eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
70 دنبال‌کننده
381 عکس
30 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @AA_R_R ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
چه عکسایی؟🤔... ماجرا چیه؟ اینا کی هستن؟🧐😂. توی سه تا چهار پارت آینده، تقریبا همه‌چی براتون روشن میشه.
توی پارت اول، به فرهاد و هیراد. و توی این پارت به بردیا و مارال و آرام، اشاره شد. ولی وقتی نقششون پررنگ‌تر بشه عکس‌هاشون رو می‌فرستم😺💛.
سوالتون....😅😂
هی دوست دارم پارت بدم، بعد هی جلوی خودمو میگیرم که (نه، بزار برای بعد هم بمونه، نباید همه‌رو تو یه روز بفرستی😭) 😅😂 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
بچه‌ها به نظرتون اینکه توی هر پارت یهویی راوی عوض بشه گیج کننده نیست؟. الان که فکر می‌کنم خیلی هم خوب نیست😅. می‌خواید هر پارت اسم راوی رو اول بگم؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
می‌خوام یه پارت ویژه برای آخرین پارت امروز بنویسم ولی سر یه صحنه گیر کردم😭. نمی‌دونم چیکار کنمم😭، شاید یکم طول بکشه😁، ولی امشب ارسال می‌کنم😉😁.
A.R.R نفسی عمیق را وارد ریه‌هایم کرده و با دستانم نسیم بهاری را در چنگ میگیرم و اجازه میدهم که موهایم را به رقص در بیاورند. چشمانم روی شکوفه‌ی های بهاری میچرخند و روی یک درخت ثابت می‌ماند....یاد خاطراتی که با این درخت طی کرده می‌افتم، یاد مارال و مادرم برایم زنده می‌شود....خنده‌هایشان، غم هایشان، دلواپسی ها و عصبانیت هایشان...اتفاقاتی که آن زمان ها شاید از دستشان رنج می‌کشیدم اما حالا خواستارشان بودم. خواستار غرغر های گاه و بی‌گاهشان، حتی راضی بودم به تنهایی تمامی کارهایشان را به دوش بکشم ولی آن‌ها اینجور مرا ترک نمیکردند.....یاد بگو مگو هایم با خواهرم برایم زنده می‌شود....یاد زمان هایی که رابطه‌ی مارال و بردیا پایبند بود، زمان هایی که با دوستانم به این باغ می‌آمدیم و درست کنار همین درخت قایم‌باشک بازی میکردیم.....یاد زمان هایی که همراه پدرم از همین درخت پر بار بالا رفته و میوه‌های شیرین و آبدارش را میچیدیم......زمان هایی که مادرم با مداد های شمعی روی همین درخت قد من و مارال را باهم مقایسه میکرد....دل‌تنگ همه‌شان بودم...چشمانم نم می‌زنند، نفسی وارد ریه‌هایم کرده و چشم‌هایم را می‌بندم....می‌بندم و برای خود یادآوری میکنم که هیچ‌کس در کنارم باقی نمانده....که تنهام A.R.R با قرار گرفتن دست‌هایی که ظرافت در آنها داد میزد، روی چشمانم، از افکار بیرون آمده و می‌گویم_مارال این کارا قدیمی شده تا کی میخوای دستاتو بزاری رو چشم‌هام تا مثلا سوپرایزم کنی ؟ کمی زیاده روی کردم...در حس و حال خود غرق شده بودم این کار ناگهانی و البته تکراری‌اش اعصابم را بهم ریخته بود. مارال توی وضیعت روحی خوبی نیست که بخواهم با او تندخویی کنم. صدای کوبش پاهایش روی زمین با برداشتن دستان گندمی و ظریفش هماهنگ می‌شود و خنده‌های من از کار های بچه گانه‌اش را به دنبال دارد...