#مروارید_سفید
#پارت_سوم
A.R.R
نفسی عمیق کشیده و قدم در کلاس گذاشتم....به وضوح متوجه
سکوت کلاس و نگاه های خیره روی خودم بودم، بدون توجه به آنها قدم هایم را تا کنار صندلی مورد نظر کشاندم و بدون معطلی روی آن جاگیر شدم....چشمهایم روی صورتهای بقیه چرخید...حس خوبی نداشتم.
A.R.R
همانطور که چشم روی دانشجویان میچرخاند طوری که اطرافیانش بشنوند گفت_ چرا همه زل زدید به من؟ اجنه منجنه که نیستم!
ارغوان با قدم هایی نامطمئن به سمتش قدم برداشت و روبهرویش ایستاد....تلفن همراهش را روبهروی او گرفته و آرام و شمرده شمرده گفت_هیچی نیست مروارید...یعنی ما بزرگش کردیم ولی میدونی، یکم برای ما عجیب بود که چنین چیزی رو ببینیم.
سپس بدون هیچ حرف دیگری، توسط چشم و ابرو هایش به گوشیاش اشاره کرده و آن را به دستان ظریف دختر سپرد.
گوشی را گرفته و به صفحهی آن چشم دوخت و ناگهان بدون هیچ اختیاری تلفن همراه از دستانش رها شد.
فقط دو اسم در سرش رژه رفتند بردیا،آرام
نفسش گرفت...دستش را بالا آورده و جایی روی قفسهی سینهاش کوبید...ارغوان نگران دست آزاد دختر را گرفت_وای یا خدا...خوبی؟...امیر آب بیار
بدون توجه به حرف های ارغوان و آبی که برادرش روبهرویش گرفته بود، سمت در کلاس رفته و از آن مکان خفقان آور خارج شد....تلفن همراهش را برداشته و با شمارهای که سالها در لیست مخاطبینش خاک میخورد و گمان میکرد که دیگر متعلق به صاحبش نباشد تماس گرفت.
برخلاف آنچه انتظار داشت تلفن با دومین بوق برداشته شد
_مروارید؟
_باید ببینمت بیا کافهی عمو هوشی، یادته که؟
_ها؟ آ..آره یادمه ول......
حوصلهی شنیدن حرفهایش را نداشت...تلفن را قطع کرده و باراد را با کوهی از سؤالات با صدای ممتد بوق تلفن تنها گذاشت.
بلافاصله بعد از اینکه تلفن را قطع کرد برای اولین تاکسیای که جلوی راهش بود دست تکان داده و سوار آن شد.
زمانی که پا در کافه گذاشت، پریشانی و تعجب بسیار باراد، توجهش را جلب کرد... به سمتش قدم تند کرد...تنش در نگاه پسر فریاد میزد و این از چشمان تیزبین مروارید دور نماند.
با پوزخندی آشکار صندلی را عقب داده و سپس روی آن جاگیر شد..باراد با تعجب به او نگاه میکرد و هیچچیز نمیگفت، نمیدانست چه چیزی باعث ملاقات دوبارهشان شده بود...تا جایی که به یاد داشت مروارید کینهی بسیار بزرگی از او و برادرش بردیا به دل گرفته بود...کینهای که به نظر نمیآمد کمرنگ شده باشد...برادرش بد زخمی به او زده بود، زخمی که حتی اگر دردش هم فراموش شود، جایش تا ابد باقی میماند. همین امر موجب ترس او بود، از واکنشات دختر و حرف هایی که میخواست بزند وحشت داشت... چرا این دختر خودش یک قرار ملاقات تشکیل داده بود؟
_سلام...تسلیت میگم...اگه اشتباه نکنم دیروز سالگردشون بود.
لحظهای نگاه مروارید نرم، شد. غمگین شده بود. حتی باراد هم سالگرد مادر و خواهرش را به یاد داشت، اما دوستانش...
_چرا اینکارو کرده؟
پسر هیچچیز نگفت، فقط با نگاهی متعجب تر از قبل به مروارید خیره شد.
_کی چیکار کرده؟
دندان قروچهای کرد.
_داداش جونت، چرا اون عکسارو پخش کرده؟
لحن تند و بدون پردهی مروارید برایش ناشناخته بود... چگونه باور کند دختری که روبهرویش نشسته و با تنفر و گستاخی در چشم هایش زل زده، همان دخترک خجالتی گذشته است؟
_مروارید من... من واقعا نمیفهمم از چی حرف میزنی.
_ میفهمی،خودتو زدی به نفهمی...دارم بهت میگم چرا داداشت اون
عکسهارو تو فضای مجازی پخش کرده...من بهدرک آبروی تو که داداششی نمیره؟
بلافاصله پس از پایان حرفش گوشیاش را که از قبل صفحهاش را
روی آن عکسها را تنظیم کرده بود روشن کرده و به دست باراد سپرد.
