eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
108 دنبال‌کننده
456 عکس
37 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
بزارید مشخصات فرهاد رو بفرستم ببینم متوجه می‌شید یا نه.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_ششم A.R.R فر
A.R.R سکوت کرد، دیگر حرفی برای گفتن نداشت. همانطور که در آغوش فرهاد بود نگاهش را میان هیراد و سمیه‌خانم، درحالی که لبخندی ژکوند میزد چرخاند. نمیدانست چگونه تعجب آن مادر و پسر را مهار کند بنابراین تصمیم گرفت سکوت کند. ناگهان سمیه خانم چنگی به گونه‌اش زده و همان‌طور که به طرف آشپزخانه میرفت خطاب به مروارید گفت_ خدا مرگم بده، تو که هیچی نخوردی دختر، بیا آشپزخونه برات میوه پوست بکنم تا شام آماده شه. لبخندی زده و درحالی که خود را از بازوان پسر جدا میکرد صدایش را بالا برد_ نمیخواد خاله جون، اومدم پسرا رو ببینم و برم به خدا. صدای خنده‌ی هیراد به هوا رفت_ آره، حداقل این حرفو وقتی داری سمت آشپزخانه میری نگو که. سر جایش متوقف شد، به سمت پسر بزرگ خانواده چرخید و با چشمانش برایش خط و نشان کشید. _داشتم میرفتم خداحافظی کنم _آره ماهم خر، برو یه چیزی بخور تا شام آماده شه ضعف نکنی. دختر نگاه تند و تیزش را کمی نرم تر کرد و هنگامی که زبانش را بر روی لب‌هایش میکشید گفت_من که نمی‌خواستم اصلا مزاحم بشم، قصد غذا خوردنم نداشتم، اومدم ببینمتون و برم، کاملیا یه چیزی درست میکنه میخورم بابا. هیراد چشمانش را مانند یک خط صاف کرده و با حالتی که گویی بخواهد حرفی را از زیر زبون کسی بیرون بکشد، به دختری که با فاصله‌ی چشم‌گیری روبه‌رویش بود خیره شد. دختر هم دست به کمر شده و به او خیره شد، آن مسابقه‌ی چشمی که میانشان برقرار شده بود با خنده‌ی هیراد و قدم گذاشتنش به سمت دختر پایان یافت. هیراد اول لپ هایش را کشید و مدتی بعد اورا در آغوش خود گرفته و با قدرتی که سعی میکرد مروارید را آزرده نکند اورا به خود فشار داد. _چرا اینقدر تو خَری دختر؟ _آی، آخ هیراد له شدم. هیراد اورا از خود جدا کرده و دو بازی دختر را در دست گرفت و به عقب و جلو تکانش داد_خیلی خری مروارید. قیافشو خدا. و بعد خنده کنان به سمت آشپزخانه رفت. لبخند روی لب‌های مروارید، نقش بست. زمان هایی که هیراد برایش به قول سمیه خانم غش و ضعف میکرد را دوست داشت.
بفرمایید... اینم پارت ۲۷ تقدیم به شما🤗✨
چجوری باید برادرش باشه وقتی مامان مروارید مُرده ولی فرهاد و هیراد مامان دارن؟...😂💔
😖بچم فرهاد🥺
وقتم اضافی اومد😂... میرم یه پارت دیگه بنویسم.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
وقتم اضافی اومد😂... میرم یه پارت دیگه بنویسم.
یه چیزی... چرا کسی تا الان به بابای مروارید اشاره‌ای نکرده؟. یا اینکه اصلا شغل اصلی شایان چیه؟. یا اینکه رابطه‌ی استاد ستوده ( استاد مروارید ) با سینا ( شوهر شادلین ) چیه که شایان به خاطر سینا قبول کرد موقتا تدریس کنه؟ یا اینکه چه بحثی بین مارال و بردیا پیش اومده بود، که اینقدر جدی بود که مروارید حتی این فکر به سرش زده که بردیا باعث تصادف مامان و خواهرش شده و....
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_هفتم A.R.R
A.R.R _مامان من برم یه دوش بگیرم _ الاغ مامان الان میخواد شامو بکشه، درضمن بعد از قرنی مروارید راضی شده شبو اینجا بمونه شامو با ما بخوره. بیا یه چیزی بخور بعد برو. به مکالمات بین دو برادر گوش سپرد، گویی حرف‌های هیراد، فرهاد را متقاعد کرده بود که حمام رفتن را به زمانی دیگر موکول کند. نمی‌دانست که حضورش برای فرهاد هم آنقدر مهم است که دوش گرفتن را بیخیال شود. به صورت شش تیغ شده‌ی هیراد خیره شد، اگر ته ریش‌هایش را نمی‌زد و میگذاشت کمی بلند شوند دقیقا شبیه به پدرش می‌شد و میدانست که به‌خاطر همین موضوع همیشه صورتش را اصلاح میکرد و هیچ وقت ریش نمیگذاشت. کار درستی نبود که آن مرد را با هیراد مقایسه کند یا حتی شباهت‌هایشان را بررسی‌کند، هرچه که میشد، هر اتفاقی که می‌افتاد هیراد هیچ وقت مثل پدرشان نمی‌شد. تفکر بیش از حد به کسی که خون مشترک با او داشت کنجکاوی‌اش را تحریک میکرد. _میگم خاله‌جون، از... نمی‌دانست چه خطابش کند... پدر؟ قطعا نه. _از همسرتون سابقتون خبری ندارید؟ قاشق از دست‌های فرهاد افتاد و ابرو‌های قهوه‌ای هیراد درهم تنید، می‌توانست ترس را در حرکات هیراد بخواند. سمیه‌خانم سرجایش خشک شد، نمی‌دانست چه بگوید. چرا دختر اینقدر ناگهانی یاد همسر سابقش را کرده بود؟ از اجاق گاز فاصله گرفته و رویش را به مروارید کرد_چرا اینقدر یهویی؟ برای دختر سخت بود اما برای اینکه جو را سنگین‌تر از این نکند لبخندی به لب نشاند_خب... همینجوری خواستم بدونم خبری نیست؟ مثلا نمی‌خواد برگرده ایران؟ هیراد وارد عمل شد_ خیلی وقته زنگ نزده، فکر نمیکنم حالا حالاها برگرده. _اوهوم. نگاه دختر به سمت پسر کوچک خانواده چرخید، فراموش کرده بود که هروقت پای چنین بحث هایی وسط کشیده میشود چقدر حالش خراب میشد. دستش را دراز کرده و دست مشت‌شده‌ی فرهاد را در دست گرفت و روبه هیراد گفت_ ذهنتونو درگیر نکنید، همینجوری پرسیدم. هرچند که، نگاه دزدین های هیراد، او را متوجه ساخته بود که از پدرشان خبر دارد.