eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
106 دنبال‌کننده
488 عکس
37 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
A.R.R همانطور که این تفکرات را در سر خورد می‌پروراند، به سمت دانشگاه قدم برمی‌داشت. کمی آن طرف تر از ورودی دانشگاه، نگاهش به ریحانه خورد که داشت با پسری بور سخن می‌گفت. شیطنت از نگاه خجالت زده‌ی پسر می‌بارید. ریحانه هم، همانطور که سرش را پایین انداخته بود و با سنگ زیر پایش بازی می‌کرد، برای حرف های پسر سرش را تکان می‌داد. لبخندی زده و به نیکو پیام داد "مثل اینکه ریحانه هم داره قاطی مرغا میشه😂" صفحه‌ی تلفنش را خاموش کرده و به از مسیری که آن دو آنجا ایستاده بودند. دور شد. پچ‌پچ ها اعصابش را خورد می‌کرد. به سمت کلاس قدم تند کرده و در را با شتاب باز کرد. کافی بود هرچقدر که گوش به قضاوت ها و حرف‌های دیگران سپرده بود. روبه‌روی تخته ایستاده و صدایش را تا حد امکان بلند کرد. هرچند این کار برای او که همیشه با تن صدایی آرام صحبت می‌کرد سخت بود. _ شماها خسته نشدید اینقدر چرت و پرت بافتید؟ بچه که نیستید هرچی که می‌بینید و میشنوید رو باور میکنید. نگاهی به در کلاس انداخت. تعدادی دانشجو پشتش ایستاده و با تعجب به او نگاه می‌کردند. _ یعنی اینقدر احمقید که متوجه عکس واقعی و ادیت خورده نمی‌شید؟ من از کجا باید این اخوان گور به گوری رو بشناسم آخه؟ همتون می‌دونید که چقدر از این آدمای جنس نَر حالم بهم میخوره. بعد برم با یکیشون رابطه داشته باشم؟ تروخدا اینقدر چرت نبافید بهم. من اصلا اخوان رو نمی‌شناسم. نفسی گرفته و به سمت صندلی‌ای قدم برداشت. ریحانه با شتاب از در کلاس، وارد شده و روبه‌رویش ایستاد، درِ بطری آبش را باز کرده و به دست مروارید داد. مروارید اما با لبخندی سرشار از آرامش دستش را پس زده و او را دعوت کرد که کنارش بنشیند. دوباره داشت همهمه بالا می‌گرفت که این‌بار ریحانه فریاد زد_ ای بابا بس کنید دیگه. و تا زمانی که استاد وارد کلاس شود، سکوت شد و مروارید فکر کرد که حتما، لازم است درمورد پدرشان، با هیراد حرف بزند.
خب... الان رسیدم به قسمتی از داستان که نیاز دارم به نظر شما. درمورد پدر مروارید با یه مقدمه چینی داستان رو ادامه بدم؛ یا اینکه برای پارت ۳۳ از دل داستان، با پدر مروارید آشنا بشیم؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
یکم زبان بخونم، احتمالا یه پارت دیگه مینویسم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عام.... اوشونوی که نیک نیمش ۳۱۳ بود، یه نقطه میفرستی ناشناس، دوتا سوال دارم ازت.
شبتون بخیر قندکای من ( لقب جدید😃 )🫂✨......
