#مروارید_سفید
#پارت_سی_و_چهارم
A.R.R
_لعنتی چرا جواب نمیده؟، مروارید تو کسی رو سراغ نداری؟
انگار کائنات دست به دست هم داده بودند تا او تفکرات کودکانه اش را به زبان بیارود. شاید هم فقط این مروارید بود که دوست داشت چنین فکر کند.
_اوم...شایان؟
تکرار نامش از زبان هیراد دختر را متوجه ساخت که حرفش واقعا احمقانه بوده است. حداقل چنین نظری در ذهنش _پس از شنیدن لحن هیراد_ در سرش روانه شد.
_مطمئنی مشکلی نداری؟
شگفتزده شد. یعنی حرفش را قبول کرده بود؟ هرچند که میخواست درخواستش قبول شود اما چیزی در انتهای وجودش میخواست که هیراد با اخم و کمی پرخاش حرفش را زمین بزند. که البته اینطور نشد.
کلافه پوفی کشیده و وارد صفحهی چتش با آقای ناشناس شد.
آخرین پیامش به چشم میخورد.
"ثمین برای مدتی رفته خارج از کشور، وقتی برگرده منم دیگه توی دانشگاه تدریس نمیکنم اینجوری هم دیگه مجبور نیستیم همدیگه رو تحمل کنیم نه؟ پس باید یکم اذیت شیم و سه روز تو هفته رو پیش هم باشیم. ولی نگران نباش زودی میگذره و دیگه مجبور نیستیم همو به اصطلاح تحمل کنیم"
با دیدن مجدد پیامک پشیمانی در دلش رخنه کرد.
خب علناً باهم غریبه محسوب میشدند و نمیدانست کار درستی است که از استاد جایگزین دانشگاهش درخواست کند که مرد بهاصطلاح پدرش را برای مدتی در خانهی خود نگهدارد یا نه.
اصلا قبول میکرد؟ بعید نبود که حتی جواب تلفنش را هم ندهد.
درمانده به هیراد نگاهی انداخت. خود را با پدرشان مشغول کرده بود و طوری وانمود میکرد که انگار میخواهد اورا آماده و از آن آشغالدونیه کوچک خارج کند. خر که نبود!. میفهمید برادرش برای اینکه مجبور نشود بگوید "نیازی نیست بریم پیش اون مرتیکه، یکی از دوستام کمک میکنه" داشت اینقدر به آن مردک خمار رسیدگی میکرد و برای اینکه سرما در بدنش نفوذ نکند کاپشنش را به او داده بود.
چشمغرهی نسارش کرده و تماسی با آن شمارهی مسدود شده_که تازه آن را از مسدودیت درآورده بود_ گرفت.
هرچه صبر کرد تلفن بوقی نخورد. به صفحهی تلفن که نگاهی انداخت متوجه شد تلفن قبل از خوردن بوق اول پاسخ داده شده بود.
مجدد گوشی را به گوشش چسبانده و نام خانوادگی صاحب تلفن پشت خط را _با پسوند "استاد"_ به زبان آورد.
کمی که سکوت برقرار شد، صدای قدمهایی آرام و شمرده به همراه نفس-نفس شخص پشت تلفن توجهاش را جلب کرد.
مجدد کلمهای که ثانیهای پیش به زبان آورده بود را تکرار کرد.
تمامی این اتفاقات در چیزی حدود ۲۰ ثانیه گذشت و در آخر بعد از شنیده شدن صدای بسته شدن در صدایی نامش را خطاب قرار داد.
_سلام مروارید خانم.
صدایی بم و آروم، گویی کسی در آن اطراف بهتازگی بهخواب رفته باشد.
صدا برایش آشنا بود.
_شما؟
_اوه، بله. سینا هستم. شوهر خواهر شایان.
درست است. صدا متعلق به خودش بود. همسر شادلین.
_وای سلام. عذر میخوام بهجا نیاوردم.
صدا زمزمه گونه و آرام جواب داد_خواهش مروارید خانم این چه حرفیه؟
_ببخشید. استاد اخوان هستن؟
_استاد؟
_بله دیگه!. آقای شایان اخوان استاد جایگزین دانشگاه بنده.
_وای خدای من. بعدا راجب بهش یه دعوا باید راهبندازیم. مجدد عذر میخوام، شایان واقعا اعصابش خورده. نمیدونم چش شده این چند وقت.
کمی فکر کرد. بله!. پریروز، سهشنبه، آخرین جلسهای که در آن هفته با او داشتند. نیامده بود.
_ببخشید، من..... شرایطشون طوری هست که بتونم باهاشون منطقی حرف بزنم؟
_معلومه که نه. اصلا!. دوتا پاکت سیگار کامل رو توی دو سه ساعت تموم کرده.
دروغ چرا؟. کمی نگرانش شد. فقط کمی دلواپس مردی شد که گویی اکنون اوضاعی بشدت نابسامان داشت.
میدانست که وقتی روزگار با مرد بد تا میکرد چقدر خود را تحت فشار گذاشته و همهچیز دا درون خودش میریخت. همیشه فکر میکرد این رفتارش درنهایت باعث مرگش میشود. اما اکنون دو پاکت سیگار؟ این کشنده تر بود
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
و شایان😃✨...
با کیت آزر هم درست کردم😭✨....
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_سی_و_چهارم A.R.R _ل
اصلا حدسی ندارید که چرا حال و اوضاع شایان اینجوری شده؟😕
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R