#مروارید_سفید
#پارت_چهارم
A.R.R
با کلافگی و خستگیای وصف نشدنی وارد کلاس شد، باز هم آن پچپچ مسخره و نگاه های خیره و عذابآور دانشجویان بر روی شانههایش سنگینی کردند.
نمیفهمید اینقدر عجیب بود، پخش شدن عکسهایش با پسری که حکم برادرش را داشت؟
قدم هایش را بر روی زمین کشیده و به سمت یکی از صندلی های خالی راه افتاد....خود را روی صندلی رها کرده و سپس با تلفنهمراهش مشغول شد....صدای باز شدن در و سپس بسته شدنش به آنی پچپچ های زیرزیرکی اطرافیانش را خاموش کرده بود.
صدای بلند و جدی استاد جایگزین باعث شد لرز عجیبی را درونش احساس کند و تپش قلبش شدت بیابد.
صدایش آشنا بود...صدایی تقریبا بم و نوازش گونه...صدایی سرشار از نگرانی و مهربانی...سرش را تکان داده و بدون نیم نگاهی به استاد جايگزين، تلفنهمراهش را درون کولهاش گذاشته و به انگشتانش خیره شد.
میترسید صاحب صدا را ببیند.
_ مرواريد بیا رو این برگه اسمتو بنویس، جلسهی قبل نبودی.
نام و نام خانوادگیاش را با خطی که تازهگی ها بر روی زیباتر شدنش کار کرده بود روی برگه نوشته و مجدد برگه را به دست همان پسر سپرد.
سرش همچنان پایین بود و صدای استاد، که اواسط به زبان آوردن نام
او خاموش شد باعث شد که با کنجکاوی سرش را بالا بگیرد. سکوت ناگهانی کنجکاوش کرده بود...چشمان عسلیاش را به او دوخت و
نتیجهی این نگاه چیزی بهجز بهت و تعجبش نشد.... شایاناخوان اولین و آخرین پسری که توانسته بود قلبش را به لرزه درآورد.....وقتی که برای اولین بار او را درکنار بردیا، نامزد
خواهرش دیده بود هرگز فکر نمیکرد که روزی کارش با آن پسر به
نقطهای که حالا ایستاده بودند برسد.....
"یک سال از رفت و آمد های خودش و خواهرش به همراه بردیا و شایان میگذشت و درست زمانی که هجده سال داشت، شایان به او درخواست دوستی داد.
دوستیای که نه از دیدگاه خودشان بلکه از دیدگاه دیگران بهخصوص والدینشان، رابطهای غلط و نادرست به حساب میآمد."
به یک باره تمامی تلاش هایش برای فراموش کردن مرد، با یک نیمنگاه نابود شد... تمامی خاطراتی که حتی فکر میکرد آنها را از یاد برده همچو
یک فیلم از جلوی چشمانش رد شدند.... زمان هایی را بهیاد آورد که میخندید... خندههایی از اعماق وجودش... خندههایی که خیلی وقت بود، با دختر غریبه شده بودند...