eitaa logo
🦜ـ𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈☘️
79 دنبال‌کننده
46 عکس
86 ویدیو
0 فایل
تاریـخ تولــد چنـــل: 🦜جــنــــ𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈گــــل اسرار🌿 1405/4/6 چنلـــے با وایبــــ جنگــل و آرامــش🦢🌿
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گیف بفرستم ذخیره کنید؟؟
🍃شـبـتونـ بخیـر رفـقا🌙✨ 🦢خاموشـے چـنلمونـ🕊🦦 🪽خوابـای رویـائـی بـبـیـنـید🦦🕊 ✨00:00✨ 🪽:((همینــ الانـ یه آرزو کنـ🥹🫶))
تایم:) ,,,,,,,1:1,,,,,,,, ,,,,,,,1:1,,,,,,,,
خب بریم ادامه رمان رو بزاریممم
(✯جنگل اسرارღ) پارت ۴ سوفیا را دیدم آن هم دوست خوبم است که از ۵ سالگی با هم دوست بودیم سوفیا من را به جشن تولدش دعوت کرد من هم خیلییییی خوشحال شده بودم اما چون تولدش در شب بود باید از مادرم اجازه میگرفتم با سوفیا به سمت خانه ما راهی شدیم از حفره داخل شدیم و مادرم را دیدیم که درحال پختن دلمه بود، مادرم بشدت با شب ماندن در جنگل مخالف بود اما خب به امتحانش می‌ارزید😆😉 با لحنی ظاهرا مهربان به سمت مادرم رفتم و گفتم _مامان امشب تولد دوستمه +خب؟ _میخواستم بگم من رو هم به تولدش دعوت کرده و می‌خوام برم اگه بهم اجازه بدید. +ببین عزیزم میدونی که بعد از ساعت ۱۰ شب حفره بسته میشه و جنگل خیلی خطرناک میشه یعنی نه ما میتونیم نجاتت بدیم و نه خودت اون هم توی این سن کم که هنوز جادوی پری رو یاد نگرفتی اینجوری نمیتونی حتی کوچکترین دفاع رو از خودت بکنی با این حال باید بدونم ساعت چند به خونه برمیگردی. _مامان قول میدم قبل از ساعت ۱۰ به خونه برگردم. +اگه اینطور باشه مشکلی نیست. از حفره خارج شدم و با جیغی بلند به سوفیا خبر اجازه مادرم را دادم او هم هورایییی گفت و با هم به سمت خانه شان راه افتادیم. نویسنـבه:ღآیلینـے✯ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩܢ😘😉