بچهها به نظرتون اینکه توی هر پارت یهویی راوی عوض بشه گیج کننده نیست؟.
الان که فکر میکنم خیلی هم خوب نیست😅.
میخواید هر پارت اسم راوی رو اول بگم؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
میخوام یه پارت ویژه برای آخرین پارت امروز بنویسم ولی سر یه صحنه گیر کردم😭.
نمیدونم چیکار کنمم😭، شاید یکم طول بکشه😁، ولی امشب ارسال میکنم😉😁.
#مروارید_سفید
#پارت_ویژه
A.R.R
نفسی عمیق را وارد ریههایم کرده و با دستانم نسیم بهاری را در چنگ میگیرم و اجازه میدهم که موهایم را به رقص در بیاورند. چشمانم روی شکوفهی های بهاری میچرخند و روی یک درخت ثابت میماند....یاد خاطراتی که با این درخت طی کرده میافتم، یاد مارال و مادرم برایم زنده میشود....خندههایشان، غم هایشان، دلواپسی ها و عصبانیت هایشان...اتفاقاتی که آن زمان ها شاید از دستشان رنج میکشیدم اما حالا خواستارشان بودم. خواستار غرغر های گاه و بیگاهشان، حتی راضی بودم به تنهایی تمامی کارهایشان را به دوش بکشم ولی آنها اینجور مرا ترک نمیکردند.....یاد بگو مگو هایم با خواهرم برایم زنده میشود....یاد زمان هایی که رابطهی مارال و بردیا پایبند بود، زمان هایی که با دوستانم به این باغ میآمدیم و درست کنار همین درخت قایمباشک بازی میکردیم.....یاد زمان هایی که همراه پدرم از همین درخت پر بار بالا رفته و میوههای شیرین و آبدارش را میچیدیم......زمان هایی که مادرم با مداد های شمعی روی همین درخت قد من و مارال را باهم مقایسه میکرد....دلتنگ همهشان بودم...چشمانم نم میزنند، نفسی وارد ریههایم کرده و چشمهایم را میبندم....میبندم و برای خود یادآوری میکنم که هیچکس در کنارم باقی نمانده....که تنهام
A.R.R
با قرار گرفتن دستهایی که ظرافت در آنها داد میزد، روی چشمانم، از افکار بیرون آمده و میگویم_مارال این کارا قدیمی شده تا کی میخوای دستاتو بزاری رو چشمهام تا مثلا سوپرایزم کنی ؟
کمی زیاده روی کردم...در حس و حال خود غرق شده بودم این کار ناگهانی و البته تکراریاش اعصابم را بهم ریخته بود.
مارال توی وضیعت روحی خوبی نیست که بخواهم با او تندخویی کنم.
صدای کوبش پاهایش روی زمین با برداشتن دستان گندمی و ظریفش هماهنگ میشود و خندههای من از کار های بچه گانهاش را به دنبال دارد...خوب است که به دل نگرفته بود.
یاد خندههایمان، گریههایم را تشدید میکنند.
نفس عمیق دیگری وارد ریههایم کرده و خاطرهای دیگر جایگزین میشود.....
_باراد مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟
_مروارید به خدا که کلافهام کردی، خب میترسی برو، التماست نکردم که بخوای باهام بیای.
اخم هایم را در هم میکشم. شیطونه میگه برو پشتسرت رو هم نگاه نکن. ولی چیکار کنم؟ میل عجیبی به تراوش اندکی آدرنالین در جسم ۱۷ سالهام دارم.
_غلط کردی... بعدا یقهی منو میگیرن که، آره تو بزرگتر بودی باید جلوشو میگرفتی. بیا برو سریع کارتو بکن منم پشتیبانیت میدم.
سعی میکنم لبخند محوی که گوشهی لبهاش میشینه رو نادیده بگیرم و صبر میکنم تا راه بیوفته.
برای اطمینان میپرسم_ سوئیچ رو برداشتی؟
دستش را در جیبش میکند و دستهی کلیدها و سوئیچ وصل شده به آنها را در هوا تکان میدهد.
در ورودی را باز میکنم و منتظر میمانم تا وارد کوچه شود، خودم هم دم در مراقب میمانم تا کسی مچمان را نگیرد.
باراد به سرعت، و بعد از گذاشتن نامهی از قبل نوشته شده، در ماشین مارال، به سمت من میدود و سریع وارد خانه میشویم...
وقت رفتنمان از خانهی مادر و پدر بردیا و باراد است، که با صدای جیغ وحشت زدهی مارال، همه از حیاط ویلا، به سمت ماشین مارال میروند.
تپش قلبم بالا میرود و از صمیم قلبم دعا میکنم که اتفاق ناگواری پیش نیاید.
من و باراد در خانه میمانیم، به هر حال که کسی هم متوجه نبودمان نخواهد شد. باراد هم کمی مضطرب به نظر میرسد.
ضربهای به شانهاش میزنم و غرغر را شروع میکنم_کوفت و زهر مار، باراد به خدا که چیزی بشه تیکه تیکهات میکنم.
کمی میگذرد که صدای آژیر پلیس در کل خانه طنین میاندازد. بدتر از این نمیشد.