باراد ابتدا با تعجب و سپس با اخمی غلیظ به عکس زل زد.
مدتی گذشت تا به یاد آورد عکس مقابلش در فضای مجازی پخش شده... اخمی کرده و با دقت بیشتر به عکسها زل زد.
عکس ادیت خورده بود و این را قطعا فقط خودش و مروارید متوجه شده بودند...این عکس برای سالها پیش بود اما ادیت به قدری تمیز بود که قطعا همه، فکر میکردند برای همین سال است.
_بردیا چنین کاری نکرده مطمئنم...اصلا عکسارو پاک کرد...یادت نمیاد مارال چه بلایی سر من و بردیا آورد؟ جلوی چشمای خودم پاکشون کرد.
اندکی قانع شد. بردیا واقعا آن عکس هارا پاک کرده بود.
_پس...نمیخوای بگی که آرام این کارو کرده؟
اخم های باراد درهم کشیده شد، فکر کرد که شاید، سعی داشت شخصی آرام نام را به خاطر بیاورد. اما تصوارتش اشتباه بود چون باراد بلافاصله با اطمینان لب گشود_یادم نمیاد عکسارو برای کسی فرستاده باشه..اصلا اگر یه درصد عکسارو داشته باشه چرا باید بعد این همه سال بی خبری بیاد چنین کاری کنه؟ شاید تا الان حتی مارو یادش هم نباشه
اخم های مروارید همانند باراد درهم تنیده شد...حرفهایش منطقی بود
_الان هرکس از آشناهامون این عکس و ببینه آبرومون به فنا رفته....چیکار میخوای بکنی؟ دست رو دست میزاری؟
_باهات در تماس باشم؟
با توجه به برخورد اول، انتظار مخالفت و تندخویی را داشت اما دختر فقط سری تکان داده و گوشیاش را از دستان باراد کشید. بدون هیچ حرف دیگری و حتی خداحافظی کردن با چنگ زدن کیفش از روی میز به سمت خروجی کافهای که صاحبش هوشنگ نام داشت و مدتها قبل آنها او را عمو هوشی صدا میزدند، به راه افتاد.
چه عکسایی؟🤔... ماجرا چیه؟ اینا کی هستن؟🧐😂.
توی سه تا چهار پارت آینده، تقریبا همهچی براتون روشن میشه.
منتظر نظراتتون هستم🤗
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
توی پارت اول، به فرهاد و هیراد. و توی این پارت به بردیا و مارال و آرام، اشاره شد.
ولی وقتی نقششون پررنگتر بشه عکسهاشون رو میفرستم😺💛.
هی دوست دارم پارت بدم، بعد هی جلوی خودمو میگیرم که (نه، بزار برای بعد هم بمونه، نباید همهرو تو یه روز بفرستی😭) 😅😂
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
بچهها به نظرتون اینکه توی هر پارت یهویی راوی عوض بشه گیج کننده نیست؟.
الان که فکر میکنم خیلی هم خوب نیست😅.
میخواید هر پارت اسم راوی رو اول بگم؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
میخوام یه پارت ویژه برای آخرین پارت امروز بنویسم ولی سر یه صحنه گیر کردم😭.
نمیدونم چیکار کنمم😭، شاید یکم طول بکشه😁، ولی امشب ارسال میکنم😉😁.
#مروارید_سفید
#پارت_ویژه
A.R.R
نفسی عمیق را وارد ریههایم کرده و با دستانم نسیم بهاری را در چنگ میگیرم و اجازه میدهم که موهایم را به رقص در بیاورند. چشمانم روی شکوفهی های بهاری میچرخند و روی یک درخت ثابت میماند....یاد خاطراتی که با این درخت طی کرده میافتم، یاد مارال و مادرم برایم زنده میشود....خندههایشان، غم هایشان، دلواپسی ها و عصبانیت هایشان...اتفاقاتی که آن زمان ها شاید از دستشان رنج میکشیدم اما حالا خواستارشان بودم. خواستار غرغر های گاه و بیگاهشان، حتی راضی بودم به تنهایی تمامی کارهایشان را به دوش بکشم ولی آنها اینجور مرا ترک نمیکردند.....یاد بگو مگو هایم با خواهرم برایم زنده میشود....یاد زمان هایی که رابطهی مارال و بردیا پایبند بود، زمان هایی که با دوستانم به این باغ میآمدیم و درست کنار همین درخت قایمباشک بازی میکردیم.....یاد زمان هایی که همراه پدرم از همین درخت پر بار بالا رفته و میوههای شیرین و آبدارش را میچیدیم......زمان هایی که مادرم با مداد های شمعی روی همین درخت قد من و مارال را باهم مقایسه میکرد....دلتنگ همهشان بودم...چشمانم نم میزنند، نفسی وارد ریههایم کرده و چشمهایم را میبندم....میبندم و برای خود یادآوری میکنم که هیچکس در کنارم باقی نمانده....که تنهام
A.R.R
با قرار گرفتن دستهایی که ظرافت در آنها داد میزد، روی چشمانم، از افکار بیرون آمده و میگویم_مارال این کارا قدیمی شده تا کی میخوای دستاتو بزاری رو چشمهام تا مثلا سوپرایزم کنی ؟
کمی زیاده روی کردم...در حس و حال خود غرق شده بودم این کار ناگهانی و البته تکراریاش اعصابم را بهم ریخته بود.
