eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
107 دنبال‌کننده
490 عکس
37 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
خب... برم پارت ۳۹ رو بنویسم.
مغزم رگ به رگ شد برای نوشتن این پارت😂💔... البته پارت ساده‌ای بود ولی باز🤣💔.....
A.R.R مروارید حالا که بعد از این همه سال به آن روز فکر می‌کنم؛ خنده‌ام می‌گیرد. آن موقع ها انگار دنیا فقط در همان چهار دیواریِ رابطه‌ی من و شایان خلاصه می‌شد. هر حرکتِ اضافه‌ی شایان، برای من مانند یک زنگ خطر بود. مخصوصا روز های نزدیک به مراسم عقد مارال و بردیا. آن موقع‌ها رابطه‌مان کمرنگ و دیدار هایمان کمتر شده بود. سر شایان آنقدر شلوغ بود که اصلا وقت نمی‌کرد من را ببیند. دروغ چرا! با اینکه درکش می‌کردم اما گوشه‌ای از قلبم، دلگیر و بدبین شده بود. A.R.R آن روز، نزدیک به پاساژ؛ وقتی از دور دیدتش، آنقدر سر گرم صحبت با نیکو بود که ابتدا متوجه نشد، پسری که دیده است. همان شایان است. وقتی تمرکزش روی پسر بیشتر شد، او با یک دختر جوان مشغول صحبت شده بود. دختری غریبه با ظاهری خاص و زیبا. آن روز، در آن لحظه؛ قلب مروارید از تپش ایستاد. آنقدر جوان و خام بود که فکر می‌کرد همه چیز تمام شده. مخصوصا که هر دفعه پیچاندن‌های شایان، برای آمدن به سر قرار، شک و شبه‌اش را بیشتر می‌کرد. حتی با اینکه می‌دانست شایان به او خیانت نخواهد کرد، اما واقعا دلگیر و محزون شده بود. شاید اگر همان موقع می‌رفت جلو، داد و بی‌داد راه انداخته و شایان زا سرزنش می‌کرد، اکنون همه‌چیز فرق می‌کرد. اما او فقط سکوت کرده و از آنجا، با قلبی که انگار تیکه تیکه شده بود، از آن مکان دور شد. اکنون که بیشتر فکر می‌کرد، می‌دید که در آن زمان، سکوتش و صبر برای توصیح دادن ماجرا، از زبان شایان، آن هم در خلوتشان، منطقی ترین کاری بود که در آن سن و سال انجام داده بود. نه به خاطر اینکه فکر میکرد اینگونه به شایان احترام میگذارد و غرورش را حفظ می‌کند. نه! بلکه به خاطر اینکه می‌ترسید. می‌ترسید و از ترس شنیدن حقیقتی تلخ، زمان صحبت را به تعویق انداخت. شایان هیچ‌گاه نفهمید که ناگهان چرا مروارید با او سرد شده و در آخر او را ترک کرد. نباید هم می‌فهمید، چرا که او هرگز خیانتی مرتکب نشده بود. آن کمک کردنِ ساده، در ذهن مروارید تبدیل شده بود به یک خنجرِ از پشت... خنجری که تا همین امشب، که تمام ماجرا را فهمید، طول کشید تا خوب بشود.
اینم پارت ۳۹ تقدیم به نگاهتون🤗. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R خلوت نمونه ناشناس🥲💔
https://eitaa.com/joinchat/1692206713C1e3a809162 گپ مونه قراره یکم بهش سرمان بدین و سرپاش کنیم فقط نیازمند چندتا وراج و فعال هستیم خوشحال میشم بیاید.🌷
شب بخیر نمیگم چون باید پارت ۴۰ رو بفرستم😂💔.... تا یک شب صبر کنید😝.
A.R.R خوشحال شده بود... به هر حال همیشه می‌دانست که شایان به او خیانت نمی‌کند. خودش هم می‌دانست که تمام این مدت با این بهانه خود را قانع کرده بود. از روی تخت مرد بلند شد. شایان هم از روی صندلی‌ای که رویش نشسته بود بلند شد، متعجب شده بود از اینکه دختر، متعجب یا ناراحت و حتی عصبی نشده بود. مروارید، قدمی به سمتش برداشته و فاصله‌ی میانشان را چیزی حدود سه قدم کرد. گودی چشم های مرد ناراحتش می‌کرد. نفسی عمیق کشیده و بویِ دودِ سیگار را به درون ریه‌هاش وارد کرد. نفسی لرزان کشیده و قدمی دیگر به سمت مرد برداشت. چشمان شایان گشاد شدند، راستش انتظار چنین واکنشی را، آن هم با این همه آرامش نداشت. نگاه مروارید، روی چشم‌های شایان ثابت ماند. کمی بعد همانطور که نگاهش را روی تک تک اعضای صورت مرد می‌چرخاند، قدم هایش را به عقب کشانده و مجدد روی تخت نشست. اخم‌هایش را درهم کشید. حالش پریشان شده بود. دیگر با دیدن شایان به یاد مرگ مادر و خواهرش نمی‌افتاد با خود فکر کرد که اگر همان زمان ها، چنین اتفاقی می‌افتاد _که با خیره شدن به شایان، یاد مرگ عزیزانش نمی‌افتاد_ اکنون کجا بودند؟ هنوز آن رابطه‌ی گل و بلبل ادامه داشت؟ نفسی عمیق کشیده و سعی کرد بدون اینکه صدایش بلرزد، گذشته را از دید خودش بازگو کند.
🥱🥱... شب بخیر😴💤.