eitaa logo
جنگل‌ِحفاظت‌شده‌‌‌ی‌ذهن
42 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
206 ویدیو
1 فایل
به وقت پیدا شدن؛ . اینجا؟ مکانی بی هدف، بین زمین و هوا. بین تفکرات و تخیلات یه آدم. اون آدم؟ منِ منِ کله گنده D: حرفاتون: https://eitaa.com/cottage_1404
مشاهده در ایتا
دانلود
دستم خورد تو گوشی مامانم پیامی که نبایدو سین کردم💀
به نظرتون بیدار شه زنده میمونم؟
هدایت شده از [آیدن/Aedan]
کاش یه گیاه بودم. همونقدر بی‌سر و صدا همونقدر سبز :))
جنگل‌ِحفاظت‌شده‌‌‌ی‌ذهن
فک نکنمممممم
زندم دوستان فقط با نگاهش تیربارون شدم🤣☺️
جنگل‌ِحفاظت‌شده‌‌‌ی‌ذهن
گاهی بی دلیل، چنان غمی به سراغم می آید که با خود فکر میکنم آیا یک نفرین است؟ شاید پیرزنی که آن روز
پای خاطرات، در کوچه پس‌کوچه‌های دل گاهی میان شلوغیِ شهر و هیاهوی زندگی، ناگهان عطر آشنایی به مشامم می‌رسد؛ شاید بوی خاک باران‌خورده‌ای که مرا پرت می‌کند به کوچه‌باغ‌های کودکی، یا آوایی دور که خاطره‌ی صدایی از دست رفته را زنده می‌کند. آن وقت است که غمی پنهان، آهسته از کنج دلم بیرون می‌خزد. غمی که نه از جنس دل‌شکستگی است و نه از جنس کین و کدورت. غمی از جنس دلتنگیِ محض. این غم، مثل یک تماشاگر خاموش، می‌نشیند کنارم و ورق‌های آلبوم قدیمی ذهنم را ورق می‌زند. می‌بینم خانه‌ای که آجرهایش با خنده‌هایمان بند خورده بود، درخت سیبی که قد کشیدنش را پای پنجره‌ی اتاقمان نظاره‌گر بودیم، و سایه‌ی دست‌هایی که حالا تنها در خیالم گرمم می‌کنند. این‌ها همه حالا فقط رد پایی هستند در کوچه پس‌کوچه‌های قلبم، که گاهی میان غبار روزمرگی، برق می‌زنند. تلخ است، این نبودن‌ها. دردناک است، این فاصله. اما عجیب است که همین غم، گاهی شیرین می‌شود. مثل طعم گس خرمالویی که یادآور پاییزهای قدیمی است. این غم مرا از حالِ شتاب‌زده‌ی امروز جدا می‌کند و می‌برد به جایی که همه چیز آرام بود، واقعی بود، و در کنار هم بودیم. آدمیزاد عجیب است؛ قدر آرامش را تا وقتی که هست نمی‌داند، اما قدر نبودن‌ها را… همین غمِ ناشی از نبودن، همان یادآوریِ گرانبهای داشته‌هایمان است. مرا می‌برد به جایی که هنوز می‌توانم دست‌های گرم مادربزرگ را حس کنم، یا خنده‌ی بی‌خیال کودکی‌ام را بشنوم. شاید این غم، نه برای نبودن آن‌ها، بلکه برای یادآوری حضورشان باشد. مثل شمعی که خاموش می‌شود، اما گرمایش را در فضا باقی می‌گذارد. این ردپاها، این خاطرات، همین غم‌های گاه و بیگاه، نشانه‌هایی هستند که می‌گویند: “ببین! تو تنها نیستی، قلبت پُر است از زندگی‌هایی که کرده‌ای، از عشق‌هایی که ورزیده‌ای.” و من، با این غمِ شیرین، دوباره نفس می‌کشم. نفس می‌کشم هوای کوچه پس‌کوچه‌هایی را که هر چند ویران شده‌اند، اما در دلم آبادند. این غم، نه زجرآور، بلکه یادآور است. یادآور روزهایی که هرگز برنمی‌گردند، اما حسشان تا ابد در رگ‌های روحم جریان دارد. و چه خوب که گاهی، این ردپاها مرا به خودشان می‌خوانند… . - راوی خاطرات گمشده.