145.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من تظاهرکردم که درد ندارد
اما دردش تمام استخون های سینه ام را شکست.
به یک روز بعد از مردنم فکر می کنم؛
به آدم هایی که بیتاب جای خالی من، گریه می کنند، به خاطر اتم که ناباورانه در ذهن عزیزانم، مرور خواهد شد . . .
بزرگ شدم .
خیلی بزرگ تر اونی که بودم شدم .
کلا هشت ماه گذشت و من هشت سال بزرگ شدم ..
شاید بیشتر اما کمتر نه .
فهمیدم هیچ کس موندگار نیست باید مواظب خودم باشم .
فهمیدم دنیا همینه تا از اشتباهات درس نگیری آنقدر تکرار میشن تا اون درسی که باید میگرفتی و بگیری ...
و...
خلاصه خیلی چیزا تغییر کرد جز لذت موقع فکر کردن به مرگم
هنوز که روز مرگمو تصور میکنم آرامش کل وجودمو میگیره
هنوزم مرگ میپرستم با اینکه دنیام نسبت به قبل قشنگ تر شد باز اون دنیارو به اینجا ترجیح میدم .