eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
73 دنبال‌کننده
386 عکس
30 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @AA_R_R ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
کتاب کرنشا و پاستیل های بنفش انتشارات آراستگان تعداد صفحات ۸۰ یک بار خوانده شده و هیچ شکل خاصی به جز اینکه در کناره‌ی جلدها به دلیل اینکه لب‌پر نشه چسب زده شده نداره با قیمت ۱۰۰ هزار تومان ارسال از کرج امکان تحویل حضوری در خود محدوده شهر کرج هم هست
کتاب بی‌باک انتشارات داهی تعداد صفحات ۷۵۲ حتی یک بار هم خوانده نشده. کلا یک هفته هست که از پست به دستم رسیده و کاملا نو هست و تاجایی که دیدم متوجه شدم که بدون مشکل هست. نقشه هم داره. قیمت سایت ۱میلیون و ۲۰۰ هزار تومان قیمت من با احترام ۷۵۰ هزار تومان 📍ارسال از کرج امکان تحویل حضوری در خود محدوده شهر کرج هم هست
وقتی آلزايمر داری😂
برم پارت هشت رو بنویسم براتون🤗✨
A.R.R در این چند وقت یک چیز روانم را همچو یک خوره به بازی گرفته بود. مطمئن بودم که عکس‌ها کار بردیا است اما دلیلش را نمی‌دانستم. تنها کسی که می‌توانست عکس هارا داشته باشد، بردیا بود. هرچند که مسئله‌ی عکس ها، مورد خیلی مهمی نبودند. خدا را شاکر بودم محتوایشان چیز خیلی آبرو بری نیست. تلفن‌همراهم را روشن کرده و با تنها شماره تماسی که از او داشتم تماس گرفتم... بوق های انتظار زیاد طولانی نشدند... بر خلاف تصورم در سومین بوق، جوابم را داده و درست مانند برادرش‌در صدایش بهت و ناباوری موج میزد. _ مروارید؟ خودتی؟ صدایش حالم را بهم میزد....بدون هیچ جوابی مشغول ادامه دادن راهی که مقصدش دانشگاه بود شدم...گویی سکوتم را تأییدی برای پرسشش درنظر گرفته بود که او هم سکوت کرد. وارد حیاط شده بودم که بالاخره سکوت میانمان را شکست. _ تو....یعنی... اتفاقی افتاده؟ باز هم سکوت و سکوت... می‌خواستم واکنشش را بسنجم _ مروارید... دیگر دم‌فروبستن را جایز ندانسته و با بلند ترین تن صدایی که از خود سراغ داشتم داد زدم _ اسم منو روی اون زبون کثیفت نیار بدون اینکه متوجه شوم قدم‌هایم متوقف شده و فریادم سبب دوخته شدن نگاه های پرتعجب، و اندکی تحقیر اطرافیانم شده بود. A.R.R نگاه ترسیده‌اش را به دانشجویان اطرافش دوخت....چه چیز باعث این تحقیر در نگاه‌هایشان شده بود؟ حرف هایش؟ مسلما خیر....او که چیز خاصی بر زبان نیاورده بود. نفسی گرفته و سعی کرد خودش را قانع کند. صدای پشت تلفن حواسش را معطوف خود کرد...باز هم زمان و مکان را از یاد برد....چون حرف او را شنید یکباره برآشفت. حتی کنترل صدایش هم از دستش خارج شده بود. _ باشه...خیلی خب... چی شده که زنگ زدی بهم؟ بعد از این همه مدت یه یادی از من کردی؟ لحن‌صدایش آکنده‌از تمسخربود وهمین‌مورد او راخشمگین تر می‌کرد _ چرا اون عکسای لعنتی‌رو گذاشتی روی یه صفحه‌ی فیک؟ من به درک آبرو برای داداشت موند؟ نکنه یادت رفته توی یه دانشگاهیم؟ من که میدونم تو به خاطر اذیت کردن من همچین میکنی. خواهر و مادرمو کشتی بستت نبود؟ شایان و از راه بدر کردی، بستت نبود؟ تو کم نابودم نکردی بردیا دیگه چی‌کارم داری؟ هرچه بیشتر می‌گذشت پژواک صدای مروارید هم در فضا گسترده‌تر می‌شد و نگاه هارا به سمت خود می‌گرداند. اکنون کمی‌حواسش به اطرافش بود... متوجه نگاه‌های متعجب توام از تحقیر دیگران شده بود... پوزخند پر رنگ کنار لب‌هایشان چیزی نبود که بتواند راحت از کنارش عبور کند. _ چرا اون عکسای لعنتی رو پخش کردی؟ _ چی داری میگی مروارید؟ آرواره‌اش تکانی خورد _ اسم منو روی اون زبون کثیفت نیار _خیلی‌خب....باشه....فقط بهم بگو کدوم عکسا؟ مجدد صدایش بلند شد _ احمق چرا خودتو میزنی به نفهمی؟ _مروا... من واقعا متوجه نمی‌شم. _ کم انکار کن. این‌دفعه نوبت بردیا بود.....فریاد زد_ دیوانه میگم نمیدونم چی میگی حالا باز بگو...روانی‌ای به خدا _ آره... آره من روانیم... روانیم کردید... تو و اون دوست بی همه‌چیزت نابودم کردید _ درمورد شایان درست حرف بزن _شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی. و تلفن را قطع کرد....اگر واقعا کار بردیا نبود چه؟. امکان داشت آرام هنوز هم عکس هارا داشته باشد؟ ولی با چه انگیزه‌ای باید چنین کاری می‌کرد؟ بی‌توجه قدم‌هایش را به سمت ورودی سالن کشاند... ...بدون آنکه متوجه نگاه خیره‌ی شایان روی خود باشد. مغزش درگیر بود....برعکس چیزی که خیال میکرد، مکالمه با باراد و بردیا هم او را به نتیجه‌ای نرسانده بود. از طرفی ماجرای عکس ها آزارش داده و از طرفی وجود شایان بود که اورا آزرده خاطر و پریشان حال می‌کرد، ولی قرار نبود که همیشه همه چیز بر وفق مراد او باشد!!. گرفتاری هایش به دو بخش تقسیم شده بود...دیروزی که یادآوری میکرد نبود خانواده‌اش را و فردایی که با آمدن شایان و اتفاقات اخیر نمی‌دانست قرار است چگونه گذر کند.
دارم شیرینی می‌پزم😍✨
منظورت چیه که دوباره باید جمع و جورت کنم؟😭، همین هفته‌ی پیش مرتب کردمت که😭🤧.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_هشتم A.R.R در این
بردیا😒.... واقعا میشه گفت ایشون و یه شخصیت دیگه، تنها شخصیت‌هایی هستن، که دوسشون ندارم. البته اینجوری نیست که بگم دوسشون ندارم، نسبت به بقیه، کمتر دوسشون دارم، و اینکه خیلی روی اعصابم هستن.