خوب است که به دل نگرفته بود. یاد خنده‌هایمان، گریه‌هایم را تشدید می‌کنند. نفس عمیق دیگری وارد ریه‌هایم کرده و خاطره‌ای دیگر جایگزین می‌شود..... _باراد مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟ _مروارید به خدا که کلافه‌ام کردی، خب می‌ترسی برو، التماست نکردم که بخوای باهام بیای. اخم هایم را در هم می‌کشم. شیطونه میگه برو پشت‌سرت رو هم نگاه نکن. ولی چیکار کنم؟ میل عجیبی به تراوش اندکی آدرنالین در جسم ۱۷ ساله‌ام دارم. _غلط کردی... بعدا یقه‌ی منو می‌گیرن که، آره تو بزرگتر بودی باید جلوشو می‌گرفتی. بیا برو سریع کارتو بکن منم پشتیبانیت می‌دم. سعی می‌کنم لبخند محوی که گوشه‌ی لب‌هاش می‌شینه رو نادیده بگیرم و صبر می‌کنم تا راه بیوفته. برای اطمینان می‌پرسم_ سوئیچ رو برداشتی؟ دستش را در جیبش می‌کند و دسته‌ی کلیدها و سوئیچ وصل شده به آنها را در هوا تکان می‌دهد. در ورودی را باز می‌کنم و منتظر می‌مانم تا وارد کوچه شود، خودم هم دم در مراقب می‌مانم تا کسی مچمان را نگیرد. باراد به سرعت، و بعد از گذاشتن نامه‌ی از قبل نوشته شده، در ماشین مارال، به سمت من می‌دود و سریع وارد خانه می‌شویم... وقت رفتنمان از خانه‌ی مادر و پدر بردیا و باراد است، که با صدای جیغ وحشت زده‌ی مارال، همه از حیاط ویلا، به سمت ماشین مارال میروند. تپش قلبم بالا می‌رود و از صمیم قلبم دعا می‌کنم که اتفاق ناگواری پیش نیاید. من و باراد در خانه می‌مانیم، به هر حال که کسی هم متوجه نبودمان نخواهد شد. باراد هم کمی مضطرب به نظر می‌رسد. ضربه‌ای به شانه‌اش میزنم و غرغر را شروع می‌کنم_کوفت و زهر مار، باراد به خدا که چیزی بشه تیکه تیکه‌ات میکنم. کمی می‌گذرد که صدای آژیر پلیس در کل خانه طنین می‌اندازد. بدتر از این نمی‌شد. با سرعت، به سمت تجمع ایجاد شده در کنار ماشین مارال می‌روم، و روبه‌روی پلیسی جوان می‌ایستم. با گریه تمام ماجرا را تعریف کرده و گردن می‌گیرم. حتی کوچک‌ترین حرفی از باراد نزدم. بعد از آرام گرفتن هیاهوی ایجاد شده و دعوا و سرزنش شدنم توسط مادرم و مارال، خودم را در اتاق باراد حبس می‌کنم. حتی کوچک‌ترین توجهی به حرف های مادر و پدرم مبنی بر اینکه باید به خانه‌ی خودمان برگردیم، هم نمی‌کنم. باراد وارد اتاقش شده و کنارم روی تختش جاگیر می‌شود. اشک‌هایم هنوز خشک نشده‌اند. می‌گوید_عذر می‌خوام تقصیر من شد. هق‌هقی می‌کنم ولی چیزی نمی‌گویم، درکل تقصیر او نبود، من بودم که جلوی وسوسه‌ی شیطان را نگرفته و اورا از کاری که می‌خواست بکنیم پشیمان نکردم. دستش روی کمرم می‌نشیند و همدردانه نوازشم می‌کند.
با صدای فلش دوربین، سر هردوتای ما بالا می‌رود،ولی نه خبری از دروبین است و نه کسی که عکس گرفته باشد. شاید توهم زده‌ایم... فکر صدای عجیب، از ذهنم بیرون می‌رود و مجدد، یاد نامه‌ی تهدید آمیزی می‌افتم که در ماشین مارال گذاشتیم. پوزخندی تلخ روی لب هایم می‌نشیند، آن زمان حتی فکر هم‌نمیکردم که روزی همان عکس و تعدادی عکس دیگر در دانشگاه سر زبان‌ها قرار بگیرد.
اینم دو بخش شد متاسفانه😁
چون قول دادم حتما این پارت رو امشب بفرستم، یکمی عجله‌ای شد... اگر متوجه چیزی نشدید بگید تا هم ویرایش بزنم و توی متن اضافه‌اش کنم، و هم توضيح بدم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R