eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
73 دنبال‌کننده
381 عکس
30 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @AA_R_R ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
همینقدر رو برای یه پارت قبول می‌کنید؟😅.
کنده شدنِ پوستِ کنارِ انگشت، و خون اومدن ازش، مضخرف ترین حسِ دنیاست😮‍💨.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_چهل_و_سوم A.R.R چ
A.R.R حدودا ده دقیقه گذشته بود و زمانی که مروارید می‌خواست، مجددا با هیراد تماس بگیرد، صدایش از راه پله شنیده شد. درست در همین زمان، شایان از سرویس بهداشتی خارج شده و با شنیدن صدا ها از راه پله، به سمت درِ بازِ خانه قدم برداشت. به سمت منبع صدا رفت تا به مردی جوان و شخصی که با حواس پرتی راه می‌رفت کمک کند، تا زود تر به مقصد برسند. مروارید، متوجه رفتار سرسنگینِ هیراد شده بود... و این خرسندش می‌کرد. این رفتارِ هیراد به او اطمینان می‌داد، هیراد آنقدر ها هم بیخیال نیست و اینکه با رفتار سردش، دروغ های مروارید بیشتر معنا می‌گرفت. شایان میتوانست فکر کند، چون او کسی بوده که مروارید زمانی دوستش داشته، هیراد با او سرسنگینی می‌کند. با ایم تفکرات، لبخندی کوچک کنج لب مروارید نقش بست که فقط برادرش متوجه آن شد... تا حدودی می‌توان گفت، حتی دلیلش را هم فهمیده بود. مروارید تصمیم گرفت، تا برادرش با حرف‌هایش همه‌چیز را خراب نکرده است، ماجرا را برایش توضیح دهد. پس در گوشش زمزمه کرد_ هیراد هیچ حرف اضافه‌ای نمیزنیا، به رابطه‌مون هم اشاره نکن. فقط یه تشکر کن و پاشو بریم. از همان فاصله هم معلوم بود که سینا و شایان، گوش هایشان را تیز کرده‌اند. اما خدا را شاکر بود که صدایش آنقدر آرام بوده که آن دو، متوجهِ محتویاتِ حرف هایش نشنوند. کمی گذشت و هیراد، با اخم هایی درهم شده، تشکری کوتاه گرد پاشد که برود... اما مروارید بلافاصه دستش را گرفته و مانع از راه رفتن بیشترش شد. لب زد_ همین؟ هیراد نامحسوس پوفی کشیده و به سمت شایان و سینا برگشت. _واقعا ازتون ممنونم که گذاشتید ایشون خونتون بمونه. اخم هاش شایان در هم رفت و اندیشید "به پدرِ پارتنرش میگه ایشون؟" خواهش می‌کنمی زیر لب زمزمه گرد و مروارید هم پس از تشکری کوتاه، پشت سر هیراد، از آنجا خارج شدند.
ولی آره... واقعا لیاقت نداره...