eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
107 دنبال‌کننده
490 عکس
37 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
سلامی با تاخیر بر شما😭....✨🤍
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_سی_و_هفتم A.R.R شایان
A.R.R به سمت رستورانی در آن نزدیکی، رفتند و چیزی سفارش دادند. تمام حواس شایان، حول مروارید می‌چرخید. دخترک پر اشتها و خوش سر و زبان بود. لبخند درخشانش، زیبایی چهره‌اش را چند برابر می‌کرد. چشمان عسلی‌اش، با توجه به رنگ لباسش، به رنگ سبز تغییر کرده بود. مروارید، چنگی به شالش زده و کلافه می‌گوید_ نیازی هست تا اینقدر پیش بریم؟ یعنی خب... خب اینا چیزای خیلی مهمی نیستن. شایان لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد. بدش نمی‌آمد کمی رابطه‌اش را با دخترک جدی کند. به قول بردیا، در آن سن حتی یک یار هم نداشت. با اینکه اختلاف سنی‌شان زیاد نبود، اما به دلیل سن کم دخترک، این اختلاف سنی، خیلی به چشم می‌آمد. دخترک هم با اینکه خیلی مهربان بود و با او زود گرم گرفته بود، اما به نظر نمی‌رسید که مانند شایان، وقتی او را می‌بیند، قلبش به تپش بی‌افتد؛ بنابراین تصمیم گرفت، با یک دوستی ساده شروع کند. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کرد روزی را که مروارید درخواستش را برای یک رابطه‌ی جدی پذیرفت. آنقدر شاد شده بود که گویی زندگی‌ای تازه به او داده‌اند. رابطه‌ی آنها هر روز و هر روز، بهتر و جذاب تر می‌شد و رابطه‌ی بردیا و مارال، پا به پای آنها افت می‌کرد. قهر و دعوا هایشان به قدری زیاد شده بود که به ندرت می‌توانستند بگویند که آن دو آشتی کرده‌اند. هیچ‌گاه، هیچ‌کس، دلیلِ اصلیِ قهر و دعوا هایشان را نفهمید. فقط می‌دانستند، هرچه که هست، زیر سر بردیا بوده و بست. ولی با تمام آن قهر و آشتی‌ها، آن دو می‌خواستند رباطه‌شان را جدی‌تر بکنند. بنابراین همه مشغول و سرگرم خرید برای مراسم عقد و عروسی بودند. روزی که شایان، در نزدیکی پاساژی که می‌دانست مرواريد و دوستش نیکو، حتما به آنجا خواهند رفت، در انتظار آنها ایستاده بود؛ دختری جوان، حدودا ۲۰ ساله را دید که با پایی لنگان و چشمانی که آشفته اطراف را می‌نگریست توجه شایان را جلب کرد. با احتیاط از خیابان عبور کرده و به سمت دختر جوان، قدم برداشت. کنارش ایستاده و گفت_ ببخشید؟ کمک می‌خواید؟ دختر همانطور که سرش را به سمت شایان می‌گرفت گفت_ ببخشید، من نابینام ، چند روز پیش هم پام پیچ خورد، میتونید کمکم کنید؟ لبخندی زده و دستش را دور بازو دختر گذاشت و کمکش کرد تا از خیابان عبور کند. وقتی که به آن سمت خیابان رسیدند شایان پرسید_ کمک دیگه‌ای از دستم بر میاد؟ دختر خجالت زده، لبخندی زد که باعث شد شایان هم لبخند بزند. کمی بعد دختر گفت_ یه پراید مشکی این اطراف هست. میتونید منو ببرید اونجا؟ شایان با کمی سر چرخاندن، متوجه پراید مشکی‌ای که در آن سمت خیابان پارک کرده بود شد. کلافه آهی کشیده و به دختر گفت که، همانجا منتظر بماند. خودش به سمت ماشین رفته و پس از اطمینان از اینکه آن ماشین، همان ماشینی بود که دختر سراغش را می‌گرفت، بعد از گرفتن عصایی که راننده به او داده بود، به سمت دختر بازگشت. رانند به دلیل مکان نا مناسبی که ماشینش را پارک کرده بود، به کمک دختر نرفت، اما شایان عصای دختر را به او داده و کمکش کرد تا به سمت ماشین برود. به سمت پاساژ برگشت، اما هرچه صبر کرد نه مروارید را دید و نه نیکو را. با خود اندیشید که شاید، امروز به آنجا نیایند.
حالا دیشب نشستم با چشمایی که آلبالو گیلاس می‌چیدن پارت نوشتم😭. اگر غلط املایی‌ای بود، منظور رو کامل نرسوندم، جمله کامل نبود، یا کلا هرچی، حتما بهم بگید✨.
فکر اینکه باید ساعت پنج برم باشگاه عذابم میده😫💔😂.
🤦🏽‍♀💔😂
نمیشه یه ستاد راه بندازیم؟😭💔😅
اینم برای خودم😁✨.