جشنواره از این قراره که... 😉
۱.ساخت لوگو و بنر اختصاصی برای صنف های مختلف به صورت رایگان پذیرفته میشود🫀😱
۲.ثبت داستانهای اختصاصی برای شما پذیرفته میشود💪🦢
۳.داستانهای مجموعه به صورت رایگان موجود است🙏😄
#روزمرگی
#جشنوراه
#مخلوقات_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
اولین ممبر فعالمون عضو کانال شد😉
جانمونید😱
خیلیا بابت همین داستانها حسابی پول میدن😅
اما ما به صورت رایگان در اختیارتون گذاشتیم😏😌
#روزمرگی
#داستان_ها
#مخلوقات_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
🌙 رمان: «آنسوی دیوار»
فصل اول | دیواری که نباید وجود میداشت
زنگ آخر مدرسه تازه خورده بود.
راهروها تقریباً خالی شده بودند و صدای قدمهای دانشآموزانی که به سمت در خروجی میرفتند، کمکم محو میشد.
آوا کیفش را روی شانه انداخت و از کنار کلاسهای طبقهی دوم رد شد. قرار بود مستقیم به خانه برود، اما ناگهان متوجه چیزی شد.
انتهای راهرو، جایی که همیشه فقط یک دیوار سفید و خالی بود، یک در کوچک سنگی دیده میشد.
آوا ایستاد.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
«این... قبلاً اینجا بود؟»
صدایی از پشت سرش آمد.
«نه.»
آوا برگشت.
آرین، یکی از دانشآموزان کلاسشان، آنجا ایستاده بود. او هم با تعجب به در نگاه میکرد.
آرین نزدیکتر آمد.
«من هر روز از این راهرو رد میشم. این در هیچوقت اینجا نبوده.»
روی در، علامتی عجیب حک شده بود؛ شبیه یک ماه که دور آن ستارههای کوچکی قرار داشتند.
آوا دستش را جلو برد.
«بازش کنیم؟»
آرین کمی مکث کرد.
«اگه پشتش اتاق مدیر باشه چی؟»
آوا خندید.
«اتاق مدیر که اینقدر مرموز نیست!»
دستگیره را پایین کشید.
در باز نشد.
اما درست همان لحظه، صدای ضربان قلبی از پشت دیوار شنیده شد.
هر دو خشکشـان زد.
تپ...
تپ...
تپ...
آرین آرام گفت:
«این دیگه طبیعی نیست.»
آوا دستش را روی دیوار گذاشت.
ناگهان تمام راهرو پر از نور شد.
دیوار مثل سطح آب موج برداشت و دریچهای از میان آن باز شد.
آنسوی دیوار، دیگر مدرسه نبود.
جنگلی عظیم دیده میشد که درختهایش برگهای نقرهای داشتند و آسمانش دو ماه داشت.
آوا با ناباوری زمزمه کرد:
«یه دنیای دیگه...»
آرین به او نگاه کرد.
«فکر کنم این در منتظر ما بوده.»
و قبل از اینکه فرصت کنند تصمیم بگیرند، صدایی از آن سوی دیوار شنیده شد:
«بالاخره پیداتون کردم.»
هر دو به سمت صدا برگشتند.
دختری ناشناس زیر نور دو ماه ایستاده بود.
و در دستش، عکسی قدیمی از آوا و آرین بود؛
عکسی که مطمئن بودند هیچوقت گرفته نشده بود...
ادامه دارد... 🌙✨
#روزمرگی
#مخلوقات_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
پارت ۱ رمان آن سوی دیوار😉
برای داشتن نسخه کاملش🫀
من اینجام😌💪
@Mrs_Author_2013
#روزمرگی
#داستان_ها
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
رفقا برای اطمینان از تمیزی کارهامون باید بگم که تمام کارهای بالا رو خودم انجام دادم برای سفارش رایگان بیاید پیوی🫀😌
#روزمرگی
#مخلوقات_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
درود قشنگا🫀
صبحتون بخیر😉
بریم برای شروع فعالیت😌💪
#روزمرگی
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
پارت اول داستان ساعت سیزده برای شما 🥹⏰🖤
⏰ ساعت ۱۳
قسمت اول | زنگی که نباید به صدا درمیآمد
نیمهشب بود.
