بعضی وقتا خسته نمیشی… فقط خالی میشی،
نه اشکی میمونه، نه حرفی، نه حتی دلی برای ادامه دادن.
فقط یه سکوتِ سنگین، که هیچکس نمیفهمه پشتش چی بود...
لبخند میزنی تا کسی نفهمه،
ولی درونت جنگه، یه جنگ بیصدا با خودت، با خاطراتت، با همهی چیزایی که نتونستی درستشون کنی...
و تهش فقط یه جمله تو ذهنت میمونه:
«کاش هیچوقت انقدر قوی نمیشدم که درد رو ساکت تحمل کنم.»
هدایت شده از ℛ𝑒𝒸𝓁𝓊𝓈𝒾𝓋𝑒
یه روز ارزو میکنی که کاش از سی طبقه میوفتادی، ولی از چشمای من نه
پرایوتِ دتری
واقعا از اون صدایی که تو مغزم میگه چی و به کی میگی ؟ مگه براش مهمه ؟ متنفرم.
البته حق میگه ها من اون حقیقت و دوست ندارم چون..💔 :)