فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_چهل_و_نهم A.R.R _مروار
هعی... جدیدا از پارتها استقبال نمیشه😔💔
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
هعی... جدیدا از پارتها استقبال نمیشه😔💔
خب ساعت ۱۴ و ۲۶ دقیقه گذاشتی
باید صبح میداشتی
از ۷۲ نفر ۳۵ نفر دیدن
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
خب ساعت ۱۴ و ۲۶ دقیقه گذاشتی باید صبح میداشتی از ۷۲ نفر ۳۵ نفر دیدن
ربطشو نفهمیدم والا😅😁...
صبحا به نت دسترسی ندارم😭.
حتی نمیتونم صبح بخیر بفرستم.
عه... تعداد سین هاشو ندیده بودم😃😂.
تایم یه دقیقه بیشتر به فدای
مامانم
خانوادم
رفیقام
ممبرام
دوست های مجازیم🫂🤍✨...
اگر بینشون بودی که بدون دوستت دارم🫂، اگرم نبود ناراحت نشو😅. نمیشناسمت😁.
شبتون بخیر باشه خوشگلا❤️💫...
لطفا بعد این پیام هیچ پیامی ارسال نشه☺️
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
اگر خیییلی حالم خوب باشه فردا دوتا پارت میدم. اگرم خوب نباشه پارت نمیدم😐😊😂.
خیلی خب... امروز دوتا پارت میدم😃✨.
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/2224
صبح توهم بخیر
☆★☆★☆
مرسی✨
#ناشناس
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/2151
من فداشون بشمممم❤️🩹🥺
☆★☆★☆
دور از جون بابا😂...
#ناشناس
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_چهل_و_نهم A.R.R _مروار
#مروارید_سفید
#پارت_پنجاه
A.R.R
همانطور که به میزان علاقهاش نسبت به مروارید میاندیشید، چیزی نرم، محکم با صورتش برخورد کرد و باعث شد سرش با دیوار برخورد کند.
بالشت را از روی پاهایش برداشته و آن را متقابلا به سمتِ شوهر خواهرش پرتاب کرد، اما او بالش را گرفته و مجدد زیر سرش گذاشت.
اخمی کرده و به صورتِ خندانِ سینا خیره ماند.
_الان خوشحالی؟
_براش سوءتفاهم پیش اومده، باید همه چیو بهش بگی. مطمئنم اونم دوستت داره.
با این حرفِ مرد، شادیای پنهان در سینهاش به جوشش درآمد.
نپرسید که به چه دلیلی، اینقدر با اطمینان از این موضوع حرف زد، در عوض همانطور که روی تختش دراز میکشید گفت_ منم مطمئنم اینکه فکر میکرده بهش خیانت کردم و اون دوریهایی که اون زمان ازش میکردم دلیل اومدنش به تهران نبوده.
سینا، بر خلاف کنجکاویِ بسیاری که داشت زیر لب هوم گفته و سعی کرد بخوابد.
شایان لبخندی زد... میدانست که اگر شوهر خواهرش الان نخوابد، فردا در شرکت حسابی خسته میشود.
با یادآوری شرکت، اخم هاش دوباره در هم کشیده شد.
شانس آورده بود که مدیر عاملِ شرکت سینا بود، وگرنه هر شرکتِ دیگهای هم که بود، اگر بیش از دو هفته مرخصی میخواست، اخراج میشد.
با خود فکر کرد که چرا ثمین از مسافرتِ خارج از کشورش بر نمیگردد؟
البته که ممنونش بود، چون هر چه که دیرتر برمیگشت بیشتر مروارید را میدید، اما باز هم این همه مدت نبودش، برای خودش بد نبود؟ دانشگاه عذرش را نمیخواست؟.
تلفنش را برداشته نگاهی به ساعت انداخت. خوابش نمیآمد اما فکرِ دانشگاه و دیدنِ مروارید اشتیاقش را برای اینکه زودتر شب به پایان رسیده و به دانشگاه برود، بیشتر میکرد.