‹ شبی پرسیدمش با بیقراری
که تو جز من کسی را دوست داری؟
دو چشمش از خجالت بر هم افتاد
میان گریههایش گفت: ... آری!🙂
تمام بدنم درد میکند از فکر و خیال، ای وای من که من تمام زندگی را در خاطراتم، در افکارم، در دردهایم گذراندم.
پرایوتِ دتری
مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس..پسرش پیش زنش بر سر او داد زده...
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی که به پروندهی جرم پسرش برخورده..