بزرگ شدم .
خیلی بزرگ تر اونی که بودم شدم .
کلا هشت ماه گذشت و من هشت سال بزرگ شدم ..
شاید بیشتر اما کمتر نه .
فهمیدم هیچ کس موندگار نیست باید مواظب خودم باشم .
فهمیدم دنیا همینه تا از اشتباهات درس نگیری آنقدر تکرار میشن تا اون درسی که باید میگرفتی و بگیری ...
و...
خلاصه خیلی چیزا تغییر کرد جز لذت موقع فکر کردن به مرگم
هنوز که روز مرگمو تصور میکنم آرامش کل وجودمو میگیره
هنوزم مرگ میپرستم با اینکه دنیام نسبت به قبل قشنگ تر شد باز اون دنیارو به اینجا ترجیح میدم .
پرایوتِ دتری
بزرگ شدم . خیلی بزرگ تر اونی که بودم شدم . کلا هشت ماه گذشت و من هشت سال بزرگ شدم .. شاید بیشتر اما
قبلا یه ترسِ ریزی برا مرگ بود
که اونم دیگه نیست
هر چی زودتر بهتر..
از این دنیا خیری ندیدم انشالله اون دنیا
هدایت شده از - فعلا که هیچی -
امیدوارم به مرحله ای نرسید که
حس کنید تنها راه محافظت از خودتون تنها موندنه....!
از یه جا به بعد از "نه بابا امکان نداره" رد میشی و به مرحلهی "هیچی از هیچکس بعید نیست" میرسی.