احساساتم توی همدیگه حل شدن و نمیتونم از هم جداشون کنم. دیگه نمیفهمم این ترسه یا دلتنگی یا ناامیدی یا همهی حسهای بد دنیا با هم.
هدایت شده از “ lost mind
من یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم ولی یادمه که کی تولدمو تبریک نگفت.
حوصله حرف زدن ندارم، حوصلهی معاشرت هم ندارم. ادمهای کمی هستن که فقط دوس دارم اونارو ببینم باهاشون حرف بزنم و بغلشون کنم.