نمیدونم چطور بگم اما انگار این دنیا نیستم مغزم تو کماس نمیدونم اصلا الان چطور دارم تایپ میکنم انگار مغزم فلج شده 👩🏻🦯.
پرایوتِ دتری
نمیدونم چطور بگم اما انگار این دنیا نیستم مغزم تو کماس نمیدونم اصلا الان چطور دارم تایپ میکنم انگ
دیگه نمیتونم خودم بخوام بدنم نمیتونه کشش نداره :)
گاهی از جنگیدن براي چیزهایي که دیگران بدون ذرهای تلاش اونها رو در اختیار دارن خیلی خسته میشم.
مرا در شخص دیگری جستجو خواهی کرد، ولی نخواهی یافت؛
نه به این خاطر که دیگران بد هستند، یا من بینقص بودم
بلکه چون هر قلبی فقط یکبار خانهی واقعیاش را پیدا میکند.
تو میگردی میان نگاهها، لبخندها، حتی بوسهها
دنبال چیزی میگردی که فقط در من بود،
آن درک بیقید و شرط، آن صبوریِ خسته، آن عشقی که خودم را در آن فراموش کرده بودم.
و روزی، وسط یک گفتوگوی بیاهمیت با کسی دیگر، ناگهان سکوت میکنی و یادم میافتی.
نه با نفرت، نه با خشم.
با حسرتی عمیق که فقط کسانی میفهمندش،
که عشق واقعی را از دست دادهاند،
و دیگر هیچوقت شبیه آن را پیدا نکردهاند.