eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
72 دنبال‌کننده
386 عکس
33 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @Mooonpetall ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
یعنی چی که هی لف می‌دی دوباره عضو میشی دختر خانم؟😒😂
هدایت شده از •خانوم ِنویـسنده•
🌌"•رمان؛«عـــღــشــق آســمـانــے³»."🌌 ~☔️••◇💟•💜•🌂♡☂••• مقدمه : این داستان ِ منه .. منی که بازیچه شدم .. بازیچه ی یه انتقام ِ بزرگ .. کسی که منو کشید تو حصار ِ تقدیر .. حصاری که چاره ای جز موندن توش ُ ندارم .. حصاری که حالا باید باهاش همراهی کنم .. چیزی که هیچوقت دلم نمیخواستش .. ولی گاهی اوقات نخواستن کافی نیست .. اره .. این داستان ِ منه :) داستان ِ بین خوبی و بدی .. تاریکی و روشنی .. روز و شب .. تضاد ، سیاه سفید .. یه جور دزد و پلیس ! نمیدونم .. اما هر چی هست ؛ من دوسش دارم :) ••• [ساعت‌:بیست‌و‌سی‌دقیقه‌و‌بیست‌و‌پنج‌ثانیه موقعیت:خراسان‌رضوی‌،مشهد،حرم‌رضوی] حـٰآنـیه: چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم .. ریه هامو پر کردم از عطری که توی فضا پیچیده بود .. عطری که هر چقدر تنفسش میکردم ازش سیر نمیشدم .. دلم میخواست به جای ِ اکسیژن این عطرو تنفس کنم .. نقاره خونه با هر بار به صدا در اومدنش ، آرامش ُ به رگام پمپاژ میکرد .. صدای ِ همهمه ی مردم ، راه رفتن روی سنگ فرش های صحن ِ آزادی ، صدای جیغ و شادی بچه ها ، و صبر کن .. صدای آرامش .. صدای ِ شور .. صدای ِ نفس .. صدای ِ تپیدن ِ قلبایی که روز ها ، ماه ها و شاید سالها واسه این لحظه انتظار میکشیدند .. یکی از اون قلبها .. قلب ِ من بود .. قلبی که چهار سال واسه ای لحظه انتظار میکشید :) ادامه دارد... ~☔️••◇💟•💜•🌂♡☂••• |بِ‌قلم:SH•GH| .بر‌طبق‌قانون‌بیست‌و‌سه‌مؤلفان‌هر‌گونه‌کپی‌برداری،جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌دارد. •خانوم‌ ِنویسـَنده• 𝗝𝗼𝗨𝗻 : ↳ https://eitaa.com/joinchat/3977577623Cda711bfa76
عضو های جدید، خوش اومدید عزیزای دلم🫂✨
۵۲ تا بشیم، امشب پارت ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ و ۱۷ رو پشت سر هم ارسال می‌کنم😃✨.
نفهمیدم سه تا عضو سخته یا ۴ تا پارت؟😅
خببب، فعلا برم آماده‌شم که برم باشگاه. ببینم چه میکنید؟ به ۵۲ می‌رسیم یا نه؟😁
خب برم پارت ۱۴ رو بنویسم براتون.