eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
70 دنبال‌کننده
381 عکس
30 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @AA_R_R ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
مدل جدیدش رو اختراع کردم😅. ولی خوب شد👍🏽😁. شیرموز+توت😅🥛.
واقعا معلما دق میدن آدمو😭😂.
A.R.R در گذشته فکر می‌کرد، ندیدن شایان برایش خیلی سخت و طاقت‌فرسا خواهد بود اما اکنون که با او روبه‌رو شده، بودنش برایش‌سخت‌تراز نبودش‌به‌نظر می‌رسید...شک نداشت اکنون‌که در چشمانش خیره است نفرت، غم و دلتنگی از چشمانش لبریز است...هرگز فکر نمی‌کرد روزی با دیدن مجددش با تمامی نفرت هایش از او، اینگونه دلتنگ آغوشی گرم از طرفش باشد....همیشه در آغوشش می‌خواست که دنیا همان موقع به پایان برسد...هنوز هم اعتقاد دارد اگر در یکی از همان آغوش‌ها زندگی‌اش به پایان میرسید می‌توانست خود را، یکی از خوش‌شانس ترین روح های سرگردان و در انتظار یار معرفی کند....آغوش و آرامشی بی‌هیچ تظاهر... آرامشی که هنگام به آغوش کشیده شدنش توسط شایان بهش دست میداد هرگز نمیتوانست ثمره‌ی یک تظاهر بوده باشد... چیزی که اکنون فکر به آن‌هم مسخره‌به‌نظر می‌آمد اما مروارید واقعا نیازمندش بود...نیازمند یک آغوش تا از درد و رنج هایش کاسته شود، تا به او یادآوری‌کند هنوز کسانی را کنار خود دارد. یاد زمان هایی که وقتی غمگین بود، او زمین و زمان را به‌هم می‌دوخت تا خنده و لبخند چاشنی مکالمات‌شان شود و مروارید خوشحال باشد... شایان‌اخوان.....بعد از چهار سال مجدد چهره‌اش در تمامی قسمت های مغزش روشن و خاموش میشد چروکیده بود یا اینگونه تصور میکرد؟ نگاهش را روی تک تک اجزای صورتش به چرخش درآورد... نمی دانست چرا؟ فقط میدانست که نمی‌خواست این فرصت را از دست دهد و در آخر، شاید برای آخرین بار با تمامی احساسات خوبی که به سمتش هجوم آورده بود به چشمانش خیره شد... تمام شد، نگاهش را ازش گرفته و به پاهایش خیره شد. تمامی‌بچه‌ها متعجب‌نگاهشان‌را بین‌ آن‌دو میچرخاندند...حسش‌می‌کرد. هرگز فکر نمیکرد ملاقات دوباره‌شان این‌چنین حالش را خراب کند. نباید ضعف از خود نشان میداد ولی کار سختی بود. دیدار مجدد کسی که در نوجوانی ادعای علاقه به او را داشت، سخت بود...نوعی تنفر خاصی در درونش برانگیخته‌شده‌بود. مروارید او را در بخش کوچکی از مرگ عزیزانش مقصر کرده بود و همینطور هم بود....او باعث این دوری از عزیزانش بود، شاید اگر با رفیق قدیمی و گرمابه و گلستانش با جدیت حرف می‌زد این اتفاقات نمی‌افتاد.....با یک دیدار ساده خاطراتی که دفنشان کرده بود از زیر خاک‌بیرون‌آمده‌بودند...احساس می‌کرد نفسش بالا نمی‌آید دست راستش را مشت کرده‌و چند بار با انرژی اندکی به تخت سینه‌اش کوبید....فایده‌ای نداشت مجدد سرش را بالا گرفته و خیره به چشمان متحیر و نگران شایان، با سردترین حالتی که از خود به سراغ داشت لب زد _ می‌تونم برم بیرون؟ اوضاع مرد هم دست کمی‌از او نداشت...حداقل که اینطور به نظر می آمد...به نظر میرسید که نمی‌دانست‌نشان‌دادن چه واکنشی درست است. اما اکنون هردو در کلاس درس و در دید بقیه بودند شاید اگر دانشجویان نبودند، شایان با پرخاشگری، سوال پیچش می‌کرد، شاید هم بی‌تفاوت از کنار این قضیه رد می‌شد... سرش را با توان تحلیل رفته‌اش تکان داده و مروارید با سرعت از کلاس خارج شد...نیاز به هوای تازه داشت
برم برای پاک سازی😭😭....