با سرعت، به سمت تجمع ایجاد شده در کنار ماشین مارال میروم، و روبهروی پلیسی جوان میایستم. با گریه تمام ماجرا را تعریف کرده و گردن میگیرم. حتی کوچکترین حرفی از باراد نزدم.
بعد از آرام گرفتن هیاهوی ایجاد شده و دعوا و سرزنش شدنم توسط مادرم و مارال، خودم را در اتاق باراد حبس میکنم. حتی کوچکترین توجهی به حرف های مادر و پدرم مبنی بر اینکه باید به خانهی خودمان برگردیم، هم نمیکنم.
باراد وارد اتاقش شده و کنارم روی تختش جاگیر میشود.
اشکهایم هنوز خشک نشدهاند. میگوید_عذر میخوام تقصیر من شد.
هقهقی میکنم ولی چیزی نمیگویم، درکل تقصیر او نبود، من بودم که جلوی وسوسهی شیطان را نگرفته و اورا از کاری که میخواست بکنیم پشیمان نکردم.
دستش روی کمرم مینشیند و همدردانه نوازشم میکند.
با صدای فلش دوربین، سر هردوتای ما بالا میرود،ولی نه خبری از دروبین است و نه کسی که عکس گرفته باشد. شاید توهم زدهایم... فکر صدای عجیب، از ذهنم بیرون میرود و مجدد، یاد نامهی تهدید آمیزی میافتم که در ماشین مارال گذاشتیم.
پوزخندی تلخ روی لب هایم مینشیند، آن زمان حتی فکر همنمیکردم که روزی همان عکس و تعدادی عکس دیگر در دانشگاه سر زبانها قرار بگیرد.
چون قول دادم حتما این پارت رو امشب بفرستم، یکمی عجلهای شد...
اگر متوجه چیزی نشدید بگید تا هم ویرایش بزنم و توی متن اضافهاش کنم، و هم توضيح بدم.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
خلاصه که آره.... میشه گفت به این دلیل باراد رو دوستش دارم😅❤️
حالا باز بریم جلوتر بیشتر باهاش آشنا میشید، و شاید درک کنید😂
#مروارید_سفید
#پارت_چهارم
A.R.R
با کلافگی و خستگیای وصف نشدنی وارد کلاس شد، باز هم آن پچپچ مسخره و نگاه های خیره و عذابآور دانشجویان بر روی شانههایش سنگینی کردند.
نمیفهمید اینقدر عجیب بود، پخش شدن عکسهایش با پسری که حکم برادرش را داشت؟
قدم هایش را بر روی زمین کشیده و به سمت یکی از صندلی های خالی راه افتاد....خود را روی صندلی رها کرده و سپس با تلفنهمراهش مشغول شد....صدای باز شدن در و سپس بسته شدنش به آنی پچپچ های زیرزیرکی اطرافیانش را خاموش کرده بود.
صدای بلند و جدی استاد جایگزین باعث شد لرز عجیبی را درونش احساس کند و تپش قلبش شدت بیابد.
صدایش آشنا بود...صدایی تقریبا بم و نوازش گونه...صدایی سرشار از نگرانی و مهربانی...سرش را تکان داده و بدون نیم نگاهی به استاد جايگزين، تلفنهمراهش را درون کولهاش گذاشته و به انگشتانش خیره شد.
میترسید صاحب صدا را ببیند.
_ مرواريد بیا رو این برگه اسمتو بنویس، جلسهی قبل نبودی.
نام و نام خانوادگیاش را با خطی که تازهگی ها بر روی زیباتر شدنش کار کرده بود روی برگه نوشته و مجدد برگه را به دست همان پسر سپرد.
سرش همچنان پایین بود و صدای استاد، که اواسط به زبان آوردن نام
او خاموش شد باعث شد که با کنجکاوی سرش را بالا بگیرد. سکوت ناگهانی کنجکاوش کرده بود...چشمان عسلیاش را به او دوخت و
نتیجهی این نگاه چیزی بهجز بهت و تعجبش نشد.... شایاناخوان اولین و آخرین پسری که توانسته بود قلبش را به لرزه درآورد.....وقتی که برای اولین بار او را درکنار بردیا، نامزد
خواهرش دیده بود هرگز فکر نمیکرد که روزی کارش با آن پسر به
نقطهای که حالا ایستاده بودند برسد.....
"یک سال از رفت و آمد های خودش و خواهرش به همراه بردیا و شایان میگذشت و درست زمانی که هجده سال داشت، شایان به او درخواست دوستی داد.
دوستیای که نه از دیدگاه خودشان بلکه از دیدگاه دیگران بهخصوص والدینشان، رابطهای غلط و نادرست به حساب میآمد."
به یک باره تمامی تلاش هایش برای فراموش کردن مرد، با یک نیمنگاه نابود شد... تمامی خاطراتی که حتی فکر میکرد آنها را از یاد برده همچو
یک فیلم از جلوی چشمانش رد شدند.... زمان هایی را بهیاد آورد که میخندید... خندههایی از اعماق وجودش... خندههایی که خیلی وقت بود، با دختر غریبه شده بودند...