eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
72 دنبال‌کننده
384 عکس
30 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @AA_R_R ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
با صدای فلش دوربین، سر هردوتای ما بالا می‌رود،ولی نه خبری از دروبین است و نه کسی که عکس گرفته باشد. شاید توهم زده‌ایم... فکر صدای عجیب، از ذهنم بیرون می‌رود و مجدد، یاد نامه‌ی تهدید آمیزی می‌افتم که در ماشین مارال گذاشتیم. پوزخندی تلخ روی لب هایم می‌نشیند، آن زمان حتی فکر هم‌نمیکردم که روزی همان عکس و تعدادی عکس دیگر در دانشگاه سر زبان‌ها قرار بگیرد.
اینم دو بخش شد متاسفانه😁
چون قول دادم حتما این پارت رو امشب بفرستم، یکمی عجله‌ای شد... اگر متوجه چیزی نشدید بگید تا هم ویرایش بزنم و توی متن اضافه‌اش کنم، و هم توضيح بدم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
خلاصه که آره.... میشه گفت به این دلیل باراد رو دوستش دارم😅❤️
شبتون بخیر خوشگلا💛✨
راستش قبلا خیلی دوست داشتم، چندتا رمان رو باهم بنویسم. ولی الان اصلا نمی‌تونم😅، هی به یکی رسیدگی میشه و اون‌یکی نادیده گرفته میشه.
‌‌ A.R.R با کلافگی و خستگی‌ای وصف نشدنی وارد کلاس شد، باز هم آن پچ‌پچ مسخره و نگاه های خیره و عذاب‌آور دانشجویان بر روی شانه‌هایش سنگینی کردند. نمی‌فهمید اینقدر عجیب بود، پخش شدن عکس‌هایش با پسری که حکم برادرش را داشت؟ قدم هایش را بر روی زمین کشیده و به سمت یکی از صندلی های خالی راه افتاد....خود را روی صندلی رها کرده و سپس با تلفن‌همراهش مشغول شد....صدای باز شدن در و سپس بسته شدنش به آنی پچ‌پچ های زیر‌زیرکی اطرافیانش را خاموش کرده بود. صدای بلند و جدی استاد جایگزین باعث شد لرز عجیبی را درونش احساس کند و تپش قلبش شدت بیابد. صدایش آشنا بود...صدایی تقریبا بم و نوازش گونه...صدایی سرشار از نگرانی و مهربانی...سرش را تکان داده و بدون نیم نگاهی به استاد جايگزين، تلفن‌همراهش را درون کوله‌اش گذاشته و به انگشتانش خیره شد. می‌ترسید صاحب صدا را ببیند. _ مرواريد بیا رو این برگه اسمتو بنویس، جلسه‌ی قبل نبودی. نام و نام خانوادگی‌اش را با خطی که تازه‌گی ها بر روی زیباتر شدنش کار کرده بود روی برگه نوشته و مجدد برگه را به دست همان پسر سپرد. سرش همچنان پایین بود و صدای استاد، که اواسط به زبان آوردن نام او خاموش شد باعث شد که با کنجکاوی سرش را بالا بگیرد. سکوت ناگهانی کنجکاوش کرده بود...چشمان عسلی‌اش را به او دوخت و نتیجه‌ی این نگاه چیزی به‌جز بهت و تعجبش نشد.... شایان‌اخوان اولین و آخرین پسری که توانسته بود قلبش را به لرزه درآورد.....وقتی که برای اولین بار او را درکنار بردیا، نامزد خواهرش دیده بود هرگز فکر نمی‌کرد که روزی کارش با آن پسر به نقطه‌ای که حالا ایستاده بودند برسد..... "یک سال از رفت و آمد های خودش و خواهرش به همراه بردیا و شایان میگذشت و درست زمانی که هجده سال داشت، شایان به او درخواست دوستی داد. دوستی‌ای که نه از دیدگاه خودشان بلکه از دیدگاه دیگران به‌خصوص والدینشان، رابطه‌ای غلط و نادرست به حساب می‌آمد." به یک باره تمامی تلاش هایش برای فراموش کردن مرد، با یک نیم‌نگاه نابود شد... تمامی خاطراتی که حتی فکر میکرد آنها را از یاد برده همچو یک فیلم از جلوی چشمانش رد شدند.... زمان هایی را به‌یاد آورد که می‌خندید... خنده‌هایی از اعماق وجودش... خنده‌هایی که خیلی وقت بود، با دختر غریبه شده بودند...
می‌تونم پارت چهار رو به عنوان کوتاه ترین پارتم، ثبت کنم😂
برم آماده بشم برای امتحان😮‍💨
تموم شد🥳، دیگه امتحان ندارم😆😂.