eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
72 دنبال‌کننده
386 عکس
33 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @Mooonpetall ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
۵۲ تا بشیم، امشب پارت ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ و ۱۷ رو پشت سر هم ارسال می‌کنم😃✨.
نفهمیدم سه تا عضو سخته یا ۴ تا پارت؟😅
خببب، فعلا برم آماده‌شم که برم باشگاه. ببینم چه میکنید؟ به ۵۲ می‌رسیم یا نه؟😁
خب برم پارت ۱۴ رو بنویسم براتون.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
خب برم پارت ۱۴ رو بنویسم براتون.
از باشگاه اومدم و بشدت خستم، ولی باید سر قولم باشم، نه؟🫂✨
A.R.R _بهم زنگ زده بود و درمورد یه سری عکس حرف میزد...هی میگفت من اونا رو پخششون کردم ولی حتی نمیدونستم ماجرا چیه؟ بعد رفتم تحقیق کردم...چند سال پیش که مارال اینا خونمون بودن، مثل اینکه، نمی‌دونم چه اتفاقایی بین مروارید و باراد می‌افته و از قضا آرام ازشون عکس میگیره. میان حرف‌های بردیا پریده و می‌پرسد_ آرام کیه؟ _دوستِ سانیا، سانیا هم میشناسی؟ دختر خالمه. بعد یه مدت، حدود ۱۸، ۱۹ سالگی باراد هم دوست دخترش بود. _سانیا؟ _آرام!، خلاصه که همون عکسا پخش شده بودن و تنها کسایی هم که اون زمان عکس هارو داشتن، من و آرام بودیم. یعنی من به آرام گفتم عکس‌هارو بفرسته برام. بگذریم مروارید تقریبا تنها کسی که میتونه بهش شک کنه منم چون باراد اون عکس‌ها رو از گوشی آرام پاک کرده بود، همه شاهد بودیم... مروارید فکر میکنه عکسا کار منه، ولی قسم می‌خورم من چنین کاری نکردم. سکوتی کرد که با اخم های درهم تنیده شده‌ی شایان مواجه شد... مغزش درگیر بود از تمام حرف های بردیا و بخشی که درمورد اتفاقی که بین باراد و مروارید اتفاق افتاده بود گفته بود. چشمانش را به چشمان خنثیِ بردیا دوخت _الان...یعنی چی؟به چی میخوای برسی؟ _مروارید حتی نمیزاره نگاهش کنم....نمی‌تونم بهش ثابت کنم که کار من نبوده. _چرا می‌خوای‌ثابت کنی؟طرز فکر اون چه تاثیری روی زندگی تو داره؟ _ باید کسی که اون عکسارو پخش کرده پیدا کنم...نمی‌خوام مروارید در موردم بد فکر کنه. پوزخندی گوشه‌ی لب شایان را پر کرد...پوزخندی که بردیا آن را دید اما به ناچار نادیده‌اش گرفت. _ خودتم میدونی که هرکاری کنی نمی‌تونی طرز فکرشو برگردونی. _بیخیال شایان....یعنی برات مهم نیست که عکس های دوست‌دختر سابقت تو اینستا پخش باشه؟ مهم بود....خیلی بیش از آنچه که بردیا فکرش را می‌کرد...اما دیگر کار از کار گذشته بود...ابتدا باید برای سوال های گنگ و نامفهوم ذهنش پاسخ‌هایی یافته و سپس به دنبال منتشر کننده‌ی عکس می‌گذشت...البته اگر طبق نظریه‌ی مروارید منتشر کننده خود بردیا نباشد... به هر حال اکنون حتی اعتماد و حس برادرانه‌ی شایان نسبت به بردیا، در حال جون دادن بود... فقط نیاز به یک جمله داشت، جمله‌ای که محتویاتش اثبات کند که دلیل دوری مروارید، بردیا بوده...جمله‌ای که آنقدر منطقی باشد که قانعش کند مروارید بی‌گناه بوده و کورکورانه تصمیم نگرفته است. جمله‌ای که اثبات کند بردیا آن عکس را پخش کرده، آن موقع همان حس که در حال جون دادن و تقلا برای نفس کشیدن بود، نفس کم آورده و برای همیشه زیر خاک دفن می‌شد. _داری میگی دوس دختر سابق... وقتی‌ دیگه خودش نیست چرا باید چیزای مربوط بهش‌هم مهم باشه؟ مارال نامزد تو بوده....نه من..مروارید هم خواهر نامزدت بوده، پس طبیعتا نباید برای من مهم باشه که عکسایی از خواهر نامزدت پخش شده، هوم؟ نگاه بردیا رنگ و بوی حیرت را گرفت...حیرتی که نه می‌توانست و نه می‌خواست که از بروزش جلوگیری کند. اما برقی درون نگاهش بود که شایان را می‌ترساند، برق رضایت و شاید هم شادی. _شایان...تو چت شده؟!! مروارید واقعا اینقدر برات بی اهمیت شده؟ پوزخند گوشه‌ی لب هایش پر رنگ‌تر شد _آره...ولی من کسی بودم که با کار هام باعث شدم ازم دور بشه، نه؟ نگاهش را از پاهایش گرفته و به چشمان نافذ بردیا خیره شد _اوه، تو نمیدونستی، بزار برات توضیح بدم، مروارید منو ول کرده چون من کسی بودم که هر غلطی که دلم خواسته کردم. ولم کرده چون لیاقتم همین بوده، لیاقت داشتن مروارید رو نداشتم. شایان چشمانش را از نگاه متعجب بردیا گرفته و به راهروی خانه‌اش دوخت... از خلوص حرف هایش به هیچ عنوان اطمينان نداشت و برای امتحان کردن بردیا، با امیدی بسیار کم، به حرف های مروارید تکیه کرده و آن حرف ها را به زبان آورده بود. حرف‌های مروارید در سرش مانند یک اکوی بلند به صدا درآمدند " من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی " فهمیده بود که مروارید متوجه حضورش نشده...پس دلیل حرف‌هایش به‌جز اینکه به مرز جنون رسیده و حقیقتی تلخ را میان آن‌همه دانشجو فریاد کشیده بود، چه چیز‌می‌تواند باشد؟. یقین داشت که مروارید آن حرف هارا از خودش درنیاورده است و اکنون چشمان ترسیده و مبهوت بردیا امضایی بود بر روی این فرضیه. باید با مروارید رودر رو می‌شد...باید حفره‌های ذهنش را پر می‌کرد **** همانطور که با خودش کلنجار رفته و جمله بندی مناسب حرف هایش را در ذهنش می‌چید قدم‌هایش را به سمت کلاس مورد نظر رساند.
پس از سلام و احوالپرسی کوچکی با دانشجویانش شروع به تدریس کرده و سعی کرد تمامی اتفاقاتی را که، احتمال به پیش‌آمدشان می‌داد را فراموش کند. _ خسته نباشید استاد _ خداحافظ استاد نگاه متعجبش را بین دانشجویانی که برخی درحال خروج از کلاس و برخی مشغول جمع کردن وسایلشان بودند به گردش درآورد حتی به‌خاطر نداشت کی پایان کلاس را اعلام کرده بود؟ چه مطالبی را آموزش داده بود؟ سرش را برای دانشجویان تکان داده و بعد کلاس را ترک کرد.
اینم پارت ۱۴ تقدیم به عزیزای دلم✨🫂