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_سی_و_دوم A.R.R هما
A.R.R نگاهی آشفته به اطراف انداخت. قرار نبود برنامه‌هایشان این‌گونه پیش برود. اگر فرهاد و سمیه خانم متوجه حضورش می‌شدند همه‌چیز بهم می‌ریخت. هیراد چنگی میان موهایش کشیده و عصبی به مرد خمار روبه‌رویش خیره شد. لحظه‌ای فکر کرد که شاید مروارید از دیدن چنین صحنه‌ای محزون و یا عصبی شود، ولی تنها چیزی که در چشمان خواهرش دیده می‌شد تاسف بود. نگاه دختر به سمت برادرش کشیده شد. _کم‌کم دارم احساس پشیمونی میکنم که پولاشو خرج کردم. همین جمله کافی بود تا هیراد از کوره در رود. _بس کن مروارید، تو با اون پول خونه خریدی، اگر میدادی بهش به نظرت چیکار می‌کرد؟ فقط مواد بیشتری می‌خرید. نگاهی که تازه به پیرمرد روبه‌رویش دوخته بود را به سمت برادرش چرخاند. _حس خوبی از دروغ گفتن به فرهاد و خاله ندارم. به‌نظرت اگه خاله بفهمه اون مصطفی‌ای که الان باید خارج و پی عیش و نوشش باشه توی این وضعیته چه اتفاقی می‌افته؟ اگر به هر دلیلی فرهاد بفهمه بابایی که مثلا ماه به ماه به حسابش پول میزنه خمار یه گوشه افتاده و برای دویست سیصد تومن پول برای خرید مواد دست و پا میزنه چیکار می‌کنه؟ اصلا وضعیت روحیش همینطور میمونه؟ می‌خواست غر های بیشتری به جون برادرش بزند که با بلند شدن صدای ناله‌ی مرد روبه‌رویش ساکت شد. مانعی نمی‌دید که حرف‌هایش را قطع کند. به هرحال دیگر حرمتی میانشان نمانده بود که بخواهد از حرف‌هایش جلوگیری کرده و کمی شرمنده شود. بی‌خیال خواست حرف‌هایش را ادامه دهد که دست برادرش روی شانه‌هایش او را متوجه ساخت که بهتر است ادامه ندهد. _فعلا باید ببریمش یه جای بهتر، نمیشه اینجا ولش کنیم. نگاهی به _افراد نعشه و خمار و درحال مصرف_ اطرافش انداخت. _به نظرم اینجا براش بهترین جا میتونه باشه. _مروارید. لحن سرزنش گونه‌ی برادرش کار خودش را کرد _باشه. کجا می‌خوای ببریش؟ _زیر زمین خونه‌ات خالیه نه؟ _حتی فکرشم نکن هیراد، من و بقیه‌ی دخترا از اونجا به عنوان یه خونه‌ی دانشجویی استفاده میکنیم. نه. عمرا اگر بزارم پاش به اونجا باز بشه، اگر بعدا که حالش اومده سرجاش به بقیه بگه "خونه‌ی دخترمه باید از شما اجازه بگیرم بیام خونه‌اش" چه خاکی به سرم بریزم؟ _پس کجا بزارمش؟ حتما باراد نه؟ و پشت بند حرفش خنده‌ای کوتاه سر داد. کمی به حرف برادرش فکر کرد، نمی‌شد پیش باراد بگذارنش؟ حداقل برای یک شب؟ با به یاد آوردن بردیا، این فکر را از ذهنش بیرون کرد. لحظه‌ای چیزی در سرش گذشت. مثلا مانند این رمان‌ها بروند پیش شایان و از او بخواهند مردی خمار را در خانه‌اش راه بدهد. خواست با سرعت هرچه تمام‌تر این تفکر را بیرون کند. اما شایان به‌او گفته بود که باید مانند دو غریبه باشند و تا موقعی که ثمین، خواهرِ شوهرِ شادلین به ایران بازگردد همدیگر را تحمل کنند. پس چه می‌شد اگر به عنوان یک دانشجو از استادش بخواهد فردی را در خانه‌اش نگه داشته و درعوض کاری بزرگ برای جبران برایش انجام دهد؟ داشت این تفکر را در سرش پرورش می‌داد که با صدای هیراد برای لحظه‌ای آن را به گوشه‌ای از ذهنش هل داد. _بزار ببینم می‌تونم کسی رو جور کنم که کمک کنه، فکر نمی‌کنم هتل ها و مسافر خونه‌ها این موقع شب، به چنین کسی اتاق بدن. چرا چنین فکری کرده بود؟ مگر هیراد به عنوان یک مرد نباید این مشکل را رفع می‌کرد؟ چرا می‌خواست چنین تفکر احمقانه‌ای را پیشنهاد دهد؟