فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_پنجاه A.R.R همانطور که
#مروارید_سفید
#پارت_پنجاه_و_یکم
A.R.R
_نه ماهان... خواهش میکنم.
_منم خواهش میکنم دختر خاله. مامان واقعا دلش برا خیلی تنگ شده، ای کاش دیشب بودی و میدیدی چجوری از دلتنگش برات گریه میکرد.
لبخندی میزنم و همانطور که نیشگونی از بازوی پسر خالهام میگیرم میگویم_ برای من یا برای خواهرش؟
ملینا شاکی میشود_ بس کن دیگه مروارید، مامان واقعا دلتنگته. منم تا الان فقط به خاطر تو بهش نگفتم که میدونم خونت کجاس.
مامان حتی نمیدونه که با اون مولایی که شوهر خاله بهت داده خونه خریدی. فکر میکنه خونهی دوستت زندگی میکنی.
ماهان نگاهش را به چشمانش میدوزد و میپرسد_ مروارید ماجرای خونه چیه؟ مگه خونه دانشجویی نگرفتی با دوستات؟.
ملینا سرزنش گونه، نامِ برادرش را به لب میاورد.
نمیخواستم کس به جز ملینا و خانوادهی دومم متوجه این موضوع شوند، ولی ماهان هم مانند هیراد و فرهاد برایم عزیز بود. درضمن اعتماد و اطمینان کاملی به او داشتم. میدانستم دهنش قرصِ قرص است.
A.R.R
_ماهان خان، شوهر خالهی تو قبل اینکه بره خارج از کشور پول زیادی رو به وکیلش داده بود تا بعد از ۱۸ سالگیم به حسابم بزنه. منم با اون پول خونه خریدم ولی به کسی نگفتم و الان همه فکر میکنن که خونهای که توشیم برای یه پیر زنیه. ولی در اصل خود اون پیر زن خم مستاجر منه.
ماهان متفکر سری تکان داده و سپس بلافاصه صورتش را در هم کرد _مروارید انگار داری برای بچهی پنچ، شش ساله تعریف میکنی. بابا ۱۹ سالمه.
دختر خندهای سر میدهد و همانطور که سعی میکند دوباره ماجرای ملاقات با اقوام را به آن خواهر و برادر یادآوری نکند گفت_ من دیرم شد دیگه باید برم دانشگاه، خدافظ.
ملینا ایشی میگوید و کوتاه خداحافظی میکند. ماهان هم همینطور، خداحافظی میکند و تکهای از پرتقالی که به تازگی پوستش را کنده بود را به دستِ دختر خالهاش میدهد.
مروارید با لبخند پرتقال را میگیرد و همانطور که درِ خانهی خالهاش را میبست کفشش را پوشیده و از راه پله، خود را به طبقهی پایین رساند.
در این ساعت خاله و شوهر خالهاش سرکار بودند اما باز هم برای اطمينان و برای اینکه با آنها روبهرو نشود، از راه پله میرفت.
دو کوچه را پیاده راه رفت و زمانی که به اندازهی کافی از خانهی خالهاش دور شد، اسنپی گرفت و منتظر ماند تا اسنپ بیاید و او را به دانشگاه برساند.
اینم از قولی که داده بودم😔.
*اصلا هم مهم نیست که چشمام کور شد😭😂.
چالش بزار 😀
☆★☆★☆
چشم... حالا یکی از ادمینا چالش گذاشته میتونید اونم شرکت کنید😊✨.
#ناشناس
چطورییی ؟
چرا رفتی تهراننن ؟😄
☆★☆★☆
قوربونت خوشگل خانم... تو چطوری؟.
اومدیم مهمونی...
#ناشناس
تایم دو دقیقه بیشتر به فدای
مامانم
خانوادم
رفیقام
ممبرام
دوست های مجازیم🫂🤍✨...
اگر بینشون بودی که بدون دوستت دارم🫂، اگرم نبود ناراحت نشو😅. نمیشناسمت😁.
جالبه... مسابقهی لف دادن گذاشتید؟.
اوکی، با سرعت بیشتری لف بدید.
من هنوزم وقت نکردم پارتارو بخونمم 😂ولی فردا دیگه میخونم
☆★☆★☆
باشه گلم... حتما خوندی نظرت رو بگو
#ناشناس