#تلنگر🕊
+چیزی که نمیتوانی در قیامت از آن
دفاع کنی،
نه ببین!
نه بنویس!
نه بشنو!
نه بگو
آیت الله جوادی آملی
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف دل خیلی از ماها این روزا...
#اربعین
#امام_حسین
آدم هر چقدر که بیشتر در این دنیا زندگی
میکند، بیشتر این جمله را درک میکند که
جز درِ خانهی #امام_حسین هیچ جای دنیا
خبری نیست...✨
#صلےاللّٰهعلیڪیااباعبداللّٰه
دوری و دوستی سرم نمیشه و هیچ کجا واسم حرم نمیشه و ...
#امام_حسین
#اربعین
#شهیدانه
از۲۰سالگیتا۲۷سالگی،
۲۵باربهکربلارفتهبود.
موقعمرخصیهایشهرطوربودخودشرابهکربلامیرساند.
برایهمینوقتیعراقیهاپاسپورتشرا
دیدهبودند،بهاوگفتهبودند:
أنتَمَجْنون!:)💔
•|شھیدحسینهریر؎|•
_
🚨 فراخوان جذب نیرو
قرارگاه شهید مالک عیسوی 📢
🔺ویژه دانشجویان ، طلاب ، محصلین و... ( خواهران و برادران )
🔹در عرصه های مختلف : 👇👇
رسانه📸 تبلیغی👳♂
پزشکی🩺💉 فرهنگی?؟
جهادی⛏⛑ ورزشی🏋♂
🔴 در صورت داشتن مهارت و
شرایط برای ثبت نام به
این آی دی پیام بدین👇👇
@admin_qarargah
📌لینک فرم ثبت نام (خادمی شلمچه ، کربلا و... 👇
https://formafzar.com/form/esavi
📲#قرارگاه_شهید_مالک_عیسوی
@qarargah_shahid_esavi
📌کانال قرارگاه عضو شوید👆
نَــوایِمَـظلـُــوم
🚨 فراخوان جذب نیرو قرارگاه شهید مالک عیسوی 📢 🔺ویژه دانشجویان ، طلاب ، محصلین و... ( خواهران و براد
دوستانی که دوست دارن خادمی کنند در کربلا و شلمچه برای زائران اربعینی امام حسین علیه السلام
فرصت خوبیه برای ثبت نام
هم کار مجازی داریم که میتونید کمک کنید هم کار حضوری
سوالی بود یا به آیدی ادمین قرارگاه پیام بدین
@admin_qarargah
یا به آیدی خودم
@Anbaoraglefsaszl
یا لینک ناشناس
https://harfeto.timefriend.net/17481972562570
نَــوایِمَـظلـُــوم
🚨 فراخوان جذب نیرو قرارگاه شهید مالک عیسوی 📢 🔺ویژه دانشجویان ، طلاب ، محصلین و... ( خواهران و براد
تو پخش این پست لااقل شریک باشیم باهم👨🦯🌱
همسر سردار سلامی نشست روی مبل پذیرایی خانهشان و گفت:«این خانه که اینطوری نبود؛دوهفته ست داریم خرده شیشه جارو میکنیم و دوده و خاک پاک میکنیم. یک پنجره سالم نماندهبود.» موج انفجاری که خانه سردار رشید و سردار ربانی و سردار باقری را با خاک یکسان کرده بود، به همه خانههای اطراف هم آسیب زده بود. زینبِ حاج قاسم گفت:«خانه ما که نزدیکتر بود. به جز شیشه ها دیوارها هم ترک برداشته و گچشان ریخته.» پرسیدم:«مامان تنها بود؟ نترسید؟» با لبخند وشجاعتی که یحتمل از طریق خون دریافت کردهبود ماجرای آن شب را تعریف کرد.
«آن شب همسرم نبود. من هم رفتم پیش مامان، شام خوردیم و قبل از خواب مثل همیشه دوری در اتاق بابا زدم. وسایل بابا را ازهمان موقع که شهید شده دست نزدهبودیم. یادگاریهای دیگرش را هم همانجا چیدهایم. همیشه رفتن توی اتاق بابا بهم آرامش میداد. کمی با بابا حرف زدم و خوابیدیم. اذان صبح شد و من سجادهام را توی پذیرایی باز کردم. مامان توی اتاق نماز میخواند. هیچکدام چراغ را روشن نکردهبودیم و نور کمی که همیشه از بیرون میآمد تنها روشنایی خانه بود. هنوز سرسجاده بودم که یکهو صدای وحشتناکی آمد و حجم پرفشاری از هوا و خرده شیشه به سمتم پرت شد. بلند شدم و دویدم سمت حیاط. تاریکی مطلق بود. هوا مزه خاک و گوگرد میداد. چشمهایم به سیاهی که عادت کرد، دیدم کف حیاط سنگ و فلز و چیزهای دیگر ریخته. کفشهایم را پیدا کردم و دویدم سمت کوچه. اولین کسی که دیدم پسر شهید کاظمی بود. سراسیمه گفت: «آقا رشید رو زدن. خونه نمونین،فرار کنید.»دستم چسبید روی صورتم«یعنی چی آقا رشید رو زده اند؟» چندقدمی رفتم سمت خانه آقارشید