eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
72 دنبال‌کننده
386 عکس
33 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @Mooonpetall ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
۴۴ تا شدیمم🥳🥳
یعنی عاشقتم که اینقدر پیگیری✨🫂
A.R.R _ مروارید!!! تو اینو بدی به گدا یه چیزی میزاره روش بهت پسش میده. _ ملینا میزنم خفه‌ات میکنما... برو بهش بگو دیگه پول مول کنسله...همین الانشم کلی بدهی بهم داره. _ مروارید جون من دیگه....بابا پول بهش نمیده، من از طرف ماهان قول میدم دفعه‌ی بعد همه‌ی پولاتو بر گردونه. _ بابای شما پسرشو میشناسه...منم میشناسم...ملینا من الان پول بدم. تو اینو ببری بدی به داداشت ازش یه قرون هم بهت نمی‌رسه. _بابا می‌خوایم بریم شهر بازی... لطفاً _ مگه بچه‌ای ملینا؟ ۲۰ سالت شده _خب تو هم بیا متعجب نشدم...این کار همیشگی دختر خاله‌ی سرتقم بود. برای اینکه پول خوش‌گذارنی هایشان را تامین کنم اینگونه به پایم می‌پیچند، هرچند که همیشه هم جواب میدهد و من تسلیم زبان چربی‌هایشان می‌شوم. هر زمان بود کوتاه آمده و بهشان پول را می‌دادم. اما امروز خودم هم عجیب دلم می‌خواست جایی بروم تا بتوانم هیجاناتم... ناراحتی‌هایم و همه‌ی احساساتم را خالی کرده و چه جایی بهتر از شهربازی؟. _خیلی خوب برو پایین تا منم حاضر شم چشمانش را گرد کرد _جدی میخوای بیای؟ _مرض! بله که میام... صد سال یه بار میاد بهم سر بزنه زورش میاد یه شهربازی مهمونم کنه. لحنش بیشتر شبیه به خواهش تمنا بود_ مروارید! به جمله‌اش که زار مانند بیان شده بود خندیده و به سمت اتاق کوچکی که با نیکو سهیم بودمش به راه افتادم. A.R.R هردو نگاه منزجر شان را از ماهان و دختر کنارش گرفته و از آنها دور شدند. نگاهی به صورت کلافه‌ی ملینا انداخت_ چرا کشتی‌هات غرق شد بانو؟ _دختره‌ی ایکبیری روزمو خراب کرد. _دیدی گفتم من اگر پول بدم هیچی به تو نمی‌رسه؟، باور کن اگر می‌دادم الان همش دود هوا شده بود. _نمی‌فهمم این مرتیکه که عرضه نداره بند کفش خودشو ببنده، دوست دختر گرفتنش چی میگه؟ لبخندی زده و دست دختر خاله‌اش را گرفت_ خیلی با داداشت سخت میگیری، جوونه بزار کیف دنیا رو بکنه. _منو و تو هم جوونیم، چرا فقط خودش عشق و حال کنه؟ _ولش کن بابا، بریم بازار؟ _شوش؟ _برو بابا دیوونه، شوش اونور دنیاست. همین پاساژ های اطراف و گشت می‌زنیم. _به حساب تو؟ _ برو بابا ** همانطور که بین رگال لباس ها چرخ می‌زدند خطاب به دختر خاله‌‌اش گفت_ این چنده؟ _مروارید من فروشنده‌ام؟ یا چنین چیزی؟ چشم غره‌اش رفته و سوالش را از فروشنده پرسید. با شنیدن قیمت، لحظه‌ای احساس کرد قلبش از تپش ایستاد. تشکری کرده و همانطور که بازی ملینا را گرفته بود، از آن مغازه خارج شدند. به محض اینکه مقداری از آنجا دور شدند شروع به غرغر درباره‌ی قیمت های سرسام‌آور مغازه ها کرد. ملینا قیافه‌اس متعجب به خود گرفته و با لحنی که انگار مروارید دارد مسخره‌اش می‌کند گفت_ شوخی میکنی دیگه؟ الان خیلی وقته اوضاع همینه. مخصوصا لباس. اینو میبینی تنم؟ پارسال نهصد تومن بود الان ببین چی شده دیگه. خجالت کشید بگویید چند ماه است که برای خرید بیرون نرفته. همیشه زحمت ها روی دوش کاملیا و ریحانه بود.
پارت ۱۱😮‍💨، بالاخره😂
حالا یه سوال، عکس ماهان رو بفرستم یا نه؟ ( نیازی هست بگم خوشگله؟😂 ). ملینا رو که می‌فرستم. توی ناشناس بگید چیکار کنم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_یازدهم A.R.R _
ملینا مطهری🦁⛺️ ( با دیدنش یاد این سرخ‌پوست‌ها می‌افتم😅، بنا به همین دلیل این دوتا ایموجی رو گذاشتم. )
در انتظار پیام‌هاتون در ناشناس هستما. فکر نکنید همینجوری الکی الکی پارت ۱۲ ( که نوشته شده ) رو می‌فرستم😂. دیگه انتخاب با خودتونه که پارت ۱۲ امشب ارسال بشه یا فردا.
616K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شام درحال آماده شدن🤤. ( وای ایموجیه یه جوریه😖😂 )
عام، چرا من اون گزینه‌ی نظرسنجی رو ندارم؟
یه چیزی رو به اطلاعتون برسونم..... که این رمانی که الان دارید میخونی، کللللی ویرایش شده. تا الان حدود دو پارت کلا حذف شده. و موضوع اصلی و یه سری مکالمات عوض شده. کلا با اون چیزی که قرار بود باشه خیلی فرق داره😂💔. البته خوشحالم که اینطوره، چون اون ورژن اولش یکم یه جوری بود و وجهه‌ی شایان رو خراب می‌کرد²😂💔. البته که هنوز هم ماجرا همونه، ولی خیلی چیزا به صورت مستقیم گفته نشده و زوم از روشون برداشته شده و یکم محو تر شده، و اون شدتی که قبلا داشت رو نداره. که به نظرم اینجوری بهتره. وگرنه دیدگاه‌ها و نظرات، شاید هم علایق خواننده عوض می‌شد.