فور؟ عزل🦦
همین الان از کلاس برگشتم خونه. تا کولر رو زدم برق رفت🗿 آخه یعنی چییی😩😭😭🤧
حالا خوبه گوشیم شارژ داره😔😂
الان... در افتضاحترین، بدترین، و با اطمينان میتونم بگم غمگینترین دورهی زندگیم قرار دارم🥲💔
فور؟ عزل🦦
الان... در افتضاحترین، بدترین، و با اطمينان میتونم بگم غمگینترین دورهی زندگیم قرار دارم🥲💔
و شاید دلیلش اینقدر مسخر باشه که الان، وقتی بهش فکر میکنم وسط گریه خندم میگیره😅💔
ببخشید دیروز از صبح تا غروب مشغول بودم، بعدشم که حالم خیلی تعریفی نبود، بنابراین نتونستم پارت بدم😔
فور؟ عزل🦦
#مروارید_سفید #پارت_هفتاد A.R.R حدودا ب
مروارید_سفید
#پارت_هفتاد_و_یکم
A.R.R
با اخم به رفتن شایان، به سمت اتاقی که به نظر میرسید اتاق خودش باشه نگاه کردم.
زمانی که در اتاق رو باز کرد و خواست پدرم رو صدا بزنه، خیلی سریع نگاهم رو توی اتاقش چرخوندم. همهچیزش شیک و مردونه بود.
اما اون قاب نقاشی که یک دختر و پسر در حال رقص رو به تصویر کشیده بود، اولین چیزی بود که کاملا حواسم رو به خودش معطوف کرد.
خیلی خیلی آشنا بود.
شبیه یکی از نقاشی هایی بود که من کشیدم.
پوزخندی گوشهی لبم رو پر کرد... با فکر کردن به اینکه اون تابلو رو توی انباری نگه داشتم، خودم رو آروم کردم و صبر کردم تا آقای روزبهانی بیاد.
A.R.R
زمانی که با پدرش وارد آسانسور شدند، تازه تمامی ماجراها برایش معنا پیدا کردند.
آن یک ربعی که تقریبا تمامش را شادلین حرف زده بود، تأثیر خیلی زیادی رویش گذاشته بود که چنان بدون فکر، آن تصمیمهای مسخره را گرفته بود.
هیراد به او زنگ زده؟ هه.
با اطمينان میتوانست بگوید بامزهترین جملهای بود که در آن سال گفته بود. هیراد حتی جواب پیامکهایش را هم نداده بود.
لب زیرینش را به دندان گرفته و با تمام توان فشارش داد.
زمانی که آسانسور ایستاد، بدون اینکه به پدرش نگاهی بیاندازد از آن خارج شده و به سمت در خروجی رفت.