eitaa logo
-بلور☆
80 دنبال‌کننده
484 عکس
138 ویدیو
1 فایل
فائزه☆| کپی نکن !
مشاهده در ایتا
دانلود
حقیقت زندگی اینه تو ممکنه منتظر تولدت باشی منتظر یه ایونت یه رویداد یه مسافرت رفتن به جایی که خیلی دوست داری اما لحظه هایی که در اون هستی ممکنه بهترین خودش باشه ولی تو ازش غافل باشی من کل زندگیمو منتظر بودم و بلد نبودم از لحظه لذت ببرم و این بدترین ویژگی بد منه...
࿐ྀུ༅﷽࿐ྀུ༅ ✍روزی سلطان محمّدخدابنده بر همسر خود خشم گرفت و در یک جلسه او را سه طلاقه کرد؛ ولی به دلیل علاقۀ بسیاری که به وی داشت، خیلی زود از کردارِ خویش پشیمان شد و به همین خاطر عالمان سنی را دعوت نمود و از آنان مشورت خواست. آنها گفتند: هیچ راهی وجود ندارد، مگر این که نخست فرد محلّل (فردی غیر از سلطان) با او ازدواج کند, سپس مجدداً سلطان می‌تواند با او ازدواج کند. سلطان گفت: برای من پذیرشِ این امر، بسیار سخت است. آیا راه دیگری وجود ندارد؟ شما علما در بسیاری از مسائل با یکدیگر اختلافِ نظر دارید، فقط در همین یک مسئله همه باهم اتفاق نظر دارید؟! گفتند : بله. در این هنگام یکی از مشاوران اجازۀ سخن خواست و اظهار داشت: جناب سلطان! در شهر علامه ای زندگی می‌کند که چنین طلاقی را باطل میداند، خوب است او را نیز احضار نموده و نظر او را جویا شوید. (منظورِ وی، علامه حلی بود.) عالمان سنی بر آشفتند و گفتند: آن عالم، رافضی مذهب بوده و رافضیان, افرادی کم عقل و بی خِرَد میباشند و اصلا در شأنِ سلطان نیست که چنین فردی را به حضور بپذیرد. سلطان گفت: به هر حال دیدن او خالی از فایده نیست و دستور داد علامه حلی را در محضر او احضار نمایند. وقتی علامه وارد مجلس سلطان محمّد خدابنده شد، علمای مذاهب چهارگانه ی اهل سنت نیز در آن جلسه حاضر بودند. علامه بدون هیچ ترس و واهمه ای نعلینِ (کفش) خود را به دست گرفت و خطاب به همۀ حاضران سلام کرد و آنگاه یک راست به سمت سلطان رفت و در کنار او نشست. عالمان سنی رو به سلطان کرده و گفتند: دیدید؟ ما نگفتیم شیعیان, افرادی سبک سر و بی عقل میباشند؟! سلطان گفت: او عالِم است. دربارۀ رفتار او از خودش سؤال کنید. آنها به علامه گفتند: چرا به سلطان سجده نکردی و آداب تشریفاتِ حضور را به جا نیاوردی؟ علامه گفت: رسولِ خدا از هر سلطانی برتر و بالاتر بود و کسی بر او سجده نکرد، بلکه فقط به آن حضرت سلام می‌کردند و خدای تعالی نیز فرموده است: (چون داخل خانه‌ای شدید به یکدیگر سلام کنید، سلام و درودی که نزد خداوند مبارک و پاک است.) از سوی دیگر به اتفاق ما و شما، سجده برای غیر خدا حرام است. پرسیدند: چرا جسارت کردی و کنار سلطان نشستی؟ علامه پاسخ داد: چون جای دیگری برای نشستن نبود و از طرفی سلطان و غیرسلطان با یکدیگر مساوی اند و این جسارت به محضر سلطان نیست. پرسیدند: چرا کفش های خود را به داخل مجلس آوردی؟ آیا هیچ آدم عاقلی در محضرِ سلطان و چنین مجلسی این گونه رفتار می‌کند؟ علامه گفت: ترسیدم حَنَفی ها کفش هایم را بدزدند همان‌گونه که ابوحنیفه، نعلینِ رسول اکرم را دزدید. علمای حنفیِ حاضر در آن مجلس برآشفتند و فریاد زدند : چرا دروغ می‌گویی؟ این تهمت است. ابوحنیفه کجا و زمان پیامبر کجا؟ ابوحنیفه صد سال پس از پیامبر تازه به دنیا آمد. علامه گفت: ببخشید اشتباه از من بود. احتمالا شافعی، نعلینِ پیامبر را سرقت کرده است. این بار صدای شافعی ها درآمد که شافعی در روز مرگِ ابوحنیفه و دویست سال پس از شهادت پیامبر دیده به جهان گشوده است. علامه گفت: چه می‌دانم! شاید کار مالِک بوده است. علمای مالکی هم مثل حنفی ها و شافعی ها و به همان شیوه اعتراض کردند. علامه گفت: پس فقط احمد بن حنبل می‌ماند. قطعا سارق احمد بن حَنبل است. حنبلی ها هم برآشفتند و به اعتراض و انکار پرداختند. در این لحظه علامه رو به سلطان کرد و گفت: جناب سلطان! ملاحظه کردید که اینان اقرار کردند هیچ یک از رؤسای این مذاهبِ چهارگانۀ اهل سنت در زمان حیات رسول خدا حاضر نبوده‌اند و حتی صحابۀ آن حضرت را هم ندیده‌اند... سلطان گفت: آیا این حرف صحیح است؟ عالمان سنی گفتند: بله هیچ یک از این چهار نفری (که رئیس مذاهب اهل سنت می‌باشند)، رسول خدا و صحابۀ آن حضرت را درک نکرده اند آنگاه علامه گفت : ولی ما شیعیان، پیرو آن آقایی هستیم که به منزلۀ نَفس و جانِ رسول خدا بود و از کودکی در دامان پیامبر پرورش یافت و بارها و بارها از سوی آن حضرت به عنوان وصی و جانشین رسول خدا معرفی شد. سلطان که متوجه حقانیت مذهب شیعه شده بود پرسید: نظر شیعه دربارۀ این طلاق چیست؟ علامه پرسید: آیا جنابعالی طلاق را در سه مجلس و در محضر دو نفرِ عادل، جاری نموده اید سلطان گفت: نه! علامه گفت: در این صورت طلاق باطل می‌باشد چون فاقد شرایط صحت است. آن‌گاه سلطان محمّد خدابنده به دست علامه شیعه شد و به حاکمان شهرهای تحت فرمانش نامه نوشت که از این پس با نام ائمۀ دوازدهگانه ی شیعه خطبه بخوانند و به نام ائمەی اطهار، سکه ضرب کنند و نام آنان را بر در و دیوار مساجد و مشاهد مشرفه حک نمایند. غدیر نزدیک هست هر روز تا غدیر یک حکایت در حقانیت و فضیلت مولایمان امیرالمومنین علیه السلام پست بگذاریم. ارسال به دیگر گروه‌ها ترویج امر ولایت و امامت است لطفا از ارسال دریغ نکنید ࿐ྀུ༅🌺࿐ྀུ༅
فردا از مدیر عزییییییز 😶‍🌫 میس ایز خلیلیان معاون بزگَواررررر😂مستر عمومی معاون پرورشی 🤠خانم رضایی خانمِ سرکارِ کاظمی .ریاضی. 🤫😎 خانم رحیمی .مطالعات. 🇰🇼🇮🇷🌍 خانم شریعتی .هنر.🎨🌱🌸 خانم فخاری .فارسی. 💫 خانم همتی دینی 🌿🌼 خانم یزدان مهر .زبان. خانم طاهری.علوم.🌒✨ خانم نوربخش 👩‍🦯 خانم ولی زاده 🏆 خانم عموچی .عربی.😶‍🌫🍃 خداحافظی می کنم 🕺
حالا شاید یکم واسه مدرسه ولی نه ولش کن😭🤣
درسته که عاشق سریالای ایرانییم که دارم میبینم ولی خداییش دارن گند میزنن به هرچی قانونه😐
هدایت شده از 𝒍𝒖𝒏𝒌𝒊𝒂
نمیتونم تصور کنم که سه ماه دیگه بازم میریم مدرسه اما دیگه فاطمه نیست که بغل دستم بشینه و تنها کسی باشه که درکم میکنه فائزه نیست که سرکلاس کلی کرم بریزه و هی بهش بگم نکننن فائزهه بسهههه دیگه فاطیما نیست که وقتی میبینمش قند تو دلم آب بشه و پر انرژی باشه و زنگ تفریح ها نون پنیر خیار بخوره دیگه عباسی نیست که یه لبخند شیرین بزنه و به معنای واقعی باهام مهربون باشه و از شعر جدیدش برام بخونه دیگه مطهره نیستش که وقتی ببینمش آرامش بگیرم و بشینیم کلی از خاطرات بچگیمونو واسه بچه ها تعریف کنیم دیگه مبینا نیست که باهم بریم تو آزمایشگاه و خرذوق بشیم دیگه مائده نیست که با صدای قشنگش آروم و متین حرف بزنه دیگه فائزه سادات نیست که فقط با یه نگاه کردن تو چشای همدیگه حرف همو بخونیم و بگیم تو هم اون چیزی که من دیدمو دیدی؟ دیگه ستاره نیست که دستش خیلی سفت باشه و همه یه دور ازش کتک خورده باشیم😂 پریسا نیست که نیمکت پشتی بشینه و باهم متحد شیم بریم تو دفتر اعتراض زهرا سادات نیست که هر دفعه با یه درامای جدید بشینیم کلی حرف بزنیم سید نیست که از زیر نیمکت کتاب بخونه و با هر کلمه ای که از دهنش درمیاد کلی بخندیم و حالمون خوب شه نگار نیست که آرووم ترین باشه و جیکش در نیاد دوقلو های افسانه ای ریحانه و سمانه نیستن که وقتی باهاشونی بتونی خیلی راحت حرف بزنی و نگران هیچی نباشی اکیپ بزرگ باقره و اینا نیستن که کلی ته کلاس شیطونی کنن و در هر شرایطی مثل کوه پشت هم باشن دیگه ساجده نیس که بلند بلند دست بزنه و سرش داد بزنم که نکننن سرم درد میگیرهه دیگه اون دوقلو های شیطون بلا و ریزه میزه نیستن که هرروز کلی چیزای باحال برای گفتن داشته باشن دیگه اکیپ ریحانه و اینا نیست که ته کلاس کلی چیز بخورن و معلما به خاطر حرف زدنشون کلی غر غر کنن دیگه سلطانی نیست که مثل معلما باشه و بخواد همه رو مدیریت کنه دیگه مبینا و زینب نیستن که بهترین رفیقای هم باشن و زیر میزشون همه چیز پیدا بشه و بقیه ی بچه ها که از هرکدوم خاطرات قشنگی تو ذهنم میمونه خیلی خیلی دلم براتون تنگ میشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا