eitaa logo
🫀ިࡐ‌ܝ̇‌ܩܝ‌ܭَܨ ܟܿߊ‌ࡅ߭ܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ🌱
180 دنبال‌کننده
200 عکس
0 ویدیو
0 فایل
«فَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» خُدا بخواهد غیرممکن هم ممکن می‌شود...🌱🕊️ ۱۴٠۵/۵/۲۷ (بماند به یادگار🙂) جانم؟🧸 @Mrs_Author_2013 چنل تبادلات https://eitaa.com/Advertisement_2023 کپی؟؟ اصلا راضی نیستم📌
مشاهده در ایتا
دانلود
جشنواره از این قراره که... 😉 ۱.ساخت لوگو و بنر اختصاصی برای صنف های مختلف به صورت رایگان پذیرفته میشود🫀😱 ۲.ثبت داستانهای اختصاصی برای شما پذیرفته میشود💪🦢 ۳.داستانهای مجموعه به صورت رایگان موجود است🙏😄 https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩‍🎨
اولین ممبر فعالمون عضو کانال شد😉 جانمونید😱 خیلیا بابت همین داستانها حسابی پول میدن😅 اما ما به صورت رایگان در اختیارتون گذاشتیم😏😌 https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩‍🎨
🌙 رمان: «آن‌سوی دیوار» فصل اول | دیواری که نباید وجود می‌داشت زنگ آخر مدرسه تازه خورده بود. راهروها تقریباً خالی شده بودند و صدای قدم‌های دانش‌آموزانی که به سمت در خروجی می‌رفتند، کم‌کم محو می‌شد. آوا کیفش را روی شانه انداخت و از کنار کلاس‌های طبقه‌ی دوم رد شد. قرار بود مستقیم به خانه برود، اما ناگهان متوجه چیزی شد. انتهای راهرو، جایی که همیشه فقط یک دیوار سفید و خالی بود، یک در کوچک سنگی دیده می‌شد. آوا ایستاد. چند ثانیه به آن خیره ماند. «این... قبلاً اینجا بود؟» صدایی از پشت سرش آمد. «نه.» آوا برگشت. آرین، یکی از دانش‌آموزان کلاسشان، آنجا ایستاده بود. او هم با تعجب به در نگاه می‌کرد. آرین نزدیک‌تر آمد. «من هر روز از این راهرو رد می‌شم. این در هیچ‌وقت اینجا نبوده.» روی در، علامتی عجیب حک شده بود؛ شبیه یک ماه که دور آن ستاره‌های کوچکی قرار داشتند. آوا دستش را جلو برد. «بازش کنیم؟» آرین کمی مکث کرد. «اگه پشتش اتاق مدیر باشه چی؟» آوا خندید. «اتاق مدیر که این‌قدر مرموز نیست!» دستگیره را پایین کشید. در باز نشد. اما درست همان لحظه، صدای ضربان قلبی از پشت دیوار شنیده شد. هر دو خشکشـان زد. تپ... تپ... تپ... آرین آرام گفت: «این دیگه طبیعی نیست.» آوا دستش را روی دیوار گذاشت. ناگهان تمام راهرو پر از نور شد. دیوار مثل سطح آب موج برداشت و دریچه‌ای از میان آن باز شد. آن‌سوی دیوار، دیگر مدرسه نبود. جنگلی عظیم دیده می‌شد که درخت‌هایش برگ‌های نقره‌ای داشتند و آسمانش دو ماه داشت. آوا با ناباوری زمزمه کرد: «یه دنیای دیگه...» آرین به او نگاه کرد. «فکر کنم این در منتظر ما بوده.» و قبل از اینکه فرصت کنند تصمیم بگیرند، صدایی از آن سوی دیوار شنیده شد: «بالاخره پیداتون کردم.» هر دو به سمت صدا برگشتند. دختری ناشناس زیر نور دو ماه ایستاده بود. و در دستش، عکسی قدیمی از آوا و آرین بود؛ عکسی که مطمئن بودند هیچ‌وقت گرفته نشده بود... ادامه دارد... 🌙✨ https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩‍🎨
پارت ۱ رمان آن سوی دیوار😉 برای داشتن نسخه کاملش🫀 من اینجام😌💪 @Mrs_Author_2013 https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩‍🎨
رفقا برای اطمینان از تمیزی کارهامون باید بگم که تمام کارهای بالا رو خودم انجام دادم برای سفارش رایگان بیاید پیوی🫀😌 https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩‍🎨
درود قشنگا🫀 صبحتون بخیر😉 بریم برای شروع فعالیت😌💪 https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩‍🎨