آوا در اتاقش نشسته بود و به ساعت روی دیوار نگاه میکرد.
عقربهها آرام جلو میرفتند.
۱۱:۵۹...
آوا خمیازه کشید و خواست چراغ را خاموش کند.
اما ناگهان...
زنگ ساعت به صدا درآمد.
یک بار.
دو بار.
سه بار...
آوا با تعجب به ساعت نگاه کرد.
«نیمهشبه... چرا ساعت داره زنگ میزنه؟»
زنگ ادامه پیدا کرد.
چهار...
پنج...
شش...
آوا شروع کرد به شمردن.
هفت.
هشت.
نه.
ده.
یازده.
دوازده.
آوا نفسش را حبس کرد.
همهچیز ساکت شد.
اما بعد...
زنگ سیزدهم به صدا درآمد.
آوا از جا پرید.
ساعت ایستاد.
صفحهی آن برای چند ثانیه کاملاً سیاه شد.
بعد دوباره روشن شد.
اما ساعت دیگر ۱۲:۰۰ را نشان نمیداد.
نوشته بود:
۳:۰۶
آوا زیر لب گفت:
«سه و شش دقیقه؟»
تلفنش را برداشت.
صفحهی گوشی هم همان ساعت را نشان میداد.
۳:۰۶.
بعد پیامی روی صفحه ظاهر شد.
بدون اینکه کسی چیزی فرستاده باشد.
«خیابان جدید باز شد.»
آوا چند لحظه فقط به صفحه نگاه کرد.
«چه خیابونی؟»
هیچ جوابی نیامد.
صبح روز بعد، آوا از خانه بیرون رفت.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
مردم در خیابان بودند.
ماشینها حرکت میکردند.
مغازهها باز بودند.
اما وقتی آوا از کنار کوچهی همیشگی رد شد، چیزی دید که قبلاً آنجا نبود.
یک تابلوی کوچک.
روی آن نوشته شده بود:
خیابان ۱۳
آوا ایستاد.
با خودش گفت:
«من این خیابون رو تا حالا ندیدم...»
چند قدم جلو رفت.
خیابان کاملاً خالی بود.
نه ماشین.
نه آدم.
نه حتی صدای باد.
آوا به زمین نگاه کرد.
روی آسفالت فقط یک رد پا دیده میشد.
یک رد پای کوچک.
آوا به آن خیره شد.
رد پا درست تا انتهای خیابان ادامه داشت.
و عجیبتر از همه...
اندازهاش دقیقاً شبیه رد پای خودش بود.
آوا آرام عقب رفت.
در همان لحظه تلفنش لرزید.
یک عکس برایش فرستاده شده بود.
عکس خودش بود.
اما عکس قدیمی به نظر میرسید.
پشت عکس یک جمله نوشته شده بود:
«۱۳ نفر وارد شدند. ۱۲ نفر برگشتند.»
آوا با ترس به ابتدای خیابان نگاه کرد.
تابلوی «خیابان ۱۳» دیگر آنجا نبود.
جایش فقط یک دیوار سفید بود.
و روی دیوار، با جوهر قرمز، یک جمله تازه نوشته شده بود:
«تو نفر سیزدهمی.»
آوا آرام زمزمه کرد:
«من... قبلاً اینجا بودم؟»
از پشت سرش صدایی آمد.
صدایی کاملاً آشنا.
صدای خودش.
«آره.»
آوا برگشت.
هیچکس آنجا نبود.
فقط خیابان خالی.
و یک ساعت دوردست که...
سیزده بار زنگ زد.
⏰
ادامه دارد...
#روزمرگی
#داستان_ها
#مخلوقات_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