مارال توی وضیعت روحی خوبی نیست که بخواهم با او تندخویی کنم.
صدای کوبش پاهایش روی زمین با برداشتن دستان گندمی و ظریفش هماهنگ میشود و خندههای من از کار های بچه گانهاش را به دنبال دارد...خوب است که به دل نگرفته بود.
یاد خندههایمان، گریههایم را تشدید میکنند.
نفس عمیق دیگری وارد ریههایم کرده و خاطرهای دیگر جایگزین میشود.....
_باراد مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟
_مروارید به خدا که کلافهام کردی، خب میترسی برو، التماست نکردم که بخوای باهام بیای.
اخم هایم را در هم میکشم. شیطونه میگه برو پشتسرت رو هم نگاه نکن. ولی چیکار کنم؟ میل عجیبی به تراوش اندکی آدرنالین در جسم ۱۷ سالهام دارم.
_غلط کردی... بعدا یقهی منو میگیرن که، آره تو بزرگتر بودی باید جلوشو میگرفتی. بیا برو سریع کارتو بکن منم پشتیبانیت میدم.
سعی میکنم لبخند محوی که گوشهی لبهاش میشینه رو نادیده بگیرم و صبر میکنم تا راه بیوفته.
برای اطمینان میپرسم_ سوئیچ رو برداشتی؟
دستش را در جیبش میکند و دستهی کلیدها و سوئیچ وصل شده به آنها را در هوا تکان میدهد.
در ورودی را باز میکنم و منتظر میمانم تا وارد کوچه شود، خودم هم دم در مراقب میمانم تا کسی مچمان را نگیرد.
باراد به سرعت، و بعد از گذاشتن نامهی از قبل نوشته شده، در ماشین مارال، به سمت من میدود و سریع وارد خانه میشویم...
وقت رفتنمان از خانهی مادر و پدر بردیا و باراد است، که با صدای جیغ وحشت زدهی مارال، همه از حیاط ویلا، به سمت ماشین مارال میروند.
تپش قلبم بالا میرود و از صمیم قلبم دعا میکنم که اتفاق ناگواری پیش نیاید.
من و باراد در خانه میمانیم، به هر حال که کسی هم متوجه نبودمان نخواهد شد. باراد هم کمی مضطرب به نظر میرسد.
ضربهای به شانهاش میزنم و غرغر را شروع میکنم_کوفت و زهر مار، باراد به خدا که چیزی بشه تیکه تیکهات میکنم.
کمی میگذرد که صدای آژیر پلیس در کل خانه طنین میاندازد. بدتر از این نمیشد.
با سرعت، به سمت تجمع ایجاد شده در کنار ماشین مارال میروم، و روبهروی پلیسی جوان میایستم. با گریه تمام ماجرا را تعریف کرده و گردن میگیرم. حتی کوچکترین حرفی از باراد نزدم.
بعد از آرام گرفتن هیاهوی ایجاد شده و دعوا و سرزنش شدنم توسط مادرم و مارال، خودم را در اتاق باراد حبس میکنم. حتی کوچکترین توجهی به حرف های مادر و پدرم مبنی بر اینکه باید به خانهی خودمان برگردیم، هم نمیکنم.
باراد وارد اتاقش شده و کنارم روی تختش جاگیر میشود.
اشکهایم هنوز خشک نشدهاند. میگوید_عذر میخوام تقصیر من شد.
هقهقی میکنم ولی چیزی نمیگویم، درکل تقصیر او نبود، من بودم که جلوی وسوسهی شیطان را نگرفته و اورا از کاری که میخواست بکنیم پشیمان نکردم.
دستش روی کمرم مینشیند و همدردانه نوازشم میکند.
با صدای فلش دوربین، سر هردوتای ما بالا میرود،ولی نه خبری از دروبین است و نه کسی که عکس گرفته باشد. شاید توهم زدهایم... فکر صدای عجیب، از ذهنم بیرون میرود و مجدد، یاد نامهی تهدید آمیزی میافتم که در ماشین مارال گذاشتیم.
پوزخندی تلخ روی لب هایم مینشیند، آن زمان حتی فکر همنمیکردم که روزی همان عکس و تعدادی عکس دیگر در دانشگاه سر زبانها قرار بگیرد.