فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
دوتا شخصیت جدید داریم😉
البته بشدت فرعی هستن😂.
#مروارید_سفید
#پارت_یازدهم
A.R.R
_ مروارید!!! تو اینو بدی به گدا یه چیزی میزاره روش بهت پسش میده.
_ ملینا میزنم خفهات میکنما... برو بهش بگو دیگه پول مول کنسله...همین الانشم کلی بدهی بهم داره.
_ مروارید جون من دیگه....بابا پول بهش نمیده، من از طرف ماهان قول میدم دفعهی بعد همهی پولاتو بر گردونه.
_ بابای شما پسرشو میشناسه...منم میشناسم...ملینا من الان پول بدم.
تو اینو ببری بدی به داداشت ازش یه قرون هم بهت نمیرسه.
_بابا میخوایم بریم شهر بازی... لطفاً
_ مگه بچهای ملینا؟ ۲۰ سالت شده
_خب تو هم بیا
متعجب نشدم...این کار همیشگی دختر خالهی سرتقم بود.
برای اینکه پول خوشگذارنی هایشان را تامین کنم اینگونه به پایم میپیچند، هرچند که همیشه هم جواب میدهد و من تسلیم زبان چربیهایشان میشوم.
هر زمان بود کوتاه آمده و بهشان پول را میدادم.
اما امروز خودم هم عجیب دلم میخواست جایی بروم تا بتوانم هیجاناتم... ناراحتیهایم و همهی احساساتم را خالی کرده و چه
جایی بهتر از شهربازی؟.
_خیلی خوب برو پایین تا منم حاضر شم
چشمانش را گرد کرد _جدی میخوای بیای؟
_مرض! بله که میام... صد سال یه بار میاد بهم سر بزنه زورش میاد یه شهربازی مهمونم کنه.
لحنش بیشتر شبیه به خواهش تمنا بود_ مروارید!
به جملهاش که زار مانند بیان شده بود خندیده و به سمت اتاق کوچکی که با نیکو سهیم بودمش به راه افتادم.
A.R.R
هردو نگاه منزجر شان را از ماهان و دختر کنارش گرفته و از آنها دور شدند.
نگاهی به صورت کلافهی ملینا انداخت_ چرا کشتیهات غرق شد بانو؟
_دخترهی ایکبیری روزمو خراب کرد.
_دیدی گفتم من اگر پول بدم هیچی به تو نمیرسه؟، باور کن اگر میدادم الان همش دود هوا شده بود.
_نمیفهمم این مرتیکه که عرضه نداره بند کفش خودشو ببنده، دوست دختر گرفتنش چی میگه؟
لبخندی زده و دست دختر خالهاش را گرفت_ خیلی با داداشت سخت میگیری، جوونه بزار کیف دنیا رو بکنه.
_منو و تو هم جوونیم، چرا فقط خودش عشق و حال کنه؟
_ولش کن بابا، بریم بازار؟
_شوش؟
_برو بابا دیوونه، شوش اونور دنیاست. همین پاساژ های اطراف و گشت میزنیم.
_به حساب تو؟
_ برو بابا
**
همانطور که بین رگال لباس ها چرخ میزدند خطاب به دختر خالهاش گفت_ این چنده؟
_مروارید من فروشندهام؟ یا چنین چیزی؟
چشم غرهاش رفته و سوالش را از فروشنده پرسید.
با شنیدن قیمت، لحظهای احساس کرد قلبش از تپش ایستاد.
تشکری کرده و همانطور که بازی ملینا را گرفته بود، از آن مغازه خارج شدند.
به محض اینکه مقداری از آنجا دور شدند شروع به غرغر دربارهی قیمت های سرسامآور مغازه ها کرد.
ملینا قیافهاس متعجب به خود گرفته و با لحنی که انگار مروارید دارد مسخرهاش میکند گفت_ شوخی میکنی دیگه؟ الان خیلی وقته اوضاع همینه. مخصوصا لباس. اینو میبینی تنم؟ پارسال نهصد تومن بود الان ببین چی شده دیگه.
خجالت کشید بگویید چند ماه است که برای خرید بیرون نرفته. همیشه زحمت ها روی دوش کاملیا و ریحانه بود.
حالا یه سوال، عکس ماهان رو بفرستم یا نه؟ ( نیازی هست بگم خوشگله؟😂 ).
ملینا رو که میفرستم.
توی ناشناس بگید چیکار کنم.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_یازدهم A.R.R _
ملینا مطهری🦁⛺️
( با دیدنش یاد این سرخپوستها میافتم😅، بنا به همین دلیل این دوتا ایموجی رو گذاشتم. )
در انتظار پیامهاتون در ناشناس هستما.
فکر نکنید همینجوری الکی الکی پارت ۱۲ ( که نوشته شده ) رو میفرستم😂.
دیگه انتخاب با خودتونه که پارت ۱۲ امشب ارسال بشه یا فردا.
616K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شام درحال آماده شدن🤤. ( وای ایموجیه یه جوریه😖😂 )