_ناراحت شدی؟
+نه فقط دیگه ازت توقع هر رفتاری و دارم،
راحت باش
ازهمان روزی که گفتیدوستتدارم تورا
هرکسیمن راکهدیدهگفته زیبــاترشدی.
ناگهان جمله ی
"مهم نیست میخوای بری ، دیگ خسته شدم"
از دهنش بیرون اومد،عجیب بود
چون او یک روز برای اینکه کسی ترکش نکند گریه میکرد
هدایت شده از فِنتانیل.
آدمها قوی نیستن، مجبورن.
میدونی چی بدترین حس دنیاست؟
اینکه وانمود کنی حالت خوبه، در حالی که از درون داری تیکهتیکه میشی…
از اون بدترش اینه که حتی وقتی میگی حالم بده، هیچکس نفهمه چقدر داغونی،
نفهمه چقدر خستهای،
چقدر داری یواشیواش فرو میریزی…
بعضی وقتا فکر میکنم این همه حالِ بد،
این همه فشارِ توی دل،
آخرش هم به روح آدم آسیب میزنه هم به جسمش.
ولی سوال اینجاست…
چرا هیچکس نگران من نیست؟
چرا انگار برای کسی مهم نیستم؟
چرا حس میکنم بود و نبودم تو زندگی آدما هیچ فرقی نداره؟
چرا فکر میکنم تو زندگی هیچکس اثر خاصی ندارم؟
راستش ته دلم فقط یه چیز میخوام…
اینکه یکی باشه مراقبم باشه،
یکی بغلم کنه و بگه:
«تا وقتی من هستم، لازم نیست نگران هیچچی باشی…»
من نمیدونم چجوری بگم که واقعا نیاز به مراقبت دارم...