یه حس غریبی دارم
انگار قرار بوده عصر ببینمت خوابم برده
بیدار شدم دیدم شبه توام زنگ نزدی.
«در نهایت یک روز میفهمی که نمیشود اسم این نکبتی را که از سر گذراندی، زندگی گذاشت»
پرایوتِ دتری
نمیدونم چرا اما از بچگی تو فاز عشق و عاشقی بودم زیاد دنبال این چیزا بودم البته که گاهی هنوزم.. همیش
گاهی فکر میکنم اونقدرام زندگی بد نیست
فقط من یه عادت بدی که دارم اینه فقط کافیه یکم دلم بگیره یه اتفاق کوچیک بیافته..
آنقدر اون چیز کوچیک تو ذهنم بزرگ میکنم که اون حال بدی کوچیک به یه حال بدی خیلی بزرگ تبدیل بشه درحالی که اون حال بدی کوچیک ارزش یه روز زانو به غم گرفتن هم نداشت و من اونو به چند هفته تبدیل میکنم..
کاش بتونم این عادت و از سرم بندازم و یکم زندگی کنم.
#ازمن