گاهی بی دلیل، چنان غمی به سراغم می آید که با خود فکر میکنم آیا یک نفرین است؟
شاید پیرزنی که آن روز کمکش نکردم یادم کرده باشد، شاید به جای دعای خیر، دعای «خیر نبینه هرجا هست ایشالا» رو پی من فرستاده اند.
هیچکس نمیدانست که این غم چه شد که راهش را گم کرد و صاف، وسط قلب من نشست.
گاهی در اوج شلوغی هم راهش سمت من کج میشود.
در اوج لبخند و خنده و شادی.
و گاهی در تنهایی ها پیدایم میکند.
حالا با خود فکر میکنم دلیلش چیست؟
این حس سنگین در قلبم، چه دلیلی میتواند داشته باشد که نگهش دارم؟
به هرحال قلب من مهمان خانه نبود که هر حسی آنجا اتراق کند و بماند.
اگر جا خشک میکرد بیچاره میشدم.
حتی شادی هم حق ندارد این کار را بکند؛ میدانید که، شادیِ بیخودی سرخوشی است و سرخوشی خوب نیست.
تصمیم گرفتم این مهمان ناخوانده کمی قلبم را بفشارد.
خسته بود و گذاشتم خستگی در کند.
شاید خنده دار باشد اما نیاز داشتم بدانم چرا باید ناراحت باشم و میخواستم با او حرف بزنم.
راستش میخواستم همراهی اش کنم.
من هم خسته بودم و حتی دلم نمیخواست اورا به زور رد کنم برود.
تا لحظه ای نگاهم به پنجره خورد.
شاید هم بهتر باشد بگویم گره زده شد.
نور مجذوب کننده ای سر کشانده و بین غبار خودش را به داخل اتاقم کشانده بود!
صدای خنده های کودکان از پنجره به درون خانه آمده بودند و پرتو نور خورشید حس خوبشان را دو چندان به من نشان داد.
لحظه ای سکوت کردم تا بشنوم کودکان چه میگویند.
فکر میکنم نوه های پیرزن همسایه ی طبقه ی بالا باشند.
شاید او همان پیرزن بود که غم را فرستاده بود در دلم لانه کند.
کی بعد انگار دیگر نمی خندیدند.
گوشم را تیر کردم:
مامان! کمکم کن! گیر کردم.
و بعد به در اتاق نگاه کردم.
مادر بیرون از آن در بسته بود و من حتی با خودم فکر نکرده بودم که اینهمه مدت تنهایی چه میکند؟
تا وقتی که متوجه بوی خوش قرمه سبزی شدم.
«مامان! کمکم کن!»
بهترین ناجی من از دوران کودکی داشت قرمه سبزی برای دخترش میپخت.
دختری که هیچوقت آنطور که باید، کمکش نکرده بود.
اینها به کنار خودش دردسر هم میساخت.
حالا میفهمم که شاید غم آنقدر ها هم راه گم نکرده بود. شاید آدرس را درست آمده بود و غم، واقعا برایم نیاز بود.
تا دوباره بو بکشم.
تا حس بکنم.
و دنیا را کمی واضح تر ببینم.
اگر گه گاهی غم به من سرنزند، قدر شادی ای که خودم در دلم میکارم را نخواهم دانست.
غم اگر نبود، شادی در دلم معنا نمیگرفت.
قدر شکوفه هایی که غم را فراری میدهند و قدر بهترین دشمنش «مادرم» را :)
هرچند گاهی خودش دلیل ناراحتی میشد اما نه!
نباید اینطور جواب زندگی ای که صرف من کرد را بدهم!
بلند شدم و با غم در دلم، رفتم از دستپخت مامان تعریف کنم.
از عطر محشر غذایش.
(مثل خودش،همانطور که در کودکی بی وقفه تشویقم کرد و از زشت ترین کارهایم تعریف میکرد، هرچند کارش بی شک جای تعریف داشت؛میشد قاطی قرمه سبزی اش انگشتم هم قورت بدهم.)
و با زبان بی زبانی بگویم:
مامان! دخترت تو این حس گیر کرده.
کمکش کن!
- تکه نویس
تقریبا بعد کلی وقت درست حسابی نوشتمو حس میکنم پر از ضعفه.
ولی دوسش دارم و نمیدونم چرا
چون توش قرمه سبزی داره؟ 😂😭