eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
107 دنبال‌کننده
488 عکس
37 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_سی_و_دوم A.R.R هما
A.R.R نگاهی آشفته به اطراف انداخت. قرار نبود برنامه‌هایشان این‌گونه پیش برود. اگر فرهاد و سمیه خانم متوجه حضورش می‌شدند همه‌چیز بهم می‌ریخت. هیراد چنگی میان موهایش کشیده و عصبی به مرد خمار روبه‌رویش خیره شد. لحظه‌ای فکر کرد که شاید مروارید از دیدن چنین صحنه‌ای محزون و یا عصبی شود، ولی تنها چیزی که در چشمان خواهرش دیده می‌شد تاسف بود. نگاه دختر به سمت برادرش کشیده شد. _کم‌کم دارم احساس پشیمونی میکنم که پولاشو خرج کردم. همین جمله کافی بود تا هیراد از کوره در رود. _بس کن مروارید، تو با اون پول خونه خریدی، اگر میدادی بهش به نظرت چیکار می‌کرد؟ فقط مواد بیشتری می‌خرید. نگاهی که تازه به پیرمرد روبه‌رویش دوخته بود را به سمت برادرش چرخاند. _حس خوبی از دروغ گفتن به فرهاد و خاله ندارم. به‌نظرت اگه خاله بفهمه اون مصطفی‌ای که الان باید خارج و پی عیش و نوشش باشه توی این وضعیته چه اتفاقی می‌افته؟ اگر به هر دلیلی فرهاد بفهمه بابایی که مثلا ماه به ماه به حسابش پول میزنه خمار یه گوشه افتاده و برای دویست سیصد تومن پول برای خرید مواد دست و پا میزنه چیکار می‌کنه؟ اصلا وضعیت روحیش همینطور میمونه؟ می‌خواست غر های بیشتری به جون برادرش بزند که با بلند شدن صدای ناله‌ی مرد روبه‌رویش ساکت شد. مانعی نمی‌دید که حرف‌هایش را قطع کند. به هرحال دیگر حرمتی میانشان نمانده بود که بخواهد از حرف‌هایش جلوگیری کرده و کمی شرمنده شود. بی‌خیال خواست حرف‌هایش را ادامه دهد که دست برادرش روی شانه‌هایش او را متوجه ساخت که بهتر است ادامه ندهد. _فعلا باید ببریمش یه جای بهتر، نمیشه اینجا ولش کنیم. نگاهی به _افراد نعشه و خمار و درحال مصرف_ اطرافش انداخت. _به نظرم اینجا براش بهترین جا میتونه باشه. _مروارید. لحن سرزنش گونه‌ی برادرش کار خودش را کرد _باشه. کجا می‌خوای ببریش؟ _زیر زمین خونه‌ات خالیه نه؟ _حتی فکرشم نکن هیراد، من و بقیه‌ی دخترا از اونجا به عنوان یه خونه‌ی دانشجویی استفاده میکنیم. نه. عمرا اگر بزارم پاش به اونجا باز بشه، اگر بعدا که حالش اومده سرجاش به بقیه بگه "خونه‌ی دخترمه باید از شما اجازه بگیرم بیام خونه‌اش" چه خاکی به سرم بریزم؟ _پس کجا بزارمش؟ حتما باراد نه؟ و پشت بند حرفش خنده‌ای کوتاه سر داد. کمی به حرف برادرش فکر کرد، نمی‌شد پیش باراد بگذارنش؟ حداقل برای یک شب؟ با به یاد آوردن بردیا، این فکر را از ذهنش بیرون کرد. لحظه‌ای چیزی در سرش گذشت. مثلا مانند این رمان‌ها بروند پیش شایان و از او بخواهند مردی خمار را در خانه‌اش راه بدهد. خواست با سرعت هرچه تمام‌تر این تفکر را بیرون کند. اما شایان به‌او گفته بود که باید مانند دو غریبه باشند و تا موقعی که ثمین، خواهرِ شوهرِ شادلین به ایران بازگردد همدیگر را تحمل کنند. پس چه می‌شد اگر به عنوان یک دانشجو از استادش بخواهد فردی را در خانه‌اش نگه داشته و درعوض کاری بزرگ برای جبران برایش انجام دهد؟ داشت این تفکر را در سرش پرورش می‌داد که با صدای هیراد برای لحظه‌ای آن را به گوشه‌ای از ذهنش هل داد. _بزار ببینم می‌تونم کسی رو جور کنم که کمک کنه، فکر نمی‌کنم هتل ها و مسافر خونه‌ها این موقع شب، به چنین کسی اتاق بدن. چرا چنین فکری کرده بود؟ مگر هیراد به عنوان یک مرد نباید این مشکل را رفع می‌کرد؟ چرا می‌خواست چنین تفکر احمقانه‌ای را پیشنهاد دهد؟
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
هعی...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابم رسید به دستم😃✨.... برم مطالعه کنم😝.
شاید ویس بگیرم.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
عامم... ولش کن، همون تایپ میکنم😅.
ببینید، بابای مروارید ( مصطفی ) دوتا زن داشته. که زن دوم ( مامان هیراد و فرهاد ) از وجود زن اول ( مامان مارال و مروارید ) خبر نداشته. ولی زن اول ( مریم ) میدونسته شوهرش یه زن دیگه گرفته ( سمیه ). هیراد اولین بچه‌ی مصطفی بوده، از زن دومش، که الان ۲۹ سالشه. بچه‌ی دوم مارال بوده، از زن اول، که اگر زنده بود ۲۷ سالش بود. بچه‌ی سوم مروارید، که ۲۴ سالشه. بچه‌ی چهارم فرهاد، که ۲۳ سالشه. همین😁😅.
