eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
107 دنبال‌کننده
457 عکس
37 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌خوام بخوابم دوست دارم تا صبح باهاتون حرف بزنم ولی شما خوابید فکر کنم الان😅.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام... صبحتون زیبا✨
نمیتونم عکس بگیرم، جواب پیام‌هاتون، توی لینکه.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_هشتم A.R.
A.R.R اشتهایشان کور شده بود، و مروارید برای چندمین بار در آن روز خود را لعنت کرد. قاشقش را برداشته و شروع به خوردن کرد. اعصاب فرهاد با دیدن حرکات ریلکس و بی‌خیال مروارید بهم ریخت، نمی‌توانست درک کند که دختر چگونه از چنین موضوعی و داستان های پشتش به این راحتی گذر می‌کند؟ برای لحظه‌ای خواست مروارید باشد، شاد و بی‌خیال، بدون فکر کردن به پستی ها و بلندی های زندگی. ( آره مروارید خعیییلی شاده ) صدای پیامک های پی‌در پی تلفن مروارید او را وادار کرد که با معذرت‌خواهی کوتاه از آشپزخانه خارج شود. شماره‌ی فرستنده‌ی پیامک را ذخیره نکرده بود اما از وقتی که آن را از نیکو گرفته بود آنقدر خیره‌اش شده بود که آن را به‌خاطر بسپارد. شایان. "میدونی زندگی کردن چجوریه؟" "با عشقه" "با نفرت هم هست" "ولی نادیده گرفتن نیست" "ولی تظاهر به نشناختن همدیگه و غریبه بودن هم نیست" "توی همه‌ی این سالا حتی یه بارم باهام تماس نگرفتی" "یه بارم تماسام رو جواب ندادی" "هیچ‌وقت نفهمیدم چرا گذاشتی رفتی" "دیگه هم نمی‌خوام بفهمم، وقتی تصمیم گرفتی که ازم دوری کنی دیگه چیکار می‌تونم بکنم؟" همینطور با بهت به پیام ها خیره شده بود که پیامی دیگر ارسال شد "ثمین برای مدتی رفته خارج از کشور، وقتی برگرده منم دیگه توی دانشگاه تدریس نمی‌کنم اینجوری هم دیگه مجبور نیستیم همدیگه رو تحمل کنیم، نه؟ پس باید یکم اذیت شیم و سه روز تو هفته رو پیش هم باشیم. ولی نگران نباش زودی میگذره و دیگه مجبور نیستیم همو به اصطلاح تحمل کنیم" اخم‌هایش را درهم کشید، منظورش از این حرف‌ها چه بود؟ حرف های ناگهانی‌اش درمورد عشق و نفرت این وسط چه می‌گفتند؟ منظورش از اینکه دیگر برایش مهم نیست چه بود؟ یعنی واقعا نمی‌خواست بفهمد چرا آن جدایی صورت گرفته؟ درست بود که بحث‌هایی سر همین موضوع با شایان داشت اما چیزی در اعماق وجودش خواستار کنجکاوی بیشترِ مرد و درنهایت فهمیدن ماجرا بود. دوست داشت شایان بفهمد که او می‌دانست چه کارهایی در فراغ او انجام داده و او را چگونه احمق فرض کرده بود. می‌خواست مردک بفهمد که آنطور هم که فکر می‌کرد ساده و کودن نیست. شاید مهربانی بیش از حدش در هر مورد او را ساده دل نشان داده باشد اما کودن نبود که آن عوضی هرکار می‌خواست بکند و در نهایت هم طوری که انگار هیچ‌چیز نشده این چرت و پرت ها را برایش ارسال کند. _چی شد مروارید جان؟ صدای سمیه خانم او را از دنیای فکر و خیالاتش خارج کرد. _نیکو بود خاله جون، پرسید کجام تا این وقت شب. _ولش کن عزیزم، بهش بگو اومدی اینجا و بیا شامتو بخور‌. دیگر اشتهایش را به طور کامل از دست داده بود. نیاز به کمی درد و دل با برادرش داشت‌. سر میز رفته و بدون خوردن ادامه‌ی غذایش بشقاب‌ها را که تقریبا دست نخورده بودند را جمع کرد. ناراحت بود که با حرف هایش نگذاشت آنها هم چیزی بخورند. فرهاد به سمت حمام رفته و سمیه خانم هم مشغول صحبت با تلفنش شد. به سمت اتاق برادرش رفته و چند تق به در اتاقش زده و بعد وارد شد. هیراد سرش در گوشی‌اش بود و با لبخند چیزی تایپ می‌کرد‌. با خود فکر کرد که شاید دارد با دختری که گلویش پیشش گیر کرده صحبت می‌کند. پشیمان خواست برگردد که صدای هیراد متوقفش کرد _مروارید؟ کی اومدی؟ _چی؟ همین الان اومدم، کاری نداشتم، مثل اینکه سرت شلوغه. و با لبخندی شیطنت آمیز به تلفن اشاره کرد.
ببینید دیشب نشستم پارت نوشتم که امروز زود بفرستم براتون... به ساعت دقت کنید😂💔. تا سه و نیم اینا درگیر بودم ( اصلا هم به روتون نمیارم که تا پارت سی و یک نوشتم. )
دیدم کانال همسایه چالش گذاشته، بنده هم دلم خواست😅... میزارم، ولی لطفا شرکت کنید😁.
@AA_R_R 👈🏻اینجا بفرستید برام
کسی از این استیکر های چرا لف میدید نداره؟😂