جنگلِحفاظتشدهیذهن
نه واقعا به نظر من که قلمت بی نظیره دختر:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جنگلِحفاظتشدهیذهن
ولی خیلی بده این حس وای😂😭 منم نسبت به نوشته های الانم این حسو دارم میفهمم چی میگی
من به هفته نمیکشه این حس رو پیدا میکنم پارت اول بیست بار ویرایش زدم
هدایت شده از نویسندهاتاقکزیرشیروانی
در چوبی تازه رنگ خورده ای را باز میکنم.
خیلی اوقات از روزم را در این باغ که پشت دیوار سختی قرار دارد میگذرانم
درخت هایی که چندین بار به دست من در دفترم خلق شده اند بلند تر از دیروز شده بودند!
چندتایی زباله در رودخانه میدیدم.
زباله هایی پلید که هر روز صبح باید از آنجا دورشان میکردم و در نیمه ی تاریک آن جنگل میریختم
هیچ وقت بدون لباس مخصوص و زد احساس نباید آنجا پا بزاری!
وقتی آب را تمیز کردم،در زلالی آن خود را تماشا میکنم
چتری هایی که دیگر پشت گوشم میرفتند را از توی صورتم جمع میکنم.
بادی که میوزد گردنم را خنک میکند
تکه غبار سفیدی روی لباس سبز رنگم مینشیند
از آن گول زننده هاست!
از آنهایی که اگر به آنها دست بزنی بزرگ تر میشوند و تو در آنها غرق میشوی
برای همین دست هایم را در آب خنک فرو میکنم و با پاشیدن قطرات روی آن اورا فراری میدهم
هنگامی که بین درخت ها میدوم چند باری چکمه ام را سفت میکنم تا مبادا زمین بخورم
باید به دیدار او میرفتم !
او همیشه دانا بود و در کلبه ی آن طرف جنگل داستان های زیادی برای من مینوشت و میخواند
هرگاه که ناراحت،شاد،هیجان زده یا ترسیده بودم کمکم میکرد !
مانند جغد های در داستان ها بود
خیلی اوقات در داستان های پرهیاهویش از من کمک میخواست
و حالا من جلوی آن در چوبی قهوه ای که بین دیوار زد در چشم بود ایستاده بودم
کفشم را تمیز میکنم و در را باز میکنم
گل های دوطرف راهرو بوی خوشی میدهند
سلام که میدهم صدای آرامشبخشش جوابم را میدهد: سلام خوش اومدی!
اتفاقا داشتم ناامید میشدم به این فکر بودم کمکم خودم بیام پیشت
لبخندی میزنم و از پله ها بالا میروم
معمولا در زیرشیروانی بود و نقاشی میکشید
کلا با قلم سروکار داشت
وقتی خود را به سطح چوبی و سست زیرشیروانی میرسانم و از بین برگ ها عبور میکنم میبینم که امروز از پنجره منظره میکشد
پنجره ای قدیمی که خیلی وقت بود آن را تمیز نکرده بود
از بین درِ باز پنجره باد در اتاق میپیچید
-نمیترسی غبار ها بیان تو؟
+برای چی بترسم؟ اونا جزوی از جنگلن
-ولی اونا ناراحتت میکنن
+نباید با ناراحتی جنگید
میتونی کنار غبار ها زندگی کنی
فقط یادت نره که زندگی کنار اونها آگاهی میخواد
نباید اونقدر زیاد باهاشون کنار بیای که یهو کل خونه بشه گرد و غبار و اونا ترو ببلعن
نفس عمیقی میکشم و تکه غبار های روی پنجره را در دستم میگیرم
آرام بود
زیبایی خواستی داشت که تاحالا آن را ندید بودم
در دستم تکان آرامی میخورد
وقتی قلبم احساس سنگینی کرد آن را سر جایش گذاشتم و به روپوش رنگی او خیره شدم
زندگی جالبی داشت !
میتوانستم کل روز را کنار او حرف بزنم اما او همیشه من را به بیرون باغ پرت میکرد تا مبادا پشت دیوار را فراموش بکنم
همیشه توصیه میکرد که او هم پشت دیوار هست و نیازی نیست به اینجا بیایم
دعوایم میکرد که اگر زیاد به اینجا سفر کنم زمان حال را فراموش میکنم
اما آن جنگل چیز دیگری بود
درست است از گذشته یا آینده بود
هرچی بود زیبایی ای را داشت که زمان حال آن را نداشت
لبخند زیبایی روی لب هایش شکل گرفته بود
معنای واقعی زندگی را میدانست و آگاه بود چه حرف هایی را کی به من بزند
دوستش داشتم !
خودش هم میدانست خیلی دوست داشتنی است!
+راستی داستان جدید ترسناکه
-جدی؟ خوبهه
لبخند بزرگی میزنم و دندان هایم را نمایان میکنم
+یه جاییش گیر کردم
کمکم میکنی؟
-حتما!
کار خودمه
خنده ی رضایت مندانه ای میکنم و به کنار میز او که دفتری باز روی آن بود میروم
روپوشش را برمیدارد و دست هایش را تمیز میکند
دفتر را برمیدارد و به صندلی های کنار پنجره دعوتم میکند ...
-تکه نویس
یادمه وقتی اینو مینوشتم منظورم از اون جنگل ذهنم بود.
چقدر با اسم اینجا همخونی دارهه