eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
107 دنبال‌کننده
488 عکس
37 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
باید اینو حفظ کنم🤦🏽‍♀.... هعی، روزگار😮‍💨.
وضعیت ما زبان آموز هایی که خیر سرمون میخوایم دو ماه دیگه دیپلم بگیریم. ( البته منظورم خودمم بهت بر نخوره😅🫂 )
شبتون بخیر قندکای من 💖✨......
شلام، صبح بخیر😃✨......
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
شلام، صبح بخیر😃✨......
شلام چیه🤦🏽‍♀😂💔.... اشتباه تایپی بود، عذر خواهم😅.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_سی_و_چهارم A.R.R _ل
A.R.R _آقا سینا کارم واقعا فوری هستش وگرنه اصلا زنگ نمیزدم. _من میتونم کاری کنم؟ _نه آقا سینا برای خودتون و خانم و بچتون مزاحمت ایجاد میشه. لحن آن صدای آرام شیطنت آمیز شد_چرا باید مزاحمت بشه؟ چیکار دارید مگه؟ بعدشم من امشب پیش شایانم، شادلین شب‌نشینی گرفته با رفیقاش. امیدی در دلش جوانه زد. چه می‌شد اگر پدرش را به دست مهمان شایان سپرده و فردا در اولین زمان ممکن اورا بازگرداند؟ مخصوصا که خود صاحب‌خانه احوالات خوشی ندارد و شاید متوجه باز و بسته شدن در ورودی خانه‌اش نشود. _میشه آدرس خونه‌ی استاد رو برام پیامک کنید؟ باید حضوری باهاتون صحبت کنم. *** ظاهر جدید و پخته‌تر شده‌ی سینا برایش جالب بود. هرگز تصور نمی‌کرد که اینقدر عوض شده باشد. آن هم فقط در چهار سال. خدا می‌دانست که چقدر خجالت کشیده بود وقتی از مهمان استادش خواست که آن مرد خمار را یک شب نگه دارد، هرچند که جوابی دریافت نکرده و فقط تعجب سینا بود. شایان را ندیده بود. سوالی هم نکرد در عوض مرد روبه‌رویش تا می‌توانست جبران کرد. _درمورد درخواستتون باید یکم فکر کنم و... با شایان هم باید حرف بزنم خب. سرش را کمی تکان داد. قطعا که به اجازه‌ی او نیاز داشت. البته اگر اجازه‌ای داده می‌شد. _خب... کی شایان رو دیدید؟ یعنی چجوری؟ باید جواب میداد؟. نگاهی آشفته از پنجره به بیرون انداخت. پاهای آن مرد خمار از پنجره‌ی پشت ماشین بیرون زده بود و این منظور را می‌رساند که او روی صندلی سه‌نفره‌ی ماشین دراز کشیده است. و هم هیراد که مشغول صحبت با تلفنش بود. نگاهش را به سمت مرد روبه‌رویش برگرداند. _خب، حدود دو هفته پیش؟ یا شایدم بیشتر. استاد اخوان جایگزین استاد ستوده هستند. _ثمین استاد تو بوده؟ پس چرا به ماها هیچی نگفته؟ شانه‌ای بالا انداخت. به او چه ربطی داشت که خواهرِ مردِ روبه‌رویش حرفی دراین باره نزده است؟ _پس تعجبی نداشته که دو سه هفته پیش اینقدر حالش بد بوده. اخم‌هایش را در هم کشید_چطور؟ _میدونی که شایان چقدر دوستت داشت؟ نمی‌پرسم چرا ولش کردی چون به خودتون مربوط بوده. ولی از زمانی که شما از کرمانشاه رفتید شایان واقعا داغون شد. پوزخندی گوشه‌ی لبش را پر کرد. ایرادی نداشت اگر به شوهر خواهرش بگوید که چه کارهایی در گذشته کرده است؟ به نظر صمیمیتی که آن دو در گذشته داشتند کمرنگ نشده است. _باور کنم که نمی‌دونید چرا اون کارو کردم؟ دیگر آن نقاب پرآرامش و آن لحن تقریبا دوستانه درکار نبود. مرد واقعا متعجب شده بود از لحن دلخور و طعنه‌آمیز دختر. _متوجه نمی‌شم. _قبلا همه‌چیز رو به برادر زنتون گفتم آقا سینا. اگر صلاح می‌دونست نه یه هفته پیش که همه‌چیزو دوباره براش مرور کردم، بلکه همون چهار سال پیش بهتون همه‌چیز رو می‌گفت. مرد که صدای تند و تیز و آشفته‌ی دختر را شنید بیخیال شد. به یاد آورده بود اخلاق گند دختر را. اگر برادر زنش همه‌چیز را می‌دانست و به او نگفته بود می‌توانست از زیر زبانش بیرون بکشد. کمی سکوت شد و نوبت دختر بود که سوالات ذهنش را به زبان بیاورد‌. _صاحب خونه نیست؟ وقتی زنگ زدم آروم صحبت میکردید فکر کردم شاید کسی خواب باشه ولی الان... حرفش را نیمه تمام گذاشت. به‌هرحال که مرد آنقدر نفهم نیست که متوجه ادامه‌ی جمله‌اش نشود. خیلی واضح اشاره کرده بود که اکنون بدون کوچک‌ترین ملاحظه‌ای دارد با صدایی نسبتا بلند با او صحبت میکند.
دو تا شخصیت دیگه به زودی وارد رمان میشن.... البته یکیشون زودتر ( ثمین ستوده😃 ).
بگید که ناشناس برای شما هم بالا نمیاره😭💔.... @AA_R_R
انرژی هاتون کم شده👩🏽‍🦯
شیطونه گولم میزنه همش🤣💔. هی میگم برای امروز بسته، ولی باز می‌خوام پارت بدم😅. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R