نَــوایِمَـظلـُــوم
#رمانبچهمثبت #پارت19 #سارینا چقدر مظلومانه شهید شد. اخه چطور یکی می تونه یه ادم دیگه رو بکشه،؟
#رمانبچهمثبت
#پارت20
#سامیار
تحمل ش واقعا سخت بود! با اینکه ۱۵ سالشه عین بچه ها میمونه!
از گناه کردن بیزار بودم اما چنان بچه و زبون نفهم بود مدام باید
دستشو می گرفتم و این ور و اون ور می بردمش.
این کارو بکن این کارو نکن. اونجا برو اونجا نرو.
واقعا روی مخ بود توی زیبایی چیزی کم نداشت اما توی شعور و
فهم صفر بود.
خدا کنه خدا ببخشه منو هی مجبورم به این دست بزنم!
کی می شه این معموریت تمام بشه!
نگاهی بهش کردم که بیخیال از کل عالم دولپی داشت می خورد.
اینم شامس منه برن شمال اینو بزارن پیش من.
اما شامس اوردم چیزی ش نشد و زرنگ بود در رفت از دست اونا
و گرنه جواب خانواده اشو چی می دادم؟
ای کاش زود تر بخوابه تا بتونم با خیال راحت به کارام برسم.
اما برعکس تصوراتم خوراکی ها رو خورد و سوالی بهم نگاه کرد.
خدایا خودت امشب و به خیر بگذرون و مراقب اعصاب و روان من
باش.
بهش نگاه کردم ببینم باز چشه!
نگام کرد و گفت:
- حوصله ام سر رفته.
همینم کم بود نگاهی به اتاقم انداختم ببینم چیکار می تونم
بکنم تا یه امشب صبح بشه!
سمت فیلم هام رفتم و گفتم:
- تاحالا فیلم راجب جنگ عراق و ایران دیدی؟
نچی کرد و روی تخت جا به جا شد.
سری تکون دادم و گفتم:
- خوب پس می زارم ببینی اگر تا اخر شو خوب دیدی و فهمیدی چی شد امم..
یکم فکر کردم و گفتم:
- برات جایزه می خرم خوبه؟
سرشو مشتاق به چپ و راست تکون داد و نفس مو فوت کردم و
براش فیلم ان 23 نفر رو گذاشتم هم جنگی بود هم طنز هم
تلخ!
تا دیدم مهو فیلم شده پرونده هامو تکمیل کردم سر که بلند
کردم گردن ام حسابی درد می کرد اینم دست گل خانوم بود که
بطری رو زد تو گردنم.
برگشتم ببینم چطور شده انقدر بی سر و صداست؟
که دیدم خوابیده.
خدایا شکرت فیلم هم تمام شده بود تلوزیون و خاموش کردم و
از اتاق بیرون اومدم و توی سالن پذیرایی سجاده امو پهن کردم تا
نماز شب بخونم.
#سارینا
نور می خورد تو اتاق و مستقیم توی چشمم واییی من که همیشه
پرده اتاقم کشیده است.
با حرص نشستم که دیدم اتاقم نیست نگاهی به عکس شهدا
انداختم و فهمیدم اتاق اون بچه مثبته!
به ساعت نگاه کردم که ساعت ۶ و نیم بود.
پتو رو دور خودم پیچیدم و در و با پا باز کردم رفتم بیرون هر چی صداش می زدم هیچ!
تو سالن رفتم که دیدم داره نماز می خونه واسه همین نمی تونه
جواب بده!
پتو پیچ روی مبل نشستم و نگاهش کردم.
چه نماز خوندن قشنگه شایدم سامیار قشنگ می خوند!
بلاخره نماز شد تمام شد و نگاهم کرد و گفت:
- سلام برو صبحونه بخور ببرمت مدرسه ات.
لب زدم:
- نمی شه دوباره نماز بخونی؟ خیلی قشنگ بود.
سجاده اشو جمع کرد و نه ای گفت.
بداخلاق.
بلند شدم و پتو و انداختم همون جا رفتم تو اشپزخونه اما هیچی
رو میز نبود.
داد زدم:
- تیرررررک برق هوووی هیچی رو میز نیست که!
قد و قامت دراز ش توی اشپزخونه نمایان شد و با اخم گفت:
- چی؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- پیچ پیچی .
اخم ش بدتر شد و گفت:
- چی منو صدا کردی الان؟
متوجب گفتم:
- تیرک برق و می گی؟ متوجب گفت:
- تیرک برق؟
سر تکون دادم و گفتم:
- اره خوب چون درازی.
نگاه چپی بهم انداخت و گفت:
- من نوکرت نیستم برات صبحونه اماده کنم هر چی می خوای تو
یخچال در بیار.