A.R.R _ مروارید....جون من آخر میکشی خودتو....بیا یه چیز بخور دیشبم شام نخوردی، لجبازی نکن!!..بیا بگو ببینم چی شده؟ اصلا تو.... صدایش به دلیل جیغ و داد هایی که زیر دوش حمام راه انداخته بود و گریه‌های بی‌وقفه‌اش دورگه و خش‌دار شده بود....جون کمی برایش باقی مانده بود با این حال با صدایی که از ته چاه می‌آمد فریاد زد_بسه...ولم کن دیگه با حرف مروارید که به زور به گوشش رسیده بود حرف در دهانش ماسید...حال دوستش خیلی بد بود...با چشمانی که غم را فریاد میزد به مروارید خیره شد...آخرین باری که او را اینگونه دیده بود را خوب به خاطر داشت _مرواريد....دورت بگردم من آخه، نمیخوای چیزی بگی؟ باشه نگو! ،ناراحتی؟ باش!!کسی کارت نداره ولی به خاطر ناراحتیت خودتو عذاب نده... یه چیزی بخور، الان یه روزه لب به هیچی نزدی آخه تو آخر میکشی خودتو بچه....یه چیز بخور ضعف نکنی. نای داد و بیداد نداشت....تنها صدایی که از دهانش خارج شد اَهی معترض‌گونه‌بود که خارج شدن نیکو از اتاقک تاریک را جویا میشد. صدای خوش‌آمد گویی های دوستانش اعصاب کلافه‌اش را درهم‌ریخته‌تر کرد....قرار بود دو دانشجوی جدید به خانه‌ی دانشگاهی‌شان آمده و به آنها بپیوندند. سعی کرد نامشان را به یاد بیاورد تا شده حتی برای ثانیه‌ای بدبختی هایی که بر سرش آمده را فراموش کند....سحر و سحرا. باز هم خودش ماند و مغز و قلبی که هرکدام یک سار می‌زدند. مغزش فقط یک نام را فریاد میزد "شایان" یک حس را درونش برانگيخته می‌کرد "عصبانیت" و یک صفت را روی شایان گذاشته بود "پست‌فطرت"، و قلبی که فقط یک‌چیز را خواستار بود. قلبش، انگار که در آستانه یخ زدن باشد، “آغوشی گرم” می‌خواست؛ همان آغوشی که روزی پناهش بود و بوی امنیت می‌داد. مغز و قلبش باهن کنار نمی‌آمدند... عصبانیت و تنفر و از طرفی دیگر دلتنگی عجیب و غریب. تمامی احساساتی که در نوجوانی به او داشت یک تلقین بود... اورا دوست نداشت، این‌را می‌دانست... مطمئن بود. اما چیزی آزارش می‌داد؛ که چرا اکنون هم دلتنگش است؟ چرا آنقدر که باید از او متنفر نیست؟ حداقل اگر تنفرش، نسبت به بقیه‌ی احساساتش، در مواجه با او بیشتر بود راحت‌تر با این موضوع کنار می‌آمد....با دیدار دوباره. از اتاق خارج شده و به سمت سرویس بهداشتی رفت. هرچقدر هم که حالش بد بوده باشد دور از ادب میدانست که وقتی بیدار است به خوش‌آمد گویی خواهر جدیدشان نرود. * قدم هايش میترسيد...میترسيد راه برود و به جايي برسد كه قلبش از تپش بايستد... چهارشنبه بود و با استاد ستوده کلاسی نداشت، که نگران ملاقات دوباره با جایگزین او باشد. اما می‌ترسید که به هر نحوی، با او روبه‌رو شود. دیدار شایان یک امر طبیعی نبود که بیخیال از کنارش رد شده و هیچ واکنشی نشان ندهد. در صورتی می‌توانست بی‌تفاوت باشد، اگر که قلب بی‌تابش می‌گذاشت. در صورتی می‌توانست از کنارش بی‌تفاوت رد شود که گذشته را از بازه‌ی زمانی زندگی‌اش کاملا حذف میکرد، آن‌موقع بدون هیچ شناختی نسبت به او فقط به عنوان یک استاد جایگزین با او هم‌کلام شده و سر کلاسش حضور پیدا میکرد؛ اما نقش شایان در گذشته‌اش آنقدر پر رنگ بوده که نتواند او را نادیده بگیرد. توجهی نشان نمی‌داد اما خودش هم میدانست که تا زمانی که حافظه‌اش را از دست ندهد نمی‌تواند او را نادیده بگیرد. او باید ببیند که هیچ مشکلی با مواجه شدن باو را ندارد. شایان باید می‌دید که پشیمان نیست، که او را در گذشته رها کرده.
درمورد شایان. ❗️اسپویل نیست❗️ شایان کاری نکرده، و دقیقا همین که کاری نکرده باعث شده که مروارید ولش کنه.
البته خوبه که دوسش نداره‌. شایان پسرم گناه داره😆.