هدایت شده از [آیدن/Aedan]
متن از اعماق نوشته ها::
در این شبهای مهتابی، دلم چون قایقی سرگردان در دریای خیالات، به دنبال ساحلی آرام میگردد. آسمان با ستارگانش، قصههای ناگفتهای را زمزمه میکند و من، گوش جان میسپارم به این نجواهای آسمانی. گویی هر ستاره، چراغی است که در تاریکی شب، راه را نشانم میدهد.
یاد تو، چون عطر گلهای یاس، در کوچههای خاطراتم میپیچد و مرا به گذشتهای میبرد که پر از شور و نشاط بود. آن روزها، خندههایمان چون موسیقی دلانگیزی، در فضا طنینانداز میشد و قلبهایمان، چون دو پرنده عاشق، در آسمان عشق پرواز میکردند.
اما افسوس، زمان چون رودی خروشان، همه چیز را با خود میبرد و ما را در گرداب فراموشی رها میکند. اکنون، تنها خاطراتی باقی ماندهاند که چون گنجینهای ارزشمند، در صندوقچه دلم نگهداری میکنم.
با این حال، امید دارم که روزی دوباره همدیگر را ملاقات کنیم و در کنار هم، قصههای تازهای را رقم بزنیم. تا آن روز، دلخوش به این خاطرات شیرین و منتظر طلوع خورشید امید خواهم بود.
نامه ای به خود گمشده اَم... .