دری نمانده بود که به رویم نبندی
اما من هنوز دلم همونجا بود
پشت همان در، پشت همان سکوت، پشت تو من نرفتم، فقط ایستادم و تماشا کردم
چطور تمام راههای رسیدن به تو یکی یکی بسته شدند.💔
بهنظرم غمگین ترین و مظلومانه ترین؛
خواهش دنیاست...
اگر...
ماندنی نیستی
دُچارم نکن...🙂
میدونی چه حسی دارم؟انگار منو از همه جا جدا کردی بردی یجای خیلی دور،بعدش گفتی من نمیام خودت راه رو تنهایی برو.😅💔
پرسید وقتی دلتنگ میشی چیکار میکنی؟
کرگدن گفت: دلتنگ؟
پروانه گفت: وقتی دلت یکنفر را بخواهد که نیست.
کرگدن گفت: دلم کسی را نمیخواهد. حالا تا باران شدید تر نشده برو،
ابرهای سیاه را نمیبینی؟
پروانه حرفی نزد، پر کشید رفت.
بعدتر کرگدن از فرشته مهربان خیال پرسید: برنمیگردد، نه؟
فرشته غمگین نوازشش کرد و گفت: نه.
کرگدن آرام زمزمه کرد چه حیف، دلم گرم میشود وقتی میخندید.
حیف که باران داشت شدید تر میشود، وگرن میشد که بماند.
فرسته آرام نوازشش کرد، بعد لالایی محزون زنان لر را برایش خوند.
کرگدن چشمهایش را بست، و فهمید دلتنگی یعنی شوق دیدن منظره ای ناممکن...
ابرها کم کم از آسمان به گلویش کوچ میکردند، و فرشته خوب میدانست این عاصی غمگین دیگر هرگز از ته دل نمیخندد...😅💔