بیا بشیم بیخیالِ زخمایی که به هم زدیم، فقط من و تو همو بلدیم.
دلم میخواست بدون هم نتونیم؛ نه اینکه من نتونم و تو بتونی.
زندگی یه ایستگاه خالیه
که قطارش فقط برای تو توقف میکرد.
من هنوز روی نیمکت سردش نشستم
و به تابلویی نگاه میکنم
که اسم تو رو از روش پاک کردن.
دلم یه جایی بینِ
«برگرد»
و
«خوشبخت باشی»
گیر کرده…
اسم این حس هرچی هست
عشق سالم نیست،
ولی هنوز
اسم تو رو صدا میکنه.
زندگی یک چمدان ایست که میآوریش.
بار و بندیل سبک میکنی و میبریش.
خودکشی درد قشنگیست که به آن دل بستم.
دست کم هر دو سه شب؛سیر به فکرش هستم.
گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم .
به سرم میزند این مرتبه حتما بپرم.
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است.
این،غمگین ترین حالت غمگین شدن است.
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟
با غم انگيز ترین حالت تهران چه کنم؟
بی تو...بی تو برگان پاییز مرا میشکند.
این شب وسوسه انگیز مرا میشکند .