور حرفه ای داستان مینویسم☺️
#روزمرگی
#درباره_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
بیست و هفتم مرداد امسال این چنلو افتتاح کردم که خاطرات کوچیکمو باهاتون درمیون بذارم🫀
و لحظات خوشی رو کنارهم ثبت کنیم🌱❤️
کنارهم یاد بگیریم😌
بخندیم😁
و گریه کنیم😅
خوشحال میشم در راه توسعه کنارم باشید🌱😍
#روزمرگی
#درباره_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
جشنواره از این قراره که... 😉
۱.ساخت لوگو و بنر اختصاصی برای صنف های مختلف به صورت رایگان پذیرفته میشود🫀😱
۲.ثبت داستانهای اختصاصی برای شما پذیرفته میشود💪🦢
۳.داستانهای مجموعه به صورت رایگان موجود است🙏😄
#روزمرگی
#جشنوراه
#مخلوقات_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
اولین ممبر فعالمون عضو کانال شد😉
جانمونید😱
خیلیا بابت همین داستانها حسابی پول میدن😅
اما ما به صورت رایگان در اختیارتون گذاشتیم😏😌
#روزمرگی
#داستان_ها
#مخلوقات_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
🌙 رمان: «آنسوی دیوار»
فصل اول | دیواری که نباید وجود میداشت
زنگ آخر مدرسه تازه خورده بود.
راهروها تقریباً خالی شده بودند و صدای قدمهای دانشآموزانی که به سمت در خروجی میرفتند، کمکم محو میشد.
آوا کیفش را روی شانه انداخت و از کنار کلاسهای طبقهی دوم رد شد. قرار بود مستقیم به خانه برود، اما ناگهان متوجه چیزی شد.
انتهای راهرو، جایی که همیشه فقط یک دیوار سفید و خالی بود، یک در کوچک سنگی دیده میشد.
آوا ایستاد.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
«این... قبلاً اینجا بود؟»
صدایی از پشت سرش آمد.
«نه.»
آوا برگشت.
آرین، یکی از دانشآموزان کلاسشان، آنجا ایستاده بود. او هم با تعجب به در نگاه میکرد.
آرین نزدیکتر آمد.
«من هر روز از این راهرو رد میشم. این در هیچوقت اینجا نبوده.»
روی در، علامتی عجیب حک شده بود؛ شبیه یک ماه که دور آن ستارههای کوچکی قرار داشتند.
آوا دستش را جلو برد.
«بازش کنیم؟»
آرین کمی مکث کرد.
«اگه پشتش اتاق مدیر باشه چی؟»
آوا خندید.
«اتاق مدیر که اینقدر مرموز نیست!»
دستگیره را پایین کشید.
در باز نشد.
اما درست همان لحظه، صدای ضربان قلبی از پشت دیوار شنیده شد.
هر دو خشکشـان زد.
تپ...
تپ...
تپ...
آرین آرام گفت:
«این دیگه طبیعی نیست.»
آوا دستش را روی دیوار گذاشت.
ناگهان تمام راهرو پر از نور شد.
دیوار مثل سطح آب موج برداشت و دریچهای از میان آن باز شد.
آنسوی دیوار، دیگر مدرسه نبود.
جنگلی عظیم دیده میشد که درختهایش برگهای نقرهای داشتند و آسمانش دو ماه داشت.
آوا با ناباوری زمزمه کرد:
«یه دنیای دیگه...»
آرین به او نگاه کرد.
«فکر کنم این در منتظر ما بوده.»
و قبل از اینکه فرصت کنند تصمیم بگیرند، صدایی از آن سوی دیوار شنیده شد:
«بالاخره پیداتون کردم.»
هر دو به سمت صدا برگشتند.
دختری ناشناس زیر نور دو ماه ایستاده بود.
و در دستش، عکسی قدیمی از آوا و آرین بود؛
عکسی که مطمئن بودند هیچوقت گرفته نشده بود...
ادامه دارد... 🌙✨
#روزمرگی
#مخلوقات_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