ایشی کردم و هر چی دوست داشتم دراوردم و شروع کردم به
خوردن.
شکلات صبحونه رو با لذت می خوردم و به این چلغور که بی سر
و صدا عین دیوار رانندگی می کرد نگاه کردم.
ماشین ش هم عین خودش سرد و بی روح بود.
با خشم گفت:
- عین ادم بخور چرا انقدر خوردنت صدا می ده؟
برای اینکه بیشتر حرص شو در بیارم با صدای بیشتری خوردم که
صورت ش جمع شد و حسابی کیف کردم.
جلوی مدرسه وایساد و گفت:
- حواست باشه گوشیت که باهاته دست هر کی دیدی اون کیک
رو ازش بی سر و صدا فیلم بگیر فیلم باشه؟ ببین اگه کمک کنی
پرونده حل بشه یه جایزه بزرگی می خرم برات اوکی؟
اوکی رو دادم و پیاده شدم.
داشتم می رفتم تو که ناظم گفت:
- سارینا رادمهر بمون دم در امروز تو کیف ها رو بگرد . چشام درخشید و چشم بلند بالایی گفتم.
هر روز یکی باید وایمستاد دم در بچه ها که می یومدن کیف
هاشونو نگاه میکرد گوشی و چیزای ممنوع نیاورده باشن!
کیف مو گذاشتم همون جا گوشیمم که تو جیب م بود.
کسی نمی یومد و خواستم بیخیال بشم برم سوپر مارکت که یه
دختری اومد.
بهش نگاه کردم حسنی بود اونم نهم بود اما نهم ج من نهم الف
بودم.
مارو دنبال کنید:)
🟥 @Flip313
⬛️نَــوایِمَـظلـُــوم(:
نَــوایِمَـظلـُــوم
#رمانبچهمثبت #پارت20 #سامیار تحمل ش واقعا سخت بود! با اینکه ۱۵ سالشه عین بچه ها میمونه! از گنا
#رمانبچهمثبت
#پارت21
#سارینا
با دیدن م پوفی کشید و گفت:
- هوووف باز قراره بگردین بیا اینو بگیر بگرد من برم دستشویی.
کیف و انداخت تو بغلم و رفت.
چه بیشعوریه.
کیف شو باز کردم و نگاهی انداختم خواستم ببندم که با دیدن
همون کیک چشمام گرد شد .
اب دهنمو قورت دادم و گوشی مو زدم رو فیلم و گذاشتم تو
جیب ام اما باید طوری فیلم می گرفتم که معلوم باشه کیف مال
دختره است و گوشی رو هم نبینه.
با دیدن خودکار توی جیب ش چشام درخشید.
دقیقا نقطه دوربین رو روی جیب ام در نظر گرفتم و با خوردکار
اندازه دایره دوربین جیب مو سوراخ کردم حالا راحت گوشی داشت فیلم می گرفت.
شروع کردم اروم حرف زدن و کیک و جلوی دوربین گرفتم:
- الان کیک توی کیف این دختره است رفته دستشویی داره میاد.
دختره اومد و کیف و ازم گرفت و گفتم:
- می گم تو از این سوپری کیک خریدی بازه من برم؟
لب زد:
- نه از خونه اوردم سوپری بسته است.
اهانی گفتم و رفت.
فیلم و گذاشتم همون طور بمونه نمی تونستم جلوی بقیه که هی
فیلم و قطع و وصل کنم.
تا ساعت ۷ و نیم دیگه مورد مشکوکی نبود و خسته شده بودم
مارو دنبال کنید:)
🟥 @Flip313
⬛️نَــوایِمَـظلـُــوم(:
حضرت علی (ع) فرمودند:
وقتی یک انسان جوان توبه می کند از مشرق تا مغرب قبرستان ها برای چهل روز از عذاب قبر نجات داده میشوند...✨
#حدیث 🌱
هدایت شده از نَــوایِمَـظلـُــوم
نَــوایِمَـظلـُــوم
گویند:عشق خوب است اگر یار حسینی باشد :) #ستادتشویقبهازدواج
حقیر گوید: هم حسینی و انقلابی باشد😁
ـ
میـلاد باسـعـادت یازدهمـین امـام
شیعیان،پدر گرامی امام زمان(عج)
امام حسن عسکری(ع) مبـارک 🌱
#میلاد_امام_حسن_عسکری
نَــوایِمَـظلـُــوم
دنیا چیز بدی است چون
اگر همه را هم بهدست
بیاوری چـیـزی بـهدسـت
نـیـاوردی امـا ایـن حسـن
دنیـا هم هـســت چرا که
اگرکل آن را هم از دست
بـدهی چــیـزی را از دسـت
نـداده ای...
شهیدعبدالرحیمموسوی✨
#مرگ_بر_امریکا