فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
لینک ناشناس : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
درک نمیکنم این میزان از کویر بودن ناشناس رو
درک کن.. داره مدرسه ها سروع میشه
☆★☆★☆
چه ربطی داره آخه😭🤧
#ناشناس
برق سوپرایزم کرد.
فکر کردم نمیره رفتم سرم رو شستم که سشوار بکشم.
رفت😐💔
قوانین همسایگی
*شبا دسترسی رو میبندم.
*فور مثبت نده.
*دسترسیت بسته باشه، فور نمیدم. و این باید متقابل باشه.
*وقتی رو اسم کانال میزنم فور نده، نباید بدی. وگرنه بااحترام، درجا عزلی.
*روزی بیشتر از ۱۰تا فور بدی دسترسیت بسته میشه.
*گپ چک نمیشه.
*اگر اتفاقی افتاد یا هرچی، اول با احترام بیا بگو. اگر مشکل حل نشد میتونیم همسایگی رو پایان بدیم.
*رگباری فور نبینم.
چنل: https://eitaa.com/Forgotten_seasons
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_نهم A.R.R مر
مروارید_سفید
#پارت_هشتاد
A.R.R
مروارید این بار آرامتر پرسید
_ریحان، این پسره خواستگاری کرده... تو چرا این شکلی شدی؟ دنیا که به آخر نرسیده و اونم که تنها پسر رو کرهی زمین نیست که
ریحانه نگاهش را پایین انداخت.
_نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه.
مروارید اخمش را درهم کشید.
_یعنی ازش خوشت نمیاد؟
دختر جوابی دریافت نکرد.
چند لحظه منتظر ماند، اما وقتی دید دوستش هنوز هم ساکت است، خودش حدس زد.
_میترسی؟
_نه.
_پس چی؟
ریحانه نفس لرزانی کشید.
_همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد.
مروارید چیزی نگفت.
_من فقط چند بار باهاش حرف زدم... اصلاً فکر نمیکردم جدی باشه. بعد امروز مامانم گفت خانوادهشون تماس گرفتن.
مروارید ابرو بالا انداخت.
_امروز؟
_آره.
_یعنی همین امروز فهمیدی؟
ریحانه سر تکان داد.
مروارید دست به سینه شد و با ناباوری گفت
_یا ابوالفضل
لحنش لبخند کوتاهی را مهمان لبهای ریحانه کرد.
_تو حتی فرصت نکردی بفهمی این بشر وقتی عصبی میشه دست بزن پیدا میکنه یا نه، بعد خانوادهش دارن میان خواستگاری؟
ریحانه این بار خندهی خیلی کوچکی کرد.
مروارید هم با دیدنش، کمی آرام شد.
_ببین، من نمیگم بده. شاید اصلاً آدم خوبی باشه. ولی تو نباید فقط چون خانوادهات راضی هستن، خودتو مجبور کنی که خوشحال باشی.
ریحانه آهسته سر بلند کرد.
مروارید نگاهش را محکم به چشمهای او دوخت.
_اگه دوستش نداری، بگو.
_ولی اگه...
مکث کرد.
_اگه چی؟
ریحانه ناگهان حرفش را عوض کرده و همانطور که دستش را در هوا تکان میداد و خودش را جمع و جور میکرد گفت
_برو بابا، چرا الکی ذهنمو مشغول کنم!
من تا الان سر جمع سه بارم ندیدمش. ولی...
دوباره غمگین بنظر میرسید.
_ولی شاید بتونم بیشتر باهاش آشنا بشم، نه؟
مروارید برای چند ثانیه ساکت ماند.
این بار واقعاً حرفی برای گفتن نداشت.
مثل اینکه دل دوستش پیش اون پسر بیدست و پا گیر کرده بود.
خیلی آرام گفت
_اون دیگه فرق داره.
ریحانه لب پایینش را گزید.
_اَههه... نمیدونم مروارید.