eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
70 دنبال‌کننده
381 عکس
30 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @AA_R_R ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
شایان اخوان، پسر گلم😭🤍 اطلاعات بیشترش رو می‌فرستم
جواب پیام‌هاتون، توی لینک داده شده😊✨.
شبتون بخیر باشه خوشگلا🤍✨
الان صبح حساب میشه؟😅. به هر حال، بخیر باشه براتون✨.
خب، بریم برای ارسال پارت اول😃✨.
A.R.R رابطه‌ی ما مثل کسوف و خسوف خورشید و ماه بود. او مانند یک خسوف بین خورشید و ماه قرار گرفت و سایه‌اش را روی ماه انداخت، و تو با سایه‌ی توهمی که او برایت ایجاد کرده بود و ساده‌دلی خودت، مانند یک کسوف نور خورشید را مسدود کردی و من... خورشید بودم 《به نام آنکه هستی را با عشق آفرید》 شلاق باران، بی‌رحمانه بر تنم می‌کوبید. گویی تمام غصه‌های دنیا در قطراتش حل شده بودند. هر قطره، زخمی تازه بر روح خسته‌ام می‌زد. همانطور که قدم هایم را روی آسفالتِ سفت و سخت خیابان میکشیدم خود را به مقصد رساندم..دلم نمی‌خواست به هیچ سوالی جواب دهم، سنگینی نگاه‌ها، بارِ انکار شده‌ای بود که توانایی تحملش را نداشتم. بی‌جان‌تر از همیشه، کلید را چرخانده و وارد حیاط شدم،حیاطی خیس و دلگیر، انعکاسی از آشوب درونی‌ام. صدای قدم های شتاب زده و پشت بندش، صدای نگران نیکو، باعث شد سرم را بالا بگیرم_مروارید؟ نای پاسخ نداشتم، بغض سنگینی راه گلویم را بسته بود. _خوبم.... زمزمه‌ای بی‌رمق که در هجوم باد گم‌ شد A.R.R قدم‌هایش رمقی نداشت، اما باید خود را به تخت‌خوابش می‌رساند تا شاید، اندکی از این درد جانگاه رهایی می‌یافت. از کنار نیکو گذشته و به چشمانِ نگرانِ به رنگ شبش توجهی نکرد. ساعت، پنج صبح را نشان می‌داد. نور تازه رسیده به اتاق، چشمان خسته‌اش را می‌آزرد، اما چاره‌ای نبود. باید می‌خوابید، باید برای چند ساعت هم که شده از این کابوس رها می‌شد. باید میخوابید تا اندکی از احساس تنهایی‌‌اش کم شود. با هر قدم، سنگینیه بیشتری بر شانه‌هایش حس می‌کرد. ناگهان در اتاقش باز شده و سدی از دوستانش بر سرش ریختند،همه با نگرانی به صورت بی‌رمغ‌اش نگاه می‌انداختند نیکو نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پیمانی که با دوستانش، درمورد سکوت تا زمانی که خود مروارید حرفی بزند را شکست و کوهی از سوالاتش را روی کمر او گذاشت....نمی‌دانست با این سوالات دوست‌صمیمی‌اش مجبور است چه درد و رنجی را برای جلوگیری از شکستن بغضش تحمل کند _ کدوم گوری بودی؟ گوشیت چرا خاموش بود؟ نمیگی ما از نگرانی دق میکنیم؟ سر شب کجا رفته بودی که الان برگشتی تو این خرابه؟ صدایش رفته‌رفته افزایش می‌یافت که ریحانه جلویش را گرفت و سعی در آرام کردنش کرد _ نیکو عزیزم الان با داد و بیداد کردن که هیچی درست نمیشه....همه نگرانش بودیم، الانم هستیم ولی ببینش... بیچاره رنگ به‌رخش...یکم آروم‌شه باهاش حرف میزنیم. سپس روبه دختر بیمار گفت _مروارید خوبی؟ امروز نمیخواد بیای دانشگاه بشین استراحت کن تا بعدا باهم حرف بزنیم. همه موافق حرف های ریحانه بودند که پس از درآغوش‌کشیدن دختر و زدن بوسه بر روی گونه‌و پیشانی‌اش اتاق را ترک کردند و در آخر صدای کوبیده شدن در توسط نیکو تنها صدایی بود که سکوت اتاقک را میشکست. غمگین شد، بهترین دوستانش را آزرده خاطر کرده بود؟ حتما همینطور بود، ولی آنها چطور؟. چگونه سالگرد بهترین دوستشان را فراموش کرده بودند؟ نگاهی به تلفن همراهش انداخت، تعداد قابل توجهی، پیام و تماس از دست رفته، از هیراد و فرهاد داشت. حداقل دلش خوش بود که افرادی، هنوز هم به فکرش هستند.