حالا که اقد حرف زدم و موضوع مون هم درمورد شیعه علی بودنه بزارید یه داستانی که به نظر خودم قشنگه و درمورد خودمه رو هم تعریف کنم.
من تو خانواده ای بزرگ شدم که مذهبی هستیم ولی تو دوران کودکیم من زیاد حرفی از امام هامون نشنیدم یعنی جوری نبود که مامان بابا و داداشم بیان درمورد این چیزا برام توضیح بدن و داستان های غمانگیز امام هارو تعریف کنند برام..
شاید بخاطر این بود که آنقدر درگیر زندگی بودن یادشون رفته بود باید برام تعریف میکردن تا از همون بچگی عشق شون تو دلم بشینه خلاصه که زیاد یا شایدم اصلا چیزی ازشون نشنیده بودم ولی یادمه حدودا چهار پنج سالم بود هیت و اینا میرفتیم ..
و منم اصلا اون موقع تو مود امام و اینا نبودم بچه بودم مدرسه ای هم هنوز نشده بودم که از تو کتاب یاد بگیرم خلاصه که حتی فکر کنم کلاس دوم سوم هم تو این مود ها نبودم که امام و خدا و نماز و این چیزا
البته که مامانم بچه بیدم نماز میخوند همیشه آخر نمازش منم میرفتم چادر سرم میکردم و شروع میکردم رو به سجده دعا کردن نماز بلد نبودم که دعا میکردم 😂🦦.
همه اینارو دقیقا یادمه.
بعد من نمیدونم دقیق اینارو یادم نی حالا اینکه مامانم گفت یا از تو کتاب های درسی فهمیدم و نمیدونم ولی یه جوری خلاصه فهمیده بودم که حضرت فاطمه به چه صورتی شهید شدن و زیاد بهش فکر نکرده بودم تا اینکه رفتیم خونه زنداییم اینا زنداییم به شدت آدم مذهبیه و به شدت هم عاقله خلاصه رفتم اونجا یهو بحث درمورد امام ها شدم منم بحث حضرت فاطمه رو باز کردم که چطور شهید شدن و اینا که دقیق تر زنداییم برام توضیح بدن اینم بگم که من اون موقع و همچنان الان هم خیلی بچه دوست داشتم و زن حامله میدیدم ذوق میکردم و میکنم خلاصه که زنداییم توضیح داد که چطور ایشون شهید شدن.
و ما شهرستان بودیم من تو اون سن به شدت دختر پر انرژی بودم اصلا بچه ارومی نبودم که یجا بشینم و همش تو خودم باشم نه خیلی شیطون و پر انرژی بودم یعنی امکان نداشت ما برین مهمانی و من اونجا خوشگذرونی نکنم ولی بعد اینکه دقیق فهمیدم حضرت فاطمه چطور به شهادت رسیدن یهو نمیدونم واقعا چم شده بود ولی به شدت حالم بد شده بود رفته بودم بعد اونجا خونه عموم چند روز بمونیم و من اونجا فقط دراز کشیده بودم و گریه میکردم اصلا نمیدونم چم شده بود تا جایی که یادمه شکم و درد و پهلو درد هم گرفته بودم بعد فهمیدن قضیه و من اصلا نه سرما خورده بودم نه هیچچچ فقط حالم بخاطر اون موضوع بد بود
پرایوتِ دتری
و ما شهرستان بودیم من تو اون سن به شدت دختر پر انرژی بودم اصلا بچه ارومی نبودم که یجا بشینم و همش تو
و رفیقام و خانوادم میدونن و شاید شما هم فهمیده باشید که امام مورد علاقه ی من امام علیه و حتی اسم مورده علاقهی پسر هم همین طور اسم علیه
اون چند روزی که به شدت حالم بد بود گذشت من کم کم به خودم آمدم و یهو فهمیدم که چقدر عاشق امام علی و حضرت فاطمه شدم : )
این همه عشق شون تو دل دختری که چیز چندانی ازشون نمیدونه خیلی برام عجیبه شاید باورتون نشه هنوز هنوزه شاید اندازه یه بچه پنج ساله اطلاعات و خاصی ازشون نداشته باشم..
ولی فراتر از پدر و مادرم دوسشون دارم..
خلاصه این حرفام که من همیشه حس میکنم در اصل همه چی اینجوری رقم خورد تا من اون روز اون قضیه رو بفهمم اونجوری حالم بد بشه و حس میکنم عشقشون دقیقا همون روز همون موقع که حالم بد بود تو دلم ریشه کرد و من به شدت این عشقی که تو دلم ریشه کرد و دوست دارم و اینکه یهو همه چی دست به دست هم بدن تا تو ، تو یه راهی بری که اصلا نمیشناختیش و اصلا بهش فکر نمیکردی خیلی قشنگه و من همیشه ی حسی از عماق وجودم میگه اونا خودشون خواستن تو ، تو این راه باشی و هیچ وقت از این خواسته شون پشیمون شون نکن : )
آها راستی اینو یادم رفت بگم مامانم سر داداشم که ازم بزرگ تره خیلی تلاش کرد که خلاصه تو این راه باشه و این حرفا به شدت میبردتش هیت حتی اسمشو اسمه پسر امام حسین گرفت و خیلی براش تلاش کرد ولی برا من اصلا نمیدونم چرا حالا شاید چون دغدغه های بیشتر شده بود ولی برعکس شد ..😂
و همچنین من اصلا توجه خاصی به شهید بودن عموم نداشتم یعنی حتی سر قبرش هم نمیرفتم بازم نمدونم چیشد یهو به خودم آمدم دیدم شده رفیقِ شهیدم : ))
و الان من حاضرم جونمو بدم فقط گوشی بابام زنگ بخوره و بگن حتی شده یه تیکه ازش مونده برا تشییع دوباره..
اصلا ادعا آدم به شدت مذهبی بودن و خوبی بودن و ندارم برعکس خیلی گناهایی دارم که باید اصلاح بشن و تصمیم دارم تلاش کنم تا واقعا اصلاح بشن نه فقط برای اینکه شاید برم بهشت شاید خدا دیگه ازم ناراحت نشه و این حرفا نه فقط برای اینکه نکنه یه وقت مولامون و عموی شهیدم ازم شرمنده شن واقعا به این فکر میکنم که امکان داره با بعضی از کارام شرمنده شن به شدت عزاب میکشم اینارو هم اینجا نوشتم تا گاهی بیام بخونم یادآوری بشه گاهی واقعا زیر بار زندگی این چیزا رو یادم میره نیاز دارم یکی بهم یادآوری کنه..