A.R.R _لعنتی چرا جواب نمیده؟، مروارید تو کسی رو سراغ نداری؟ انگار کائنات دست به دست هم داده بودند تا او تفکرات کودکانه‌ اش را به زبان بیارود. شاید هم فقط این مروارید بود که دوست داشت چنین فکر کند. _اوم...شایان؟ تکرار نامش از زبان هیراد دختر را متوجه ساخت که حرفش واقعا احمقانه بوده است. حداقل چنین نظری در ذهنش _پس از شنیدن لحن هیراد_ در سرش روانه شد. _مطمئنی مشکلی نداری؟ شگفت‌زده شد. یعنی حرفش را قبول کرده بود؟ هرچند که می‌خواست درخواستش قبول شود اما چیزی در انتهای وجودش می‌خواست که هیراد با اخم و کمی پرخاش حرفش را زمین بزند. که البته اینطور نشد. کلافه پوفی کشیده و وارد صفحه‌ی چتش با آقای ناشناس شد. آخرین پیامش به چشم می‌خورد. "ثمین برای مدتی رفته خارج از کشور، وقتی برگرده منم دیگه توی دانشگاه تدریس نمی‌کنم اینجوری هم دیگه مجبور نیستیم همدیگه رو تحمل کنیم نه؟ پس باید یکم اذیت شیم و سه روز تو هفته رو پیش هم باشیم. ولی نگران نباش زودی میگذره و دیگه مجبور نیستیم همو به اصطلاح تحمل کنیم" با دیدن مجدد پیامک پشیمانی در دلش رخنه کرد. خب علناً باهم غریبه محسوب می‌شدند و نمی‌دانست کار درستی است که از استاد جایگزین دانشگاهش درخواست کند که مرد به‌اصطلاح پدرش را برای مدتی در خانه‌ی خود نگه‌دارد یا نه. اصلا قبول می‌کرد؟ بعید نبود که حتی جواب تلفنش را هم ندهد. درمانده به هیراد نگاهی انداخت. خود را با پدرشان مشغول کرده بود و طوری وانمود می‌کرد که انگار می‌خواهد اورا آماده و از آن آشغال‌دونیه کوچک خارج کند. خر که نبود!‌. می‌فهمید برادرش برای اینکه مجبور نشود بگوید "نیازی نیست بریم پیش اون مرتیکه، یکی از دوستام کمک میکنه" داشت اینقدر به آن مردک خمار رسیدگی می‌کرد و برای اینکه سرما در بدنش نفوذ نکند کاپشنش را به او داده بود. چشم‌غره‌ی نسارش کرده و تماسی با آن شماره‌ی مسدود شده_که تازه آن را از مسدودیت درآورده بود_ گرفت. هرچه صبر کرد تلفن بوقی نخورد. به صفحه‌ی تلفن که نگاهی انداخت متوجه شد تلفن قبل از خوردن بوق اول پاسخ داده شده بود. مجدد گوشی را به گوشش چسبانده و نام خانوادگی صاحب تلفن پشت خط را _با پسوند "استاد"_ به زبان آورد. کمی که سکوت برقرار شد، صدای قدم‌هایی آرام و شمرده به همراه نفس-نفس شخص پشت تلفن توجه‌اش را جلب کرد. مجدد کلمه‌ای که ثانیه‌ای پیش به زبان آورده بود را تکرار کرد. تمامی این اتفاقات در چیزی حدود ۲۰ ثانیه گذشت و در آخر بعد از شنیده شدن صدای بسته شدن در صدایی نامش را خطاب قرار داد. _سلام مروارید خانم. صدایی بم و آروم، گویی کسی در آن اطراف به‌تازگی به‌خواب رفته باشد. صدا برایش آشنا بود. _شما؟ _اوه، بله. سینا هستم. شوهر خواهر شایان. درست است. صدا متعلق به خودش بود. همسر شادلین. _وای سلام. عذر می‌خوام به‌جا نیاوردم‌. صدا زمزمه گونه و آرام جواب داد_خواهش مروارید خانم این چه حرفیه؟ _ببخشید. استاد اخوان هستن؟ _استاد؟ _بله دیگه!. آقای شایان اخوان استاد جایگزین دانشگاه بنده. _وای خدای من. بعدا راجب بهش یه دعوا باید راه‌بندازیم. مجدد عذر می‌خوام، شایان واقعا اعصابش خورده. نمی‌دونم چش شده این چند وقت. کمی فکر کرد. بله!. پریروز، سه‌شنبه، آخرین جلسه‌ای که در آن هفته با او داشتند. نیامده بود. _ببخشید، من..... شرایطشون طوری هست که بتونم باهاشون منطقی حرف بزنم؟ _معلومه که نه. اصلا!. دوتا پاکت سیگار کامل رو توی دو سه ساعت تموم کرده. دروغ چرا؟. کمی نگرانش شد. فقط کمی دلواپس مردی شد که گویی اکنون اوضاعی بشدت نابسامان داشت. می‌دانست که وقتی روزگار با مرد بد تا می‌کرد چقدر خود را تحت فشار گذاشته و همه‌چیز دا درون خودش می‌ریخت. همیشه فکر می‌کرد این رفتارش درنهایت باعث مرگش می‌شود. اما اکنون دو پاکت سیگار؟ این کشنده تر بود
من و باراد همین الان یهویی.... ( از اونجایی که هوش مصنوعی قیافه‌ام رو کوبیده بود و از نو ساخته بود، روش استیکر گذاشتم😅💔 )