eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
71 دنبال‌کننده
389 عکس
35 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @Mooonpetall ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
A.R.R لحظه‌ای دلش برای وضعیت دخترک روبه‌رویش، دخترکی که روزی برایش، حکم زندگی را داشت سوخت. به خنده‌اش که آغشته به زهر غم بود اما هنوز زیبا و درخشنده بود چشم دوخت. _لطف دارید ثانیه‌هایی گذشته بود که با صدایش که چاشنی عجیب و غریبی از نفرت بود، از هپروت و دنیای زیبای خنده‌ی دخترک بیرون کشیده شد. نفرت داشت صدایش؟ مروارید؟ برایش عجیب بود انگار جاهایشان عوض شده و به جای او، دختر احساس نفرت داشت. تمام تمرکزش بهم ریخت و به گفته‌ای رشته‌ی کلام از دستش پرید. _یکم سخته یه جوری رفتار کنم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. سر مروارید برای تائید حرفش به بالا و پایین رفت. _یکم...شاید برات یکم سخت باشه ولی برای من... نفسی گرفت...گویی لحظه‌ای همه‌چیز را فراموش کرده بود، فراموش کرده بود که مرد روبه‌رویش چه کسی است و می‌خواست حقیقتی طاقت‌فرسا را به زبان بیاورد، که سریع با لحنی که کمی عصبی بود ادامه‌ی حرفی که مشخص بود اصلاح شده را به زبان آورد. _اصلا برام مهم نیست مردی الان روبه‌رومه یه روزی ادعا میکرده دوستم داره... البته من اون موقعه‌ها بچه بودم، واقعا احمق بودم که حرفاتون رو خیلی جدی گرفته بودم جناب استاد اخوان عزیز. شایان، عزیزی که پس از نام‌خانواده‌گی‌اش گذاشته بود را فحشی غلیظ در نظر گرفت. اخم هایش را در هم کشید، می‌دانست اکنون کل‌کل با او بی‌نتیجه خواهدبود پس حرف درمورد ابراز علاقه‌های صادقانه‌اش را به بعد موکول کرد. _خب استاد... فقط می‌خواستید تسلیت بگید؟ من شروع کنم؟ سرش درد گرفت...این مروارید را اصلا نمی‌شناخت. نمیخواست هم بشناسد. _خب...بزار حرف درمورد گذشته رو به بعد موکول کنیم... فهمیدید کی عکسای تو و باراد و پخش کرده بود. آرواره‌ی مروارید تکان خفیفی خورد... متوجه شده بود که شایان از عکس های پخش شده‌ی شخصی دونفره‌شان خبر نداشت...شاید هم بروز نمیداد. _من احمق به نظر میام استاد؟ یعنی میخواید باور کنم که عکسای خودمون رو هنوز ندیدید؟ ابرو های مرد بالا پرید. مروارید کلافه تلفنش را از جیب شلوارش در آورده و پس از مدتی تلفن را از روی میز شیشه‌ای به سمت شایان هل داد. مرد، تلفن را گرفته و با چشم‌هایی از حدقه درآمده به صفحه‌ی تلفن خیره شده و با هر عکس جدیدی که روبه‌رو میشد تعجب هم افزایش می‌یافت. زبانش بند آمده بود، فقط باز و بسته می‌شد و هیچ حرفی از دهانش بیرون نمی‌آمد. _این چه کوفیه؟ وقتی بالاخره حرف زد، صدای بالایش تعدادی از افراد کافه را معترض ساخت. _کار تو که نبوده؟ _دیوونه‌ای مروارید؟ چرا باید با آبروی خودم بازی کنم؟ وای یا خدا اخراجم نکنن. لحن بامزه‌ی شایان لبخندی روی لب دختر آورد، که سریع آن را جمع کرد. نخواست که شایان متوجه لبخند کوچکش شود ولی دیگر دیر شده بود، چشم‌های تیز بین شایان، لبخندش را شکار کرده بود. مرد سعی کرد توجهی نشان نداده و سوالی مطرح کند_ نظری درمورد اینکه کار کی بوده نداری؟ _نه... به هرحال باراد گفته میگرده ببینه میتونه طرف و پیدا کنه یا نه. ناگهان در سر دختر جرقه‌ای، زده شد. بدون هیچ فکری، با ذوقی که سعی در پنهان کردنش نداشت، گفت_فرهاد، شاید فرهاد بتونه بفهمه. و بعد از این حرفش لبخندش وسعت یافت. شایان متعجب گفت_ فرهاد. مروارید متوجه سوتی‌ای که داده بود، شد. چند باری پلک زده و گوشی‌اش را از دستان مرد گرفت_ یه بنده خداییه که بلده هک کنه. مرد متفکر سرش را تکان داد مدتی سکوت میانشان رد و بدل شد...هر دو می‌دانستند که وقت آن رسیده که درمورد گذشته حرف بزنند، ولی نمی‌دانستند دقیقا باید چه چیزی را از کجا شروع کرده و مطرح کنند که تصمیم به سکوت گرفته بودند. بالاخره شایان بود که این سکوت را شکست_باید الان بپرسم؟ نگاه مروارید کمی گیج شد، و مرد منظورش را واضح تر رساند _ الان وقتشه که بپرسم چرا یهو گذاشتی رفتی؟
اگر توی لینک قبلی پیامی دادید که جوابش ارسال نشده، توی این لینک هم بفرستید برام✨، لینک خراب شده💔.
یه چیزی بفرستید ببینم این‌یکی سالمه یا نه😂💔.
مرسی✨، خوبه که سالمه😀
حوصلم سر رفته🤧.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
برم برای پاک سازی😃✨
نزاشتن من انجام بدم😒، ( البته به‌خاطر این بود که یه مرحله رو جا انداختم😂💔 )
اینا رو می‌بینم جون می‌گیرم😆🤍