eitaa logo
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
1.7هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
59 فایل
به جمع ما خوش اومدین رُفَقا‌ ؛ مدافعانِ نور، در مقابل قدرت پلیدِ تاریکی . آیدیِ منِ مدیر : @Khademe92 - جهتِ شنیدنِ حرفاتون : 📻✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_b41kzx0&btn=نوای.مظلوم ‌ کپی؟! موردی نداره ،، فلذا راحت باشید ؛
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 دنیا میچرخد سخت نگیر صبر پیشه کن تا نوبت توهم برسد!
از۲۰سالگی‌تا۲۷سالگی، ۲۵باربه‌کربلا‌رفته‌بود. موقع‌مرخصی‌هایش‌هرطوربود‌خودش‌رابه‌کربلا‌می‌رساند. برای‌همین‌وقتی‌عراقی‌ها‌پاسپورتش‌را دیده‌بودند،به‌اوگفته‌بودند: أنتَ‌مَجْنون!:)💔 •|شھیدحسین‌هریر؎|• _ ‌‌‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‎‌‎‎‌‌
🚨 فراخوان جذب نیرو قرارگاه شهید مالک عیسوی 📢 🔺ویژه دانشجویان ، طلاب ، محصلین و... ( خواهران و برادران ) 🔹در عرصه های مختلف : 👇👇 رسانه📸 تبلیغی👳‍♂ پزشکی🩺💉 فرهنگی?؟ جهادی⛏⛑ ورزشی🏋‍♂ 🔴 در صورت داشتن مهارت و شرایط برای ثبت نام به این آی دی پیام بدین👇👇 @admin_qarargah 📌لینک فرم ثبت نام (خادمی شلمچه ، کربلا و... 👇 https://formafzar.com/form/esavi 📲 @qarargah_shahid_esavi 📌کانال قرارگاه عضو شوید👆
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
🚨 فراخوان جذب نیرو قرارگاه شهید مالک عیسوی 📢 🔺ویژه دانشجویان ، طلاب ، محصلین و... ( خواهران و براد
دوستانی که دوست دارن خادمی کنند در کربلا و شلمچه برای زائران اربعینی امام حسین علیه السلام فرصت خوبیه برای ثبت نام هم کار مجازی داریم که میتونید کمک کنید هم کار حضوری سوالی بود یا به آیدی ادمین قرارگاه پیام بدین @admin_qarargah یا به آیدی خودم @Anbaoraglefsaszl یا لینک ناشناس https://harfeto.timefriend.net/17481972562570
همسر سردار سلامی نشست روی مبل پذیرایی خانه‌شان و گفت:«این خانه که این‌طوری نبود؛دوهفته ست داریم خرده شیشه جارو می‌کنیم و دوده و خاک پاک می‌کنیم. یک پنجره سالم نمانده‌بود.» موج انفجاری که خانه سردار رشید و سردار ربانی و سردار باقری را با خاک یکسان کرده بود، به همه خانه‌های اطراف هم آسیب زده بود. زینبِ حاج قاسم گفت:«خانه ما که نزدیک‌تر بود. به جز شیشه ها دیوارها هم ترک برداشته و گچ‌شان ریخته.» پرسیدم:«مامان تنها بود؟ نترسید؟» با لبخند وشجاعتی که یحتمل از طریق خون دریافت کرده‌بود ماجرای آن شب را تعریف کرد. «آن شب همسرم نبود. من هم رفتم پیش مامان، شام خوردیم و قبل از خواب مثل همیشه دوری در اتاق بابا زدم. وسایل بابا را ازهمان موقع که شهید شده دست نزده‌بودیم. یادگاری‌های دیگرش را هم همانجا چیده‌ایم. همیشه رفتن توی اتاق بابا بهم آرامش می‌داد. کمی با بابا حرف زدم و خوابیدیم. اذان صبح شد و من سجاده‌ام را توی پذیرایی باز کردم. مامان توی اتاق نماز می‌خواند. هیچ‌کدام چراغ را روشن نکرده‌بودیم و نور کمی که همیشه از بیرون می‌آمد تنها روشنایی خانه بود. هنوز سرسجاده بودم که یکهو صدای وحشتناکی آمد و حجم پرفشاری از هوا و خرده شیشه به سمتم پرت شد. بلند شدم و دویدم سمت حیاط. تاریکی مطلق بود. هوا مزه خاک و گوگرد می‌داد. چشمهایم به سیاهی که عادت کرد، دیدم کف حیاط سنگ و فلز و چیزهای دیگر ریخته. کفشهایم را پیدا کردم و دویدم سمت کوچه. اولین کسی که دیدم پسر شهید کاظمی بود. سراسیمه گفت:‌ «آقا رشید رو زدن. خونه نمونین،فرار کنید.»دستم چسبید روی صورتم«یعنی چی آقا رشید رو زده اند؟» چندقدمی رفتم سمت خانه آقارشید
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
همسر سردار سلامی نشست روی مبل پذیرایی خانه‌شان و گفت:«این خانه که این‌طوری نبود؛دوهفته ست داریم خرده
بخش دوم: چیزی جز دود و سیاهی دیده نمی شد. محمدکاظمی آمد دنبالم. «مگه نمی گم فرار کنید. اینجا خیلی خطرناکه. ممکنه دوباره بزنه. مامان رو بردار فرار کن.» «وای مامان!»باعجله دویدم توی خانه. با کفش رفتم داخل پذیرایی همیشه تمیز مامان. بس که همه‌جا خرده شیشه بود. مامان با هیبتی که از گچ‌های دیوار سفید و ترسناک شده بود وسط خانه ایستاده‌بود. دویدم و بغلش کردم. «الهی قربونت بشم. چیزی نشده. باید بریم.» چادرمشکی‌هایمان را پیدا کردیم و کیف‌مان را برداشتیم و از خانه بیرون آمدیم. ماشینم را کمی جلوتر نگه داشته بودم. شانس آوردم روشن شد و توانستم مامان را برسانم خانه خودمان... خیالم که از مامان راحت شد برگشتم شهرک. فکرم مانده‌بود پیش وسایل بابا. آتش‌نشانی و نیروهای امدادی در همان فاصله رسیده بودند و مشغول ارزیابی بودند. محمدکاظمی داشت کمکشان می کرد و جای خانه ها را نشانشان می‌داد. مثل پدرش شجاع بود. با دیدن من برافروخته شد و داد کشید: «چرا برگشتی؟ اینجا خطرناکه.» کلمه ها توی دهانم جمله نمی‌شدند: «وسایل بابام...اتاق بابام...» منتظر نماندم چیزی بگوید و رفتم سمت خانه‌مان. در اتاق بابا را موج انفجار باز کرده‌بود. چراغ گوشی‌ام را روشن کردم و روی کمد گذاشتم و به سرعت شروع کردم به جمع کردن وسایل و یادگاری‌هایش. دست‌هایم می لرزیدند ولی نمی‌دانم با چه نیرویی خرده‌شیشه‌ها را کنار می‌زدم و لباس‌ها و سررسیدهای بابا را می‌ریختم توی نایلون. یکهو صدای جنگنده آمد. محمدکاظمی گفته بود که دوباره برمی‌گردند. چشم‌هایم را بستم.
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
بخش دوم: چیزی جز دود و سیاهی دیده نمی شد. محمدکاظمی آمد دنبالم. «مگه نمی گم فرار کنید. اینجا خیلی خط
بخش سوم: چشم‌هایم را بستم. یک لحظه خوشحال شدم که می‌روم پیش بابا و دوباره می‌بینمش. اما باز پسر رفیق صمیمی بابا آمد و نگذاشت. آنقدر داد و فریاد کرد که بقیه وسایل را بی‌خیال شدم و با همان نایلونی که دستم بود آمدم بیرون و از شهرک خارج شدم. بعدش فهمیدم که جنگنده‌ها همان جای قبلی را زده و نیروهای امدادی را هم شهید کرده بود.» زینب ساکت شد. نه اشکی روی صورتش بود و نه دست هایش می لرزید. یک داستان تراژدی را حماسی تعریف کرده بود و ما هم رویمان نشده بود اشک و ناله بریزیم وسط. قصه ولی تازه توی ذهن من شکل می‌گرفت. زینب کسی بود که می‌توانست برود توی یک دادگاه بین المللی و از همه بدی‌های دنیا شکایت کند. بگوید من عاشق پدرم بودم و پدرم هم خاطر من را زیاد می‌خواست. ولی وقتی کودک بودم اشرار نگذاشتند کنار من باشد. وقتی نوجوان شدم داعش آمد و پدرم را سرگرم کرد و وقتی جوان شدم آمریکا او را از من گرفت و حالا که دارم به میانسالی می‌رسم اشقی اشقیا آمده و می‌خواهد یادگاری‌هایش را هم ازم بگیرد. دختری که حق داشته باشد از اشرار و داعش و آمریکا و اسرائیل انتقام بگیرد، باید هم قوی باشد و تراژدی را حماسه تعریف کند. زینب که رفت ریحانه دختر شهیدسلامی بلند شد و لباس و یادگاری‌های پدرش را نشان‌مان داد. یک تکه فلز هم بود که از کنار پیکر پدرشان آورده بودند. گفت:‌ این را بلند کنید. ببینید چقدر کینه و بغض توی همین قدر از چیزی که برای کشتن پدرم فرستاده‌اند، هست؟ فلز را بلند کردم. به اندازه دشمنی همه بدی ها با بابای ریحانه سنگین بود. به نظرم او هم می تواند به انتقام از همه بدیهای عالم فکر کند... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